روانشناسی استبداد

دکتر عزیز فولادوند

afoolad@freenet.de

 

                    بخش یک.

در حالیکه آتش مهیب جنگ اروپا را به کام خود می کشید تعدادی از دانشمندان آلمانی در تبعید سرنوشت ِ شوم خود را موضوع تحقیق کرده بودند. اندیشمندان تبعیدی آلمانی تبار یکی از مهمترین بحثهای جامعه شناسانانه قرن بیستم را پایگذارای نمودند. موضوع مورد تحقیق آنها بررسی «شخصییت اتوریته» بود. نقطۀ آغازین پژوهش این سؤال محوری بود: چه عاملی باعث گردید تا ملتی با پیشینۀ درخشان تمدن و فرهنگ به بربریت وصف ناپذیر نازیسم هیتلری گردن نهد. دستگاه سبعانۀ نازیسم برای کشتار و به انقیاد کشاندن جامعه کدامین ساختار شخصییتی را به خدمت می گرفت. منابع انسانی آنها چه طیفی بودند؟ چه افرادی برای آنها مقبول بودند؟ آنها به این پاسخ رسیدند که «شخصییت اتوریته» کارکترهائی را در خود حمل می نماید که پورپاگاندای غیر دمکراتیک او را مجذوب و شیفتۀ خود می نماید. این ساختار شخصییت منبع مناسبی برای اهداف دستگاه سرکوب است. پژوهشهای فوق با نام تئودور و. آدورنو (Theodor W. Adorno, 1903 - 1969 ) جامعه شناس و فیلسوف علوم اجتماعی گره خورد است.

 

«سیاه ـ سفید» اندیشیدن، پیشداوری نمودن، عدم توانائی انعطاف و گذشت، گرایش به گزینش راه حلهای کلیشه ای، عدم بردباری در برخورد با تفسیرهای گوناگون متن، رفتاری غیر انتقادی، مجهز نبودن به خرد انتقادی در شمار ویژگیهای «شخصییت اتوریته» دسته بندی شده است.

بکار گرفتن خشونت در این تیپ شخصییتی برجسته است. فاشیسم، تروریسم و دگماتیسم از خشونت تغذیه می کنند.

 

ویلهلم رایش (Wilhelm Reich) در سال 1933 با کتاب «روانشناسی توده در فاشیسم» اولین تحقیق ارزشمند جامعه شناسی را در باب روانشناسی فاشیسم به رشته تحریر کشاند. بعدها اریش فروم (Erich Fromm, 1900 -1980) طرح «کارکتر اتوریته» را توسعه داد و در روانشناسی اجتماعی به نتایج درخشانی نائل آمد.

 

تلاش برای دستیابی به درک ِ روانشناسی استبداد موضوع این مقاله است. نوشته با ذکر نکاتی مُجمل پیرامون شخصییت و چهار الگوئی شخصییتی که ما آنها را در مقالۀ قبل برنهشتیم می آغازد. سپس در ادامه به موضوع محوری خود یعنی الگوئی شخصییتی وسواسی ـ جبری نظر دارد. نوشته نشان می دهد که این تیپ شخصییتی ذخیرۀ انسانی نظامهای مستبد را تأمین می نماید.

 

استبداد در تلاش دائمی است تا شادی و سرور، اعتماد و رضایت و صلح کشته شوند. استبداد برای نیل به این هدف در انسانها هوش و استعداد، و خلاقیت و هنر آفرینی را نازا و عقیم می نماید، روابط و پیوندهای انسانی و انسجام اجتماعی را تخریب و بی اعتمادی را جایگزین آنها می نماید.

موضوع مدّ نظر مقاله این است: در این راستا استبداد چگونه موفق می گردد و از چه طیف انسانی ارتزاق می نماید؟

مقاله در تلاش است پاسخی را بیابد. [1]

 

شخصیت

شخصیت را چنین نیز تعریف کرده اند: «الگوهای رفتار و شیوه‌های تفکر که نحوه سازگاری شخص را با محیط تعیین می‌کند» هیلگارد (Hilgard). و یا الگوی بادوام و ویژگیهای پایدار، فراگیر و انعطاف ناپذیر فرد که در گستره ی پهناوری در موقعییتهای مختلف ِ فردی ـ اجتماعی عمل می کند.

