بیژن نیابتی               www.niabati.tk

 
 

  جنگ جهانی چهارم ، ابزارها  و آماجها

بيژن نيابتی        

              bijanniabati@hotmail.com

  دهم مرداد 1387

 

بخش هفتم ، تشکيلات توله

 

در آستانه جنگ جهانی اول ، تعداد اعضای طريقت ژرمن که در اين مقطع توسط هرمان پل رهبری می شود ، سر به هزاران می زند که در بيش از يکصد لژ سازماندهی شده اند . پل عنوان " دبير" Sekretär  را که تا قبل از آن حمل می کرده عوض  می کند و خود را از آن به بعد " صدر" kanzler  می نامد .

 

با شروع جنگ و اعلام بسيج نظامی در آلمان ، بيش از 95 درصد از اعضای طريقت به جبهه اعزام می گردند . واضح است که اين مسئله  شامل حلقه درونی  لژ ژرمن  نيست که 5 درصد بقيه را تشکيل می دهند . با متوقف شدن فعاليتهای  لژ  و کشته شدن تعداد کثيری از اعضای آن ، انتقاد به رهبری پل بالا می گيرد . بدنبال لژ لايپزيک که هنوز کمی از شروع جنگ نگذشته محترمانه زمزمه کناره گيری او را طرح کرده بود ، لژ برلين و کمی بعد از آن لژ نورنبرگ نيز در 1915 به جمع مخالفان پل می پيوندند . پافشاری او در ماندن در موضع صدر، نهايتا منجر به کنار گذاشته شدنش طی گردهمايی سراسری لژ در اکتبر1916 می شود. بدنبال اين تحول هرمان پل با اعلام انحلال تشکيلات قبلی و با برداشتن مُهر و دفاتر لژ،همراه با اعضای وفادار به خود تشکيلات جديدی را بوجود می آورد بنام " طريقت ژرمن ـ وال فاتر"  - Walvater Germanenorden  ،  که ادعای  رهبری کل جريانات  راست نژاد پرست در آلمان را نيز يدک می کشد .

 

اينجا نقطه ورود  يک چهره تازه به صحنه نيز هست . چهره ای که نه تنها  نقشی تعيين کننده در پشت پرده اين انشعاب بازی می کند  بلکه در ضمن تامين مالی کل نشريات لژ را نيز متقبل شده است ، اين چهره اسرارآميز يک آلمانی تبعه دولت عثمانی است با يک پشتوانه مالی اسرارآميزتر بنام " فرايهر رودلف فون  سبوتندورف " Rudolf  von Sebottendorf  که  قرار است  در رقم زدن  سرنوشت  آلمان پس از جنگ  مداخله ای بس جدی  داشته باشد .

 

فرايهر  رودلف  فون  سبوتندورف   1945 ــ  1875

 

يکی از چهره های مرموز اين جنبش نوين که عليرغم اهميت بسيار و جايگاه تعيين کننده اش در پايه ريزی تشکيلاتی که در عروج " آدولف هيتلر" در صحنه سياسی آلمان نقشی اساسی داشت، همچنان در هاله ای از ابهام قرار دارد ، فردی است بنام " رودلف فون  سبوتندورف" 

Rudolf  von Sebottendorf   که در زبان آلمانی " زبوتندورف " هم خوانده می شود .

 

سبوتندورف که ازنام واقعی او درمنابع مختلف با اسامی گوناگونی همچون"آلياس رودلف گلوير" Glauer  Rudolf alias  يا"آدام آلفرد رودلف گلوير"   Adam Alfred Rudolf Glauer و يا " آلياس اروين توره " alias Erwin Torre نام برده شده است ، بنا به گفته های متناقض خودش ، در فاصله  سالهای 1897 ( که تصادفا همزمان با  کنگره اول صهيونيستها در بازل هم هست ) به مصر اعزام می شود و تا سال 1900 به عنوان تکنيسين در آنجا مشغول به کار است. در يک منبع هم ورود وی به مصر آپريل 1898 ذکر شده است. در اين سالها يک چهره کليدی آينده نازيها يعنی" رودلف هس"  Rudolf Hess هم در مصر بسر می برد و در آنجا به مدرسه می رود . سبوتندورف  در اینجا در خدمت عباس هیلمی پاشا ، خديومصر کار می کند .

