قسمت اول

 

روانشناسی استبداد(قسمت دوم)

دکتر عزیز فولادوند

afoolad@freenet.de

 

اجبار و جدال با تازگیها

تیپ شخصییتی وسواسی ـ جبری زندگی را در کلیشه ها و نمادهای «جاودان» و اصول پایدار به بند می کشد و با بی حوصلگی و دافعه ای کور به جدال با هر آنچه که بوی تازگی و بالندگی و تغییر می دهد بر می خیزد. غافل از اینکه هر آنچه را که او در تلاش است به بند کشد، خود او را به بند می کشاند. او اسیر زندان و غل و زنجیر خویش است.

 

بدین صورت می بینیم که در قفای هر خوی و عادتی، هر دُگم و قطییعت گرائی و هر فناتیسمی ترسی ریشه ای ایستاده است. ترس از دگرگونی و خوف ِ ویرانی دنیای کهنه. به همین علت هم انسانهائی با این تیپ شخصیتی نمی توانند تحمل نمایند که دیگران خود را از زیر مهمیز قدرت آنها رها نمایند. آنها مستمرأ در تلاشند که دیگران را مجبور نمایند آنگونه باشند که بنا به نظر آنها باید باشند. آنگونه بیندیشند که آنها تعیین می کنند، آنگونه بپوشند که آنها صلاح می دانند. در این نقطه آنها مدام پوزه اشان به خاک مالیده می شود؛ با زندگی نمی توان «در افتاد». زندگان و زندگی را نمی توان به مهمیز اجبار کشاند. رود ِ جاری زندگی تابع منطق دیگری است. «مجبور کننده» خود اسیر گردونۀ «اجبار» می گردد.

 

«مجبور کننده» نمی تواند به این درک نائل آید که حیات با مقولۀ قطعییت و مطلقگرائی بیگانه است و تمام حیات مادی دستخوش تغییر است و در این روند هیچ اصل لایتغیر اجتماعی وجود ندارد. او با این توّهم زندگی می کند که گوئیا قادر است همه چیز را در یک سیستم محبوس نموده و تمامی حرکات و پویشها را تحت کنترل در آورده به انقیاد کشاند. «روی گفتار نیست انقیاد باید نمود.» (تاریخ بیهقی).

 

او به پروسۀ طبیعی رشد تجاوز می کند. او متجاوز است. آموزۀ فریدریش نیچه به ما هشدار می دهد که نیّت ِکنترل در درون خود تکه ای از عدم صداقت حمل می کند، چون کنترل، تنوع ِ زندگی را با تکیه بر جبر در هم می شکند. پدری که دغدغۀ کنترل سیستماتیک فرزند را دارد شکوفائی او را به مخاطره می اندازد. او دغدغۀ انحراف و فساد فرزند را کمتر دارد، او نگران فروریزی ارزشهای خود است. او مشوش از عدم اطاعت فرزند است. او مضطرب است که «آبرویش» رَود. پدیده های نوین، کُهنگی را می درند. پدر، «ولی امر» و گذشته گرا نگران بی اعتبار شدن رسوم کهنه اند.

 

جهان مادی پیوسته در حال نو شدن و زایش است. پدیده های کهنه اسیر ِ زوال اند. تکامل یعنی نشستن نو به جای کهنه، «زایش، پیدایش و نمو» پدیده ای که می روید و رو به آینده دارد. این قانون «همیشگی و جاودان» است: آینده از آن ِ پدیده های نو است، کهنگی رو به زوال و تباهی دارد. می توان دانه گندم را زیر لگد له کرد ولی آن را نمی توانیم «نفی» نمائیم. در جهان مادی یک روند مدام و جاودانۀ نو شدن، تغییر و تباهی پدیده های کهنه و پیدایش نو در جریان است. این را باید فهم نمود. متولیان امور از فهم آن عاجزاند تیپ شخصییتی وسواسی ـ جبری از درک این قانون عاجز است.