شخصیت بازتابی است از رفتار، انگیزه، نگرش و جهان بینی فرد در شرایط گوناگون.

شخصیت (Personality) ازواژه ی لاتینی (Persona) به معنی «نقاب و ماسک» بر گرفته شده است. پرسونا به ماسک و نقابی اشاره دارد که بازیگران تأتر یونان و روم قدیم بر چهره می‌گذاشتند. آدمی در اجتماع نقابی بر چهره دارد. این نقاب همان وجه تمایز ما با دیگران است. شخصیت» یک «مفهوم انتزاعی» است و قابل مشاهده نمی باشد. همانطوریکه چیزی به نام «انرژی» به مشاهده در نمی آید. ما شخصییت آدمی را در کمپلکس پیچیده ای از رفتار (Behavior) ، افکار (Thoughts) ، انگیزش (Motivation) و یا هیجان (Emotion) می توانیم ببینیم.

 

در بخش اولیۀ این مقاله خاطرنشان نمودیم که ما با چهار الگوئی شخصییتی مواجه هستیم و آنها را با چهار نیروی کیهانی فهم نمودیم. 1. اسکیزوئید (تنهایی گزین – درخود مانده)، 2. دپرسیو (افسرده و منفعل)، 3. وسواسی – جبری ( نظام مند و چهارچوب مدار) و 4. نمایشگر (هیستریونیک).

 

این مقاله به انواع اختلالات شخصییتی نمی پردازد. اختلالاتی از قبیل: بدبین و بدگمان ( پارانوئید) ، شگفت انگیز و خرافاتی (اسکیزوتایپال) ، خودشیفته (نارسی سیستیک) ، مرزی – آشفته و آشوبناک (بوردرلاین ، ضد اجتماعی و جامعه ستیز (آنتی سوشیال) ، وابسته، پرهیزگرا – مردم گریز، پرخاشگر - منفعل (لج باز، مقابله جو و منفی گرا) ، آزارگر (سادیستیک) ، آزارگر – آزارخواه ( سادومازوخیستیک ).

 

مد نظر ما ساختار شخصییتی وسواسی – جبری می باشد.

 

شخصیت‌های وسواسی- جبری

تمنای آدمی برای «بقاء ِ» وضع موجود نیازی است دیرینه و عمیق در درون ما. خوف از تحول و «نوْ شَوندِگی» آدمی را در خود می پیچاند. بازگشتِ خوی و طبایع ِ مأنوس ِ دوران کودکی و هر آنچه که بوی آشنا دارد برای رشد و تکامل ما بسی بنیادین است. بر بستر این «طبایع ِ مأنوس» است که خصوصیات ویژۀ آدمی بالنده می گردند، خلق و خوی و عواطف فُرم می گیرند و هنر عشق ورزیدن جوانه می زند؛ و چنین است که در آدمی امید و اعتماد بیدار می گرددد. آری ثبات برای رشدِ حافظه برای تعمیق درک و معرفت به هستی و تجربیات امری است غیر قابل اغماض. ما در بستر ثبات است که توانائی جهت گیری در جهان هستی را داریم. جهانی آشفته و بی نظم قابل شناخت نیست و اعتماد را نشاید. این چنین جهانی اجازۀ شکوفا شدن ویژگیهای آدمی را نمی دهد. او در برهوتی از بی نظمی غوطه ور می گردد.

 

چون نظم در جهان هستی جاری است، انسان هم در کار ِ انتظام خویش و سامان دادن به هستی خویش است. آشفتگی و درهم ریختگی هستی به بی نظمی درون انسان می انجامد. با قطعییت می توان به این درک پایدار نائل آمد که درون ما بازتابی است از جهان بیرون. نظم ساختمان درونی ما انعکاسی از انتظام و قانونمندی کهیان و جهان آفرینش.

 

ذهن انسان هادی و نظم دهنده مشاهدات است. ذهن قادر است که مشاهدات نامنظم و تجارب درهم و برهم را به صورت معلومات ِ منسجم و متشکل فرم دهد. تفاوت شاملو و یک انسان نابخرد و احمق در این است که ذهن شاملو قادر است تجربیات و مشاهدات خود از جهان را انسجام بخشد، منتظم نماید و سپس به این داده ها جان بخشد و آنها را زیبا و با مفهوم نماید.