 

مهمترين بخش زندگی پر رمز و راز سبوتندورف  با ورود  وی  به  خاک اصلی ترکيه عثمانی در اواخر جولای 1900 آغاز می شود . او بلافاصله  در محلی بنام " چوبوک لو "  و در عمارت اشرافی"حسين فخری پاشا" که يک تاجرقدرتمند ويک ماسون عضو" فرقه بکتاشی" ترکيه هست ، ساکن می شود  ومسئوليت  مديريت اموال او در " باندرما "  و " ينی کوی "  در نزديکی  بورسا  را بعهده می گيرد . تکنيسين سابق در مصر حالا در نقش يک مدير حاذق در امور بازرگانی ايفای نقش می کند .

 

در" بورسا"  وارد يک مرحله  تعيين کننده در زندگی  خود شده  و در ارتباط با بانکداری بنام  " آبراهام ترمودی" که از يهوديان " سلانيک " است  قرار می گيرد  و توسط او که خود استاد اعظم  لژ " ممفيس  ـ  ميزرائيم " Memphis Misraim از زير مجموعه های  لژ بزرگ " صليب گل سرخ " Rosenkreuzers  می باشد ، تحت تعليمات عاليه قرار گرفته و بدرجه استادی لژ " صليب گل سرخ " می رسد . در  اينجا تنها برای آنکه خواننده تصويری کلی ازلژهايی که ناچار به استفاده از نامهای آنان می شوم داشته باشد ، پيش از ادامه بحث  توضيحی  کوتاه  در رابطه با تاريخچه  آنها را ضروری می بينم .  

 

لژ " شهسواران معبد "  Tempelritter

 

با ورود اروپا به هزاره دوم  و آغاز جنگهای صليبی  و اشغال اوليه سرزمين فلسطين ، به بهانه حفاظت از زائران بيت المقدس  و در باطن برای تضعيف  قدرت مطلقه  کليسای کاتوليک  و مقام  پاپ اعظم  ، در 1117 ميلادی  و در ميان  حلقه ای  متشکل از 9 نفر از شواليه های  سپاهيان  پاپ  در اورشليم ، از جمله " هوگو پاينز"  Hugo de Payens  و " جفری سنت عمر "  Geoffroy de Saint-Omer ، پايه های  يک تشکيلات مخفی  در ميان  صليبی ها  ريخته می شود  که 11 سال بعد در مارس 1128 تحت  رهبری " برنهارد  فون کليرفاوکس" Bernhard von Clairvaux  رسما  و علنا بنيان گذارده می شود . آنان  اجازه  می يابند تا قرارگاه خود را  بر روی زمينهای  معبد تخريب شده  سابق سليمان ، مستقر کنند  و بدينترتيب از آن پس  و با نام  " شهسواران معبد "  وارد تاريخ جنگهای صليبی  می گردند .

 

اين شواليه ها  در راستای تکميل پايه های نظری خود ، پس از گذشت اندک زمانی  مدعی يافتن  دست نوشته هايی به جا مانده  از دوران حيات عيسی  مسيح  در زير ويرانه های معبد می گردند که بر مبنای آنها کليه آموزه های کليسا در رابطه  با بسياری از مقولات مذهبی از جمله  نسبت فرزندی مسيح  با خدا  به زير علامت سوآل برده  می شوند . 

 

در ادامه اين خط ، در جريان يک تهاجم نظامی آنان به دمشق يکبار ديگر آنان مدعی  بدست آمدن نامه هايی از علی ابن ابی طالب می شوند که در آنها سخن از جعلی بودن قرآن و آموزه های انجيل رفته است . اين اکتشافات با هدف يافتن  حقيقت همچنان تا سالهای متمادی ادامه پيدا می کند  و در اين راستا همه جور سند و مدرکی يافت می شود الا  اسنادی که  بتوانند خدشه ای بر دين آلت دست " آريستو کراسی يهود "  وارد آورند !  