 

در روابط جاری انسان ها تیپ شخصییتی وسواسی- جبری  نیز چنین کارکردی را بروز می دهد. آگاهانه و یا نا آگانه این تیپ شخصییتی تمایل به امر و نهی کردن به دیگران دارد، برای آنها تعیین تکلیف می کند و صلاح آنها را بهتر از خود آنها تشخیص می دهد. تنظیم رابطۀ او بر مناسبات قیومت است. «خیرِ» فرزندان، همسر، دوستان و یا همسایگان را در اطاعت از راهنمائیهای خود می بیند. اصطکاک نمایندگان دو نسل (پیر و جوان) کشاکش دنیای «کهنه» و «نو» را بخوبی نشان می دهد: جوانان بر علیه سنتها می شورند و پدران و مادران در دغدغۀ تخریب هر آنچه بوی «آشنا» و مأنوس ِ قدیم را دارد بسر می برند. نوستالژی، آرامبخش ِ آنهاست. کوبندگان ارزشهای نیاکان مطلوب ِ محیط خویش نبوده اند. همان «ماهی سیاه کوچولوئی» که ترک دیار آشنا می کند و در قعر دنیای ناآشنای نوین و پر از مخاطره می غلطد. او کشف می کند که در پشت هر تخته سنگی «جهانی نو» قد برافراشته است.

 

این تیپ شخصییتی در نگرانی و ترسی دائمی نفس می کشد؛ ترس از اینکه جریان امور از «کنترل» او خارج شود. ترس از «بلوا» و بهم ریختگی، شورش و اعتراض. او از این می هراسد که اگر ریسمان کنترل را «شُل» کند، نوخواهان و نواندیشان سنتها را در هم نَوردند و دنیای مأنوس ِ او را ویران کنند. او از این ویرانی خوف دارد. او مدام می هراسد که هر لحظه «تحت فشار قرار گرفتگان»، «به کنار زده شدگان» و یا هر آنچه که در بیرون از او اجازۀ حیات نداشته است، به یکباره همه چیز را اسیر امواج نماید. او از طوفان و امواج هم می هراسد. هر آنچه که نشانی از نا آرامی در خود حمل کند و «ثبات» را بر هم زند در او ایجاد وحشت می نماید. حیات او در «ثبات» است. برای برقرای ثبات ِ جاودان هم اعمال کنترل می کند.

 

او چون هراکلس بخوبی می داند که اگر یکی از سرهای هیدرا زده شود به جای آن دو سر می روید. راویان تعداد سرهای هیدرا در نبرد با هراکلس را تا ده هزار نوشته اند. او با این تصور زندگی می کند. خوف «هیدرا» خواب را از تیپ شخصییتی وسواسی ـ جبری می رباید. برداشتن اوّلین قدم به معنی شروع آغازی است با پایانی سهمگین. آنها از اولین قدمها می هراسند. همین ترس به آنها حس عدم امنییت می دهد. پیوسته در تقویت بنیۀ خود هستند[1] تا بتوانند در نبرد احتمالی با «هیدرا» توفیق یابند. دلهره از وقوع حوادث ناگهانی و غیر مترقبه آنها را به سمت اعمال کنترل هر چه بیشتر سوق می دهد. قدرت، قدرت و باز هم قدرت. آنها در شبکۀ قدرت احساس امنییت دارند.

 

یکی از راه حلهای فرار از رود زنده و سیال حوادث برای تیپ شخصییتی وسواسی ـ جبری ایجاد شک، تعلل، تأخیر، بهانه آوردن، گریختن از تصمیم، دفع الوقت بودن، عذر و بهانه و ایراد است.[2] در پهنۀ فردی این افراد توانائی اتخاذ تصمیمهای کوچک را هم ندارند. از قدمهای جدید، تغییر و تحول و آغازی نوین می هراسند. به بهانه های متعدد از رسیدن به  نقطۀ «اتخاذ تصمیم» می گریزند. پیوسته فاکتورهای بیرونی را سد راه قلمداد کرده و از پذیرش مسئولییت فردی گریزان اند. در این نطقه ما با پدیدۀ ترس از «مسئولییت فردی» مواجه هستیم.