 

همین درک در اختر شناسی با مفاهیم «جهان اصغر و جهان اکبر» (macrocosm and microcos به تصویر آمده است. «آسمان پر ستاره بر فراز ما و فرمانها و قانونهای اخلاقی درون ما»[2] مبین دو سیما از قانون واحدی هستند که فهم و درک آدمی از جهان هستی را سامان می دهد. آگاهی بر قوانین حاکم بر جهان آفرینش و نظم کیهانی شناخت ما را نسبت خودمان تعمیق می دهد.

 

به هر روی نیاز و تمنای بقاء و استمرار، بخش لاینفک هستی آدمی است. شاید این تمناها ریشه در دریافتهای مذهبی انسان داشته باشد. انسان نیاز خود به بقاء و تدوام را در مفاهیمی چون بیکران، بی نهایت، جاودانگی و وجود خدای واحد به تصویر می کشد. تا چه عمقی نیاز به بقاء در وجود ما ریشه های تناور ِ خود را دوانیده است ما بدان آگاه نیستیم. ولی این نیاز به یکباره بر تمام وجود ما سایه می افکند: زمانی که آن چیز مأنوس، آن خوی و عادت دیرینه، آن چیزی را که پایدار و با دوام می پنداشتیم ناگهان اسیر تلاطم و تغییر گردد و یا به کام نیستی فرو رود و یا وقتی که «حیرت فنا و زوال دنیا» ما را منکوب می کند و یا مرگ دلبندی بر وجود ما رعشه می افکند. تخریب ِ بنا و ساختمانی آشنا حسی ناشناخته و محزونی را بر ما چیره می گرداند. گوئیا خوف ِ ناپایداری و فنا ما را منکوب می کند و به یکباره «جیرۀ عُمر[3]» بر ما عیان می گردد. «هین که فرش فنا بگستردند».

 

با این مقدمه به سراغ یکی از چهار ترس انسانی می رویم: ترس از فنا و نیستی و مرگ.

 

فردی با ساختار شخصییتی «وسواسی – جبری»[4] گرایش به بی تحرکی، به پایداری، بقاء، همیشگی و تدوام ِ حال دارد.عدم انعطاف[5]، کنترل مدام، پیروی از نظم ِ خشن و دگماتیسم از ویژگیهای این ساختار شخصییتی است. او به «بدَوام ِعُمر ِ مَلک» نظر دارد و «سبب بقاء» خویش را در «جزیرۀ ثبات» می بیند. هر نوع تحولی برای او نشانی است از «فنا» که از آن تا سر حد ِامکان اجتناب می ورزد و می گریزد. او مدام در پی طلبِ مشابهت و مانستگی هاست، به دنبال «آشنا و خودی» است. «غیر خودی ها»، غریبه ها و «دگر بودگی ها» را نمی پذیرد. این امور در او ترس می زایند. او از «غیر خودی» می هراسد. جریان تغییر او را می آزارد و او را در هم می تاباند. وحشت از امواج دگرگونی او را در خود می پیچاند. لیوان روی میز، گلدان پشت پنجره، کتاب روی قفسه، قوانین تصویب شده، فتواهای صادر شده همه و همه مکانهای سفت و همیشگی و جاودانی را بخود اختصاص داده اند. آنها را تغییر و تبدل نشاید. هر چیزی جا و مکانی ثابت و ابدی دارد. در آنها انقلاب و تحول و دگرگونی (چه د رپهنۀ فردی و یا در گسترۀ جامعه) مولد ترس اند.

 

تغیّیر و تحول او را آشفته، مضطرب و نگران می کند. ترس بر او مستولی می شود، تغییر برای او تهدید است. به همین دلیل تمامی تلاش خود را مبذول ِ مسدود نمودن آن، محدود کردن آن و حتی مبارزه با آن می کند. در بهترین حالت خود را ایزوله می نماید و یا بر وجود تغییر چشم می بندد. برای جلوگیری کردن از اضطراب درونی و فرو ریختن ستونهای «جهانش» وجود هر نوع تغییری را منکر می شود.[6] او از تغییر می رمد. تغییر لرزش است، تَنِش است، زلزله است. او خود را مدفون در زیر تنشها حس می کند. اگر چیز دیگری را نتواند حس کند ولی تغییر را قبل از آمدن بو می کشد.