 

در نهايت و در ادامه جستجوهای خستگی ناپذير نسل بعدی " شهسواران معبد" ، گروهی از آنان به رهبری دو شواليه به نامهای " رودريش و امرانت" Roderich  ، Emmerant درست !  در ماه مارس 1235 و در محل اطراقشان در سرزمينهای سابق کارتاژ ، با زنی بسيار زيبا و نورانی ! برخورد می کنند که خود را با نام  فرشته  بزرگ " ايستارا "  Istara   و به عنوان  فرستاده  خدا  به آنان  معرفی  می کند . در اين  نقطه است  که  ماموريت الهی  " شهسواران معبد " از سوی فرشته !  بدانان ابلاغ می گردد . ايجاد يک  امپراتوری روشنايی نوين   بر روی کره زمين !   Imperium Novum  .

 

ارتباط  " شهسواران معبد "  با  فرقه حسن صباح  در ايران  و مبادلات  ميان آنها از جمله در رابطه با  دستيابی به دستنوشته های  بابليها  و  پارسی و عربی  نيز از نکات جالب  تاريخ تشکيلات  قدرتمندی است که  با اتکاء به آموزه های  انجيل عهد عتيق  و حمايت مالی آريستو کراسی يهود ، هر روز بر قدرت  و نفوذش  در اروپای  قرون وسطی افزوده می گردد .  

 

در سالهای آغازين قرن چهاردهم ميلادی ، قدرت  رو به افزايش  شواليه ها  سران  اروپا را به وحشت می اندازد  و اولين سرکوب سازمانيافته آنان در اکتبر 1307  توسط  فيليپ چهارم پادشاه  فرانسه  صورت می گيرد که بلافاصله به  نقاط  ديگر اروپا هم  تسری می يابد .  هفت سال بعد در 1314 " ياکوب فون مولای "  Jakob von Molay  آخرين استاد  اعظم  لژ ، بر فراز خرمنی از آتش سوزانيده می شود  و بدنبال تهاجم به آخرين نيروهای مسلح آنان در وين ، جوی خون جاری می گردد .  هنوز هم  نام " کوچه خون "  Blutgasse  در وين  و در محل کشتار شواليه ها  وجود دارد .

     

 

سنتهای  لژ " شهسواران معبد"  تا  ساليان  بسيار در قالب  محافل گوناگون  ادامه می يابد . مسئله بسيار حائز اهميت در رابطه با اين لژ ، مرکز ثقل فعاليتهای آن است که اساسا  درون  کليسای کاتوليک  بوده است .

 

لژ " صليب گل سرخ "      Rosenkreuzer

 

 

لژ " صليب گل سرخ" با هدف سوار شدن بر يک جنبش عظيم اعتراضی در مقابل حاکميت مطلق العنان کليسای کاتوليک در قرون وسطی بوجود می آيد  و مرکز ثقل فعاليتهای خود را در ميان  کليسای پروتستان  قرار می دهد . در عين حال اين لژ تماما ادامه دهنده همان سنتهای قديمی لژ " شهسواران معبد" می باشد که تنها حوزه فعاليت خود را تغييرداده است ! اين سنتها عبارتند از کيمياگری ، نجوم  و ستاره شناسی ،  سحر و جادو  و خلاصه جزء  جدايی ناپذير آنها يعنی " کابالای يهود " !

  

سالهای آغازين قرن هفدهم ميلادی ، بدنبال انتشار سه مانيفست پی در پی ، سر آغاز  فعاليتهای جدی لژ " صليب گل سرخ" است . نام اين لژ هم در ترجمه های پارسی و هم در ترجمه های ترکی مشابه آن ، در ترکيه تحت عنوان " گول ــ  حاچ"  و در ايران تحت عنوان "گل ـ صليب" ترجمه گرديده است که ترجمه درستی نيست. ترجمه فارسی بالا در برخی منابع که احتمالا از روی نمونه ترکی گرفته شده است دارای اشتباه بيشتری است ،چرا که گل يا گول  gül  در زبان ترکی  برخلاف نمونه فارسی آن به معنای گل سرخ است و نه گل بطور کلی !