 

ترس تیپ شخصییتی وسواسی ـ جبری از «پدیده های غیر قابل کنترل»[3] کاملأ عیان است. به نظر روانشناسان آنچه را که ما «واپس می زنیم» به مرور زمان بر روی هم تلنبار می گردد، فشار درون افزایش می یابد و در روند رشد خود نیروهای «سرکوب شده» به بیرون راه یافته و یورش می آورند. می توان مشاهده نمود که دستگاه اندیشۀ این تیپ شخصییتی تا کجا تنگ، زمخت و ناشکیبا و است و به «رفق ومدارا دعوت» نمی کند. (کلیله و دمنه). زندگی چنین فردی تهی از طراوت و شادابی است او سماجت دارد که به «زندگی» قطعییت و جزمییت را تحمیل کند. فرد وسواسی – جبری به این نکته پای می فشارد که او «صحیحترین» راه حلها، پیشنهادات و نظرگاه ها را نمایندگی می کند.

 

با وجود اِعمال همه جانبه بر روند امور این تیپ شخصییتی قادر نخواهد بود «ترس» را مهار نماید، زیرا جریان زنده و پویای زندگی را نمی توان در چهارچوبهای خشک و زمخت به بند کشید. رود روان است. سیالیت را نتوان به بند کشید. آنها در نگرانی و ترس بیمار گونه ای بسر می برند. ترس از دست زدن به «اقدامی شجاعانه» ترس از «خطر کردن» و یا ترس از «اتفاق غیر مترقبه» که همه چیز را ویران نماید. تحرک، شادی، شوق ِ کشف دنیای جدید، چیزهای جدید، بوهای جدید به مثابۀ زلزله ای است قدرتمند که چیزی جز «ویرانی»  بر جای نخواهد گذاشت. پشت پا زدن به «نهی شده ها» و ممنوعییتها گناهی است نا بخشودنی. راستی جهان چه تصویری خواهد داشت وقتی که پندارهای آدمی چونان مقوله ای ازلی و ابدی لایتغییر پا بر جا بمانند، وسائل تحریر روی میز با نظمی مقدس بر جای خود چیده شوند، نظریات و تئوریها اعتبار جاودانه داشته باشند و یا پندارهائی که با قطعییت و جزمییتی زمخت سلطه خود را تحکیم نماید؟ در این وضع گوئیا زمان نشسته است و جُم نمی خورد. گوئیا همه چیز در انجماد است؛ ولی هستی سیّال است.

«در بهاران کی شَود سرسبز سنگ

خاک شو! تا گُل بِروبی رنگ رنگ. (مولوی)

 

سماجت کردن و پافشاری بر «اجبار»، به بند کشیدن قوای محرکۀ زندگی، عدم انعطاف و قابلییت پیچ و تاب خوردن جوانۀ اضمحلال را در درون خود حمل می کند. نوید ِ بیت الحُزن است. ساختار شخصییتی وسواسی ـ جبری در عشق ورزیدن هم ناتوان است، عشق ورزیدن را نوعی بیماری دانسته آن را تحقیر می کند. از عشاق می هراسد و آنها را به بند می کشد. «عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد» (شاملو). احساسات را هم تحت «کنترل» در می آورد. اعمال قدرت می کند، مستبد است، بردبار نیست و در دورن خود دیکتاتوری را حمل می کند. در روابط فردی و اجتماعی هم بسیار محتاط، مردّد و غیر پویا هستند. رابطۀ فرد وسواس ـ جبری با جنس مخالف از مدل هرم قدرت (هیرارشی) تبعییت می کند. رویکرد آنها غالبأ حرکت به سمت نظمی «بالا ـ پائینی» است. تمثیل «سنگ زیرین آسیاب» است، حکایت سندان و چکش است، داستان «یا این یا آن است». انتخاب دیگری موضوعییت ندارد. حدیث «جمهوری اسلامی آری یا نه» را به خاطر آوریم.

 

عشق و تیپ شخصییتی وسواسی ـ جبری

ساختار شخصییتی وسواسی ـ جبری هر رابطۀ انسانی را به جنگ قدرت تبدیل می کنند. رابطۀ با همسر، با فرزندان، با همسایه ها، با دوستان و همکاران نظمی هیرارشیک به خود می گیرد. او در صدد است شریک زندگی خود را تغییر دهد، او را بر مبنی دریافتها و ارزشهای خود فرم دهد، و او را «چون خود» کند. برای او بسیار دشوار است «دگر بودگی» همسر را بپذیرد، زیرا نسبت به او حس تملک دارد. «صلاح مُلک خویش را هم خسروان دانند.» در واقع امر او سوار بر گُردۀ دیگران است. نه از بازوان خویش بلکه از «کیسۀ خلیفه» خرج می کند، او خلاق نیست. ادامۀ حیات او منوط به اِعمال ارادۀ خویش بر دیگران است.