 

او به مقابله با نو آوریها بر می خیزد. از هر پدیده نو و تازه ای گریزان است. او حتی راه دیگران را در این مسیر سد می کند. تلاش او ولی تلاشی است بیهوده. کاری است سیزیف وار[7]، زیرا زندگی «رود» است، در جریان است و مدام نُو شَونده. همه چیز پیوسته در تغییر و تحول است. زندگی «بشارت تازگی» است. پویش، ذات هستی است. سکون عدم است و «در عدم آوازه هستی» نیست.

 

این چنین انسانی در تلاشی مدام بسر می بَرد تا تجربیات خود، اصول خود، عادات و خرق خود و سلوک و منش خویش را تعمیم دهد، آنها را در هر زمینی بکارد و به آنها تا حد «پرنسیپهای جاودانه»، «اصول سرمَدی» اعتلاء و اعتبار بخشد. او از تجربیات نوین گریزان است. اگر فرار از چنگ «تازگیها» ممکن نباشد آنها را تفسیر به رأی می کند و می کوشد به هر تازگی ای جامۀ خودی پوشانده آنها را مسخ نموده به رنگ «خود» در می آورد. د ر این مسخگرائی او تا وَرای فریبندگی پیش می رود. او به تلاشی گسترده دست می یازد تا آرمان و نقطه نظرات خویش را نجات دهد. آنها برای او لوح جاودانند.

 

با چسبیدن به هر آنچه که بوی تعلق دارد و با آویزان شدن به هر آنچه که «آشنا» است او با پیشداوری و نوعی از دافعه از کنار پدیده های نو می گذرد. او دغدغۀ این را دارد که خود را از گزند اتفاقات غیر مترقبه، از شّر ِ هنجارهای نامتعارف و از آسیب ناشناخته ها و تجربه نشده ها رهانیده و خود را مصون نگه دارد. او دروازهای جهان نو را به روی خود می بندد، مدام با خطر «بسته» شدن و عدم توانائی پذیرش پدیده های نُو مواجه است. از این طریق در قدم اول شانس رشد و گوالیدن [8] خود را می بندد، مسدود می کند، و حتی از آن ممانعت می نماید.

 

مشکل بنیادین چنین تیپ شخصیتی ای نیاز مفرط او به امنییت مطلوب است. حزم و احتیاط بیش اندازه، مآل اندیشی مفرط، برنامه ریزی دقیق و زمانبندی شده برای آینده دور، عدم ریسک پذیری و آویختن به «جاودانی و پایندگی» وضع موجود همگی منتج از این نیاز مفرط است. ترس در او ریشه دارد: ترس از ریسک، ترس از تَبدّل و دگرگونی و ترس از ناپایداری و فنا.

گوئیا نمی داند که:

دل در جهان مَبند که با کس وفا نکرد
هرگز نبود دور زمان بی تبدّلی
.

 

او بسان آن کسی می ماند که فقط پس از فراگیری فن شنا آماده است پا در میان آب نهد. این تیپ شخصیتی را می توان بقول معروف به پوستۀ خشک و آب ندیدۀ زندگی تشبه نمود. با مثالی از یک بیمار «وسواسی ـ جبری» این ترس تا حدوی روشن می شود:

مارتینا خانمی 35 ساله و شاغل و کتابخوان با ذوقی است. او در منزل دارای کتابخانۀ وسیعی است. با وجود کتابهای فراوان در کتابخانه اش مارتینا هر هفته به کتابخانۀ شهر رفته و از آنجا کتاب می گیرد. مارتینا با این استدلال کتابهای شخصی خود را مطاله نمی کند که شاید روزی روزگاری به محلی انتقال یابد که دارای کتابخانۀ عمومی نباشد. او می گوید: اگر من همۀ کتابهای کتابخانۀ خود را مطالعه کرده باشم در این وضعییت من چه کار خواهم کرد؟

امکان اینکه در وضعییتی محتمل، در آینده ای نا متعین، اتفاقی احتمالی رخ دهد که به وضعییت کنونی نقطۀ پایانی نهد ترس را بر مارتینا مستولی کرده است.