 

بهرحال اولين مانيفست که در تاريخ 1614 ، خطاب به " تمامی رهبران و فرهيختگان دنيا "  صادر می گردد ، " اصلاحات همگانی  و فراگير جهانی "  نام گرفته  و بنام  کلی " برادری "  Fama Fraternitatis  مشهور می گردد .

 

مانيفست دوم  بنام " مذهب برادری" Confessio Fraternitatis  بلافاصله  در سال بعد يعنی 1615  منتشر می گردد  و  متعاقب آن  هم  در سال  1616 سومين مانيفست  لژ بنام  "ازدواج شيميايی" Chymische Hochzeit انتشار می يابد. اگرچه اين مانيفست ها همگی بدون ذکر نام نويسنده آنها منتشر می شوند ، با اين حال مولف مانيفستهای سه گانه کسی نيست جز " يوهان والنتين آندريا "  Johann Valentin Andreae  که رهبری بلامنازع اين لژ را در نيمه اول قرن هفدهم  برعهده  دارد .  او که در دوران جوانی و ميانسالی تعلق به  يک محفل درون کليسای نوبنياد پروتستان دريکی از مناطق آلمانی نشين بنام"حلقه توبينگن" دارد ، همراه با ديگر اعضای محفل که همگی به قشر روحانی تعلق دارند ، تصميم گرفته اند تا صد سال پس از اصلاحات " لوتر"  بنيانگذار پروتستانتيسم ، طرح اصلاحات را جهانی کنند !

 

ازدواج شيميايی ، در قالب رمانی ارائه می شود که در تمامی طول آن توسط  يک آدم فرهيخته  هشتاد ساله نقل می گردد . اين نقال فردی است بنام "کريستيان رزنکريتس" Rosenkreutz Christian که بنيانگذارلژ(1378ـ1484) می باشد و ظاهرا درسن 106 سالگی مرده است.

 

 

دو سال پس از ارائه مانيفست سوم يعنی در سال 1618 ،  طرح اصلاحات جهانی !  با وارد شدن  مناطق آلمانی نشين اروپا به يک دوران دهشت انگيز از تاريخ خود يعنی دوران "جنگهای سی ساله" که تا 1648 ادمه می يابد ، به محک تجربه گذاشته می شود . حاصل اين جنگها يک اصلاحات ! جغرافيايی  مختصری را بدنبال دارد که متعاقب " پيمان وستفالی " در قلب اروپا صورت می گيرد . دولت پروس در مناطق آلمانی نشين بوجود می آيد ، سرزمين آلزاس ضميمه فرانسه می شود  و مهمتر از همه استقلال  و موجوديت دولتهای سوئيس و هلند به رسميت شناخته می شود .

 

يک اصلاح ! ديگر در انگلستان صورت می گيرد . يک سال بعد در 1649 ، جنگ داخلی هفت ساله در انگلستان ميان پادشاه و پارلمان هم با پيروزی پارلمان به رهبری " اليور کرامول "  به پايان می رسد و برای اولين بار در اروپا يک پادشاه ( چارلز اول )  ، گردن زده می شود  و يک جمهوری کوتاه مدت 11 ساله در انگلستان تا 1660 برقرار می شود .

 

بدين ترتيب بورژوازی تجاری  تازه به دوران رسيده اروپا  و به تبع آن آريستو کراسی يهود ، اندک اندک پس از تصرف جمهوری های ايتاليايی  ونيز  و فلورانس  در جنوب اروپا ، جاپاهای جديدی در مرکز و شمال اين قاره  بدست می آورد !  لمانیآلمانی نشينآاا

 

 

در طول سالهای بعد بنام اين لژ تشکلهای بسياری شکل می گيرند که از معروفترين آنان که به موضوع بحث ما نيز مربوط می شود ، علاوه بر " طريقت معبد شرق "  OTO  که پيش از اين بدان اشاره شد ، " طريقت طلوع طلايی " Hermetic Order of the Golden Dawn

