"خطاب به شاعرگرامی، آقای کاظم مصطفوی"

در این وانفسای ظلمت باید از روشنی فردا سخن گفت

عاطفه اقبال

atefehm@hotmail.com

 

نوشته ی شما در مورد  بیست و نه اعدامی را خواندم. در جواب دوستی که از شما خواسته بود که از روشنی فردا بنویسید، پاسخ داده بودید : " تا زمانی که رژیم آخوندی پابرجاست، چگونه می توان از گل و بلبل نوشت!؟"

راستش با تمام تلخی اش، پاسخ شما را می فهمم. همیشه خبرهای درد و رنچ مردم میهنمان مرا تا عمق سیاهی و غم  فرو برده است. فکر میکنم  که هر کس که دستی بر آتش داشته باشد بداند که تحمل این دردها سنگین تر از توان آدمی است. ولی یک یقین همیشه مرا از این عمق به فراز آورده است و آن یقینم به فردای روشنی است که در پس تمامی این سیاهی ها خواهد آمد. زمانش را نمیدانم ولی به آن ایمان دارم. میدانم که پایانی بر این درد و رنج وجود دارد. پایانی که لبخند را بر لبهای مردم دردمند ما خواهد نشاند. پایانی که تمامی شهدای مجاهد ومبارز بخاطر آن با آغوش باز به استقبال شهادت شتافته اند. پایان یا بهتر بگویم آغازی که خورشید را در این میهن بخون کشیده  به ارمغان خواهد آمد. شاید دیدنش در پس اینهمه خون و شکنجه و نامردمی و بیشرفی سخت باشد، اما یقینی به روشنی فردا همیشه قلب مرا گرم  کرده است. چه زمانی که در زندان شاهد شکنجه ها و اعدامهای بهترین فرزندان این خلق بوده ام. چه زمانی که خبر شهادت نزدیکترین یاران و آشنایانم را می شنیدم، و چه زمانی که خواندن خبر اعتیاد و فحشا و کودکان خیابانی و  فروش زنان ایرانی در کشورهای عربی قلبم را تا حد مرگ فشرده است. آری، این یقین به فردا مرا سرپا نگه داشته است. از شما می پرسم، براستی اگر این یقین نباشد مبارزه چه معنایی پیدا می کند؟ آیا جنگی بی هدف نام نمیگیرد؟ اصلا چرا باید مبارزه کرد؟ چرا باید فدا کرد؟ و روشنتر بگویم برای کسانی که شرف و انسانیتشان را هنوز نفروخته اند اصلا چرا باید  در این دنیای قساوت و بی عدالتی زنده ماند و دید؟ آری، قساوت و بی عدالتی وجود دارد ولی آیا این امید به فردا همیشه انگیزه ی بشریت را برای  مبارزه برای عدالت و آزادی رقم نزده است؟ خود شما به آن اشاره کرده اید : " راستي كه قبل از هرچيز مرگ از هيبت خود افتاده. مردم ديگر نمي ترسند." راستی چرا مردم دیگر نمی ترسند؟ آیا آنها نیز طلوع فردا را در ظلمت این شب طولانی نمی بینند؟ آیا نباید در کنار حرف زدن از این شب طولانی از این طلوع و فجر فردا سخن گفت تا توشه راهی شود در گذر از این شب ظلمت و تباهی آخوندها؟

 من، اما، بگذارید بی محابا بگویم :  وقتی خبر این  اعدام ها را می خوانم و بغضی  که همیشه سخت راه نفسم را می بندد را فرو می خورم، به لبخند روشن زنی می اندیشم که در این وانفسای وادادگی و مماشات و بی عدالتی، بی وقفه برای گشودن راه فردا تا آخرین ذره ی وجودش را به قمار گذاشته است. زنی که لبخندش ترسیم این آینده ی روشن است. زنی که برخی از روشنفکران! زمانه ی ما البته ترجیح می دهند از کنار نامش با سکوت بگذرند تا مبادا دامن چپ گرایی و ژست بی طرفی گرفتن و مستقل بودنشان!! آلوده شود. آری، صحبت اززنی است که قسم خورده است آزادی را به ایران زمین بازگرداند. میتواند یا نه؟ سئوالی دیگر است، اما اینکه تک تک لحظه های بودنش را وقف این قسم کرده است را می توان در موضع گیری ها و واکنش های دیوانه وار آخوندها و آخوندصفتان بر علیه او و مقاومتی که رهبری میکند،دید. حال اینکه چرا بسیاری میخواهند بر این واقعیت چشم ببندند، حکایتی دیگر است. ولی این واقعیت بقدری جدی و سرسخت است که رژیم نمی تواند بر خلاف خیلی ها بر روی آن چشم ببندد. همانند بسیاری که در صحنه ی بین المللی به حمایت از او برخاسته اند.  آری، این زن "مریم"  نام دارد و روشنی فردا در لبخند ها، آرزوها و تلاش های  او برای من جلوه ای دیگر دارد.