 

افراد فراوانی با تیپ شخصییتی «وسواسی ـ جبری» را می توان یافت که کمد لباسشان مملو از لباسهای گوناگون است. آنها ولی همیشه لباسهای کهنه و مندرس را می پوشند تا برای آینده «ذخیره» داشته باشند. آنها از «نو کردن ِ» خود واهمه دارند. استفاده کردن لباس «نو» یعنی آن را بدست رود ِ زمان سپردن. در این حالت باید پذیرفت که این «نو» مدتی بعد «کهنه» خواهد شد. همین فنا و ناپایداری در آنها ایجاد ترس می نماید. ترس از اینکه «نو» جاودان نیست و سرانجام به انتها می رسد. هر آنچه که به سمت پایان در حرکت باشد آنها را با مفهوم فنا و عدم پایداری مواجه نموده، بر آنها سایۀ خوف می گستراند. نقطۀ آخر همۀ «پایانها» مرگ است. آنها از مرگ بسیار هراسناکند.

 

انسان و جاودانگی

ما همه این ترس را در اعماق خود حمل می نمائیم: ترس از مرگ و رویای «جوانی پایدار». انسان در تکاپوی یافتن جاودانگی است. در اعماق وجود ما چیزی نشسته که شعلۀ تمنای جاودانگی را بر می افروزد و به ما احساس خرسندی مطبوع و عمیقی می دهد. وقتی که با پدیده هائی مواجه می شویم که همچنان پس از گذشت زمانی مدید «دست نخورده» باقی مانده اند برق شعف در چشمانمان می درخشد. مدرسه ای که در حیاطش «بزن و در رو» بازی می کردیم، کوچه ای که هنوز بوی خاکش مشاممان را نوازش می دهد، خطوط چهره های پدر و مادر، دیوار کاهگلی آشپز خانه ای که مادر هنر طباخی را به نمایش می گذاشت و یا صدای عتاب آمیز پدر. آری ما برای دیدن، بوئیدن و شنیدن آنها لَه لَه می زینم. ما تمنای «پایداری» این خاطرات را داریم. می خواهیم همانطوریکه آنها را در گذشته ای دور تجربه کرده بودیم باز هم در جلوی چشمانمان ببینیم.

 

شاید گرایش آدمی به جمع آوری کلکسیونها از همین نیاز عمیق انسانی به «جاودانگی» سرچشمه می گیرد. تمبرها، سکه ها، اسکناسها ویا عکسها در چهار چوب آلبومها «منجمد» می گردند تا از گذر زمان مصون نگه داشته شوند، ماندنی شوند، از «فنا» در گذرند و بیننده را به گشت و گذاری کوتاه در مسیر زمان ِ به «بند» کشیده با خود به دور دستهای «پایدار در حال» ببرند. هر آلبوم نمادی است آگاهمند برای گواهی دادن به تکه ای از ابدّیت و فنا ناپذیری، بُرهانی است برای اثبات دوام و همیشگی. ولی می دانیم که «جهان جای بقا نیست به آسانی بگذار»

 

تلاش انسان برای دست یابی به «عمری دراز» و غلبه بر «پیری» و گذر ِ زمان پیشینه ای بس طولانی در تاریخ انسان دارد. رسیانا علم کیمیاگری هندیان برای دستیابی به موکشا بوده است. موکشا انسان را به کمال، جاودانگی و رهائی می رساند. کیمیاگران چین، یونان، روم و یا مسلمانان در پی دست یابی به اکسیر جاودانگی بوده اند.

 

آویختن انسان به عادات همیشگی نشانی از همین تمنای دلکش به تداوم و پایداری است. «ترک عادت» مرضها را موجب می گردد. گوئیا رنج دوری و ترک این عزیز دلبند موجب نزار تن و روح می گردد. ما ترس از تغییر وتبدل، وحشت از فنا و چسبیدن به حال را در سپهرهای فراوانی نظاره می کنیم: سنتهای خانوادگی، دستورهای اخلاقی، خطوط و پرنسیپهای سیاسی، آئین پیشینگان و پدران، تئوریهای علمی و اصول مذهبی می توانند به دگماتیسم و جزمیت راه یابند.همچنین فناتیسم، پیشداوریهای زمخت و کنسرواتیسم، سنت گرایی و گذشته گرائی نمونه های دیگر این ترس از تغییر و تبدل است.