می باشد که در سال 1888 توسط  دکتر ويليام وستکات William Wynn Westcott Dr. ، دکتر ويليام وودمان William Robert Woodman  Drو يکی ديگر بنامساموئل ليدل ماترز  Samuel Liddell MacGregor Mathers  بوجود می آيد . از اعضای مشهور اين لژ که دربخش گذشته بدان در رابطه با OTO اشاره کرده بودم  آلستر کراولی  Aleister Crowley  می باشد . جالبتر از همه دنباله روندگان کنونی  لژ صليب گل سرخ می باشند که تحت عنوان طريقت کهن صليب گل سرخ Alten Ordens der Rosenkreuzer  هنوز هم  بطور ظاهرا علنی فعاليت دارند و استاد اعظم لژ در حوزه کشورهای آلمانی زبان از قضا ايرانی تباری است بنام  حميد ميرزايی !

 

دانيل واگنر Daniel Wagner  استاد اعظم  فرانسوی و دنيس دلورمه  Dennis Delorme هم استاد اعظم کانادايِی لژ می باشند . مرکز لژ در سن خوزه  واقع در ايالت کاليفرنيا قرار داشته و نام اختصاری آن  AMORC  می باشد .

 

در رابطه با لژ صليب گل سرخ تا کنون چه از سوی اعضای آن و چه از سوی منتقدانش ، صدها کتاب و هزاران مطلب به زبانهای گوناگون نوشته شده است  که البته بحثی است تخصصی و به بحث ما مربوط نمی شود. يکی از اين کتابها نوشته"رودلف فون سبوتندورف" است که " طلسم صليب گل سرخ " نام دارد  .  با اين اشاره به ادامه بحثمتان در ارتباط با او به قلمرو عثمانی  باز می گرديم .

 

اين دوران در ايران و عثمانی دو جنبش بزرگ ضد استبدادی اندک اندک از اعماق جامعه رشد کرده  و ساختارهای نظام سلطانی را مورد تهديد قرار می دهد . ويژگی عمده اين دو جنبش در سازمان نايافتگی  و بی سری آن است . در کنار و هم عرض اين تضاد بالا و پايين در اين جوامع ، تضاد ديگری وجود دارد که در ميان دو قدرت مداخله گر روس وانگليس جريان دارد. در شرايطی که دولت تزاری اساسا بر روی حکومتهای ايران و عثمانی سرمايه گذاری کرده است ، دولت فخيمه تخم مرغهای خود را هم  در سبد بخشی از عناصر وابسته به خود در حاکميت و هم در سبد سازماندهی جنبش اجتماعی  بر عليه حاکميت استبدادی می گذارد .

 

بدين ترتيب اگر چه عنصر خارجی در بوجود آمدن  دو انقلاب مخملی مشروطه 1906 در ايران و 1908 در عثمانی نقشی نمی توانست داشته باشد ، در تداوم  و سمت و سو دادن و نهايتا بدست گرفتن رهبری هر دوجنبش از طريق سازمانهای فراماسونری دست ساز خود ، بی ترديد از يک نقش درجه يک و تعيين کننده  برخوردار بوده است . به اين اعتبار" لژ بيداری ايران" همان نقشی را در رهبری انقلاب مخملی مشروطه در ايران بازی می کند که "جمعيت اتحاد و ترقی " برهبری " طلعت پاشا"  و" انور پاشا "  و" شوکت پاشا " دو سال بعد  در ترکيه عثمانی  بازی خواهند  کرد . 

 

" سبوتندورف" که در اين دوران  در يک رابطه تنگاتنگ با "جمعيت اتحاد و ترقی" و بويژه شخص "انورپاشا" بوده ، سه سال  پس از پيروزی اين جمعيت در جريان به اصطلاح انقلاب مشروطه 1908 ، تابعيت دولت عثمانی  را که برای بدست گرفتن  رسمی و علنی مقامات بالای حکومتی ضروری بوده در 1911 از طريق جمعيت مربوطه بدست می آورد و مدت کوتاهی بعد  در آستانه ورود دولت عثمانی به جنگهای بالکان  که  ازاکتبر 1912 تا سپتامبر 1913 جريان می يابد ، رياست تشکيلات هلال احمر دولت عثمانی را بر عهده می گيرد ! در اواسط  جنگ جهانی اول با يک سرمايه هنگفتی که  ظاهرا منشاء آن مشخص نيست  به آلمان باز می گردد وهمانطور که دربالا آمد  در جريان انشعاب " لژ ژرمن"  نقش بازی می کند . در اين مقطع که بسال 1917 می رسيم ، سرنوشت جنگ تا حدود زيادی تعيين تکليف شده است.