شاعر عزیز مقاومت،  من هم مثل آن دوست به شما خواهم گفت از روشنی فردا بنویسید، بخاطر اینکه این فردا در پس تمامی این اعدامها و جنایتها که شما را این چنین می آزارد، خواهد آمد و اتفاقا هنر هنرمندان، شاعران و نویسندگان ما این است که آنرا در پس تمامی این سیاهی های حاکم بر میهنمان ببینند و در راه بودن این بهار بزرگ را بشارت دهند. روزنامه های رژیم ضد بشری آخوندی روزانه سرشار از این ناامید کردنها است. آنها اعدام می کنند و خبر آنرا هم با دجالیت پخش میکنند تا ناامید کنند و مردم را بترسانند. به نظر من اما، رسالت ما  در پخش این خبرها نیز باید این باشد که پرده ی این دجالیت را بشکافیم و بگوئیم برخلاف آنچه که رژیم می خواهد بباوراند، آخوندها و ارتجاع و کشتارشان ماندنی و همیشگی نیست. آنها خواهند رفت دقیقا بخاطر اینکه ما وجود داریم . بخاطر اینکه مبارزه ای وجود دارد. مقاومتی شعله می کشد. بخاطر اینکه زنی در راس این مقاومت  با شهامتی بی نظیر در تمامی صحنه های داخلی و بین المللی این دجالها را به مبارزه طلبیده است. بدلیل اینکه زندانیانی در زیر شکنجه تا مغز استخوان هنوز مقاومت می کنند. زندانیانی که البته وقتی اسمشان مجاهد خلق باشد زیاد در رسانه ها و ارگانهای حقوق بشری از الطاف حقوق بشرانه ی  خیلی ها برخوردار نمی شوند و فقط اگر از باند دوم خردادی باشند حق رساندن فریادشان!! را در تلویزیون آمریکا و  رادیو بی بی سی و سایت های خارج کشوری دارند. مجاهد خلق فقط و فقط با خون خودش صدایش را به همه  میرساند و این یک رسم شده است.

 بگذریم قصدم این بود که چند خطی در رابطه با سئوال شما بنویسم ولی چه کنم که گاهی یک جمله ، جمله ی دیگری را بدنبال دارد و امان از کلمه ها که بی امان و ناخواسته گاهی زیر قلم می دوند. - کلمه هایی که ژست بی طرفی!! ما را در میان دوستانی!! که مرتبا تبلیغ میکنند باید بی طرف بود، باید هوای یکسری را داشت!!باید همرنگ جماعت شد تا رسوا نشد!!- را می درند و چه زیبا می درند!

به هر حال تمامی این نوشته برای این بود که بگویم :  دوست عزیز، آری از زیبایی، روشنایی، از  شکوفه ی  آزادی، و از یقین روشنمان و از * " یقین شبانه تان به فردا" سخن بگوئید تا سیاهی و نکبت آخوندها بر قلم ها حاکم نشود. از پس این خونها و دردها و سیاهی ها سپیده ای در راه است و فجری که دل تاریکی را خواهد شکافت.

و شاید که این گذر در شرایط سیاسی کنونی  با نام مسعود و خجسته ی " زنی بنام مریم "  پیوند خورده باشد.  شاید که این نام در پس فرافکنی های همه ی کوته نگران و تنگ نظران سیاسی، سمبلی برای  فردا، برای آزادی، برای این یقین باشد. یقینی که باید قلب این مردم زجر کشیده ای را که روزانه با ظلمت و سیاهی ارتجاع دست و پنجه نرم میکنند، با آن گرم و روشن کرد.  

سوم اوت سال 2008

 *" یقین شبانه به فردا" ،  برگرفته از شعری از  کاظم مصطفوی