 

ولی میل به جاودانگی وجه دیگری را هم دارد:

به همان میزانی که برعادتها و هنجارهای مأنوس پای فشرد شود به همان شدت هم نسبت به دیگران سختگیرتر می گردیم و تسامح و بردباری رنگ می بازد. هر آنکس که این «جاودانگی» را مورد انتقاد قرار دهد، اصولش را به زیر سئوال بَرد و یا بر او بتازد مورد خشم، نفرت و عدم بردباری واقع می گردد. ریشه های این نوع ترس را می توان چنین بازگو کرد: مأنوسها، فرا گرفته شده ها، معبودها، شناخته شده ها توسط پدیده های نوین، نطریات جدید، راه حلهای تازه و حرفهای «عجیب» زیر سئوال کشیده می شوند و اسیر نسببیت می گردند. این وضع ترس برانگیز است.

 

آدمی عادت دارد که از همان راه آشنا و یادگرفته شده به منزل رود؛ با اکراه و عدم رغبت «راه تازه ای» را تجربه می کند. تجربه کردن «راههای تازه» صعب و گران است:

«هر که همی خواهد از نخست جهان را
دل بنهد کارهای صعب و گران را.
»

 

ترس از اینکه اشتباه کنیم و راه را نیابیم، به منزل نرسیم و یا در راه مانیم ما را از رفتن به راه جدید باز می دارد. ما همچنان به راههای «کهنه» خو گرفته و آسوده دلیم. دل از کهنگی برنتوان گرفت. پدیده های نو چون سیلابی بینان کَن بر جهان کهنه هجوم می آورند و امنییت تیپ شخصییتی وسواسی ـ جبری را به مخاطره می اندازند. هر چقدر افق ِ دید تنگ تر و جهان او بسته تر باشد او بیشتر بر عدم تغییر پای می فشرد.

 

اینکه سنتها و ابرام بر ارزشهای جاری معنی پیشبرنده و سازنده دارند امری است گوئیا. در اینجا اما ما نظر به پدیده های نوین داریم، پرنسیپهای جدید، تصحیح تجربیات و داده های غلط، آزمودن راههای نو، تسلیم و فرمانبرداری از قوانین رود جاری زندگی. پذیرفتن «فنای کهنگی» و «زایش و هستی نو»:

 دِرَم هرگَه که نو آمد به بازار
کُهن را کَم شود در شهر مقدار
.

[ادامه دارد]


 

[1] به منظور تعمیق بحث به کتاب: Grundformen der Angst, Fritz Riemann مراجعه نمائید.

[2] امانوئل کانت

[3] این واژه از دکتر کریم قصیم است.

[4] Obsessive compulsive personality disorder (انگلیسی) و در آلمانی (zwanghafte Persönlichkeit)

[5] Rigidität (آلمانی)، از واژۀ لاتینی rigiditas.

[6] دیکتاتورها وجو د مکراسی بیش از اندازه در جامعه را مهمترین معضل و بحران خود می دانند!! بیکاری، گرانی و ناهنجاریهای اجتماعی را تبلیغات سوء دشمنان ارزیابی می کنند.

[7] سیزیف به یونانی Σίσυφος و به لاتین (Sisyphus) یکی از قهرمانان اسطوره های یونان است. او فرزند آئلوس (Aiolos) و انارته و همچنین همسر مروپه است. خدایان سیزیف را محکوم کرده بودند که پیوسته تخته سنگی را تا قله کوهی بغلتاند. قبل از رسیدن به انتهای مسیر سنگ از دستش خارج می شد و او باید کارش را از ابتداآغاز کند. به تلاشهائی که در دور تسلسل باطل قرار دارند و هرگز پایانی برای آنها متصور نیست «سیزیف وار» گویند.

[8] بالیدن و نمو کردن. اصل واژه هندی باستان است.

 بزرگان گنج سیم و زر گوالند
تو از آزادگی مردم گوالی.