 

6

دو اتفاق بزرگ در آغاز اين سال  يعنی  پیروزی انقلاب فوريه در روسيه تزاری و ورود تعيين کننده ايالات متحده به جنگ در آپريل اين سال معادله قدرت را کيفا بهم زده است .

 

 کمتر از دو ماه پس از انقلاب اکتبر در روسيه ، يعنی در دسامبر1917 سبوتندورف ماموريت می يابد تا شعبه لژ ژرمن را در منطقه باواريا تاسيس نمايد  و خود وی نيز با ارتقاء  به مقام استاد اعظم لژ ، آماده  مداخله در تحولات آتی  دوران  پسا جنگ  می گردد .

 

در ژانويه 1918، سبوتندورف فعاليتهای علنی خود را در راس گروهی تحت عنوان ساختگی " گروه مطالعاتی در رابطه با ميراث تاريخی ژرمن" آغاز کرده  و ستاد مرکزی خود را در هتل گرانقيمت " چهارفصل " مونيخ  مستقر می سازد . در ظرف مدت کوتاهی ، سبوتندورف موفق به جلب تعداد قابل توجهی از اليت سياسی ، اقتصادی و فرهنگی  مونيخ می گردد .

 

با افزايش روند عضوگيری ها و همينطور برگزاری اجتماعات گوناگون ، ديگر نه امکان ادامه فعاليت مخفی  و نه حتی ضرورت آن موجود است . به همين دليل هم سبوتندورف با ادغام شعبه باواريايی " لژ ژرمن " و" گروه مطالعاتی " در يکديگر ، تشکيلات جديدی را در تاريخ  18 آگوست 1918 پی می ريزد بنام  " جامعه توله"  Die Thule-Gesellschaft .

 

 

" جامعه توله" يا  جامعه تولِ با کسر لام   Die Thule-Gesellschaft

 

با پايان جنگ اول " جامعه توله "  تبديل به مرکز ثقل راست نژادپرستی شده است که در پی تصاحب قدرت سياسی در آلمان است . کاريکاتور اين تشکيلات را ما در دوران مشروطه تحت عنوان " جامعه آدميت " يا "جامع آدميت" در ايران نيز شاهد هستيم . يک تشکيلات ماسونی  به رهبری شخصی بنام "عباسقلی خان آدميت" ، پدرهمين " فريدون آدميت " که اخيرا چپ و راست جامعه سياسی ما را با مرگش عزادار کرده بود ! در آنزمان نيز " جامعه آدميت " شده بود کانون روشنفکری و اليت سياسی و فرهنگی ايران . جالب آن است که هر دوی اين جوامع ! هيچگاعه از سوی مراکز فراماسونری جهانی رسما به عنوان تشکيلات عضو به رسميت شناخته نشده اند . جامع آدميت در تهران دارای چهار مجمع بود که آنها را مجامع اربعه می ناميدند . مهمترين آنها مجمع مرکزی بنام " مجمع آدميت " تحت رهبری خود عباسقلی خان بود و بعد از آن " مجمع حقوق " که البته بعدها تحت عنوان " انجمن حقوق " انشعاب می کند . بنا به گفته اسمائيل رائين  اين تشکل پس از تعطیلی فراموشخانه ، تنها مرکز گردهمایی فراماسونهای ايران بوده است .

 

7

" جامعه آدميت " درست به مانند " جامعه توله " به عضو گيری در ميان بالاترين شخصيتهای سياسی جامعه می پردازد . تا آنجا که در اوج دوران اقتدار خود موفق به عضوگيری " میرزا علی اصغرخان اتابک"  و" محمدعلی شاه قاجار" نيز می گردد . جالب آن است که مراسم قسم خوردن اتابک  تازه آزاديخواه شده در حضور سه نفر از هيئت امنای جامع آدميت چند روز پيش از کشته شدنش بدست عباس آقا صورت می گيرد . جالبتر از آن اسامی سه نفری است که  اتابک را عضوگيری می کنند . " سليمان ميرزا اسکندری " بنيانگذار و صدر حزب خوشنام توده ايران  همراه با برادرش يحيی ميرزا و عمويش محمدعلی ميرزا ! اشاره گاه به گاه من به اين موارد مشابه در حاشيه مطلب اصلی  چه در رابطه با ترکيه عثمانی و چه در رابطه با ايران ، بيشتر بدين خاطر است که بتوان پيوستگی ميان عملکرد و سبک کارها و تئوری راهنمای اين  شبکه سراسری را که در اکثريت قريب به اتفاق کشورهای جهان فعاليت دارد ، فهم نمود .

 

نگاهی  مشابه به ليست اسامی اعضای " جامعه توله "  نشان می دهد که ستون فقرات آن ناسيونال سوسياليسمی  که بعدها موفق به کسب قدرت سياسی در آلمان گرديد ، به جز خود "پيشوا " تماما از ميان اين تشکيلات ماسونی  برخاسته است . جالبترين  بخش اين اسامی حکايت از حضور يهوديان ميهن پرستی !  همچون پروفسور ارنست برگر Ernst Berger  و تربيش لينکلن   Trebisch-Lincoln در ميان اعضای رهبری توله دارد که نه فقط  به نژاد آريايی عشق می ورزند که خواستار نابودی نسل خود بر روی کره زمين نيز می باشند !   با هم نگاهی به دانه درشتهای عضو توله  می اندازيم :

 

1 ــ  رودلف هس Rudolf Hess   معاون و جانشين هيتلر

2 ــ هاينريش هيملر  Heinrich Himmler  فرمانده کل نيروی اس ــ اس

3 ــ  هرمان گورينگ   Hermann Göring فرمانده نيروی هوايی  رايش

4 ــ هانس فرانک   Hans Frank    وکيل هيتلر پيش از کسب قدرت  و فرماندار کل لهستان

5 ــ آلفرد رزنبرگ Alfred Rosenberg  ايدئولوگ حزب نازی ــ وزير رايش در رابطه با مناطق اشغالی ــ  سردبير روزنامه حزبی " ديده بان خلق "  Völkischen Beobachters

6 ــ  يوليوس اشترايخر  Julius Streicher  مسئول حزب در منطقه فرانک  و ناشر و صاحب امتياز نشريه ضد يهود " اشتورمر "  Der Stürmer

7 ــ  ويلهلم فريک  Wilhelm Frick  وزير کشور رايش ــ عضو کابينه شش نفره جنگ

8 ــ  تئو مورل   Theo Morell  پزشک مخصوص هيتلر

9 ــ  شاهزاده  گوستاو فون  تورن  و تاکسی  Gustav von Thurn und Taxis

10 ــ  دوشس  هلا  فون وستارپ  Hella von Westarp  اشرافزاده و سکرتر" توله"

11  ــ  ديتريش اکارت  Dietrich Eckart  شاعر جنبش و سردبير ديگر " ديده بان خلق "

12 ــ فرانتس گورتنر  Franz Gürtner  رئيس پليس مونيخ

12 ــ  پرفسور دکتر کارل هاوس هوفر  Karl Haushofer   ژنرال  و استاد دانشگاه

13 ــ پرفسور دکتر گوتفريد فدر  Gottfried Feder استاد دانشگاه

14 ــ  پروفسور ارنست برگر ( يهودی )   Ernst Berger   نقاش و استاد دانشگاه

15 ــ  تربيش لينکلن  (  يهودی )      Trebisch-Lincoln چهره مرموزی که همزمان  هم در رابطه با سازمان اطلاعاتی انگلستان و هم  در رابطه با جنبش نوپای صهيونيستی  فعاليت دارد و يکی از عجايب مرتبط با  تشکيلات توله می باشد .

 

پايان بخش هفتم ، 10 مرداد 1387

 

برای مطالعه بخشهای پيشين اين کتاب می توان به www.niabati.tk   و pezhvakeiran.com  مراجعه کرد .