 

این تیپ شخصییتی در جدالها و کشمکشها ظرفییت گذشت را ندارد. نمی تواند «کوتاه» بیاید. پوزش و اقرار به اشتباه در جهان او مکانی را اشغال نمی کند. او چون گذشته گراست مرتب به دیگران و یا هسمر خود خُرده می گیرد که تو چنین و چنان کردی، در گذشته غوطه ور است و رو به آینده ندارد. «مثل کَنه» به اتفاقات سپری شده می چسبد و «ول کُن معامله» نیست. این تیپ شخصییتی حقوق شریک زندگی را در نقض می کند، مستبد و لجباز است. نظرات دیگران را بر نمی تابد. کسی نباید «روی حرف» او حرف زند. «حرف آخر» را او می زند.

 

پرخاشگری و بیان احساسات و هیجانات

 شخصییت وسواسی ـ جبری با مقولۀ پرخاشگری و بیان احساسات و هیجانات در جدال با خود بسر می برد. اینان در دورانهای اولیۀ رشد و نمو آموخته اند که باید «سنگین و با وقار» بود و از عکس العملهای غیر ارادی دور جُست. از دوران کودکی آنها می بایست مدام با «سبکسری »، «خنده های بلند»، داد و فریاد کردن و عصبانییت در درون خود بجنگند و این نیروها را مهار نمایند. به آنها گفته شده: این نوع بیان احساسات «جِلف» است و در «شأن» انسانی نمی باشد. «مرد که گریه نمی کند»، «مگر دختری؟»، «این رفتار بچگانه چیست؟». اگر بر خلاف آن رفتار می کردند با تنبیه پدر و مادر مواجه می شدند. در مراحل بعدی زندگی مکانیسم ِ پیچیدۀ این کنترل او را هدایت می کند. خشم، نفرت، کینه توزی و پرخاشگری در درون آنها متراکم شده و چگالی آنها افزایش می یابد.

 

این تیپ شخصیتی برای بیان پرخاشگری متکاسف ِ درون خود نیاز به مشروعییت دارد. او مدام به دنبال بهانه و دست آویزی است که نه تنها پرخاشگری را مجاز می نماید بلکه به قامت آن لباس دفاع از ارزش هم می پوشاند. این تیپ شخصییتی چون ضعیف النفس و ترسو است به همین علت برای توجیه بیان پرخاشگری بیمار گونۀ خویش نیاز به مشروعییت دارد. او از هر موقعییتی «پیراهن عثمان» می سازد. برای او صحنۀ نبرد و دفاع از «ارزشها» همه جا گسترده است: در خندۀ بلند زن، در «امتداد عطر گیسوان» او، در هزاران اقاقیای چشمانش، در هر فریاد اعتراضی، در تجمع مادران داغدار، در ضجه های بیوه زنان و کاسه های تهی بی چیزان. تیپ شخصییتی وسواسی ـ جبری در این میدانها بسیار «جسور» با «غیرت»! و استوار است. این صحنه ها جولانگاه مشروعی برای پرخاشگری بیمار گونۀ او است.[4]

 

فناتیکها، جزمگرایان و مدافعان «ارزشهای مقدس» در همۀ پهنه های زندگی اجتماعی به کار «امر به معروف» مشغول اند. آنها نیروی پرخاشگری نهفته در درون خویش را متوجه خود نمی کنند (همچون تیپ شخصییتی دپرسیو) بلکه دیگران را نشانه گرفته اند. می توان بخوبی متوجۀ تأثیرات مخرب این پرخاشگری شد. وقتی نیروی انباشته شدۀ پرخاشگری ی درون فرد بدنبال سوپاپ خروج باشد، در همه جا بدنبال دست آویز و بهانه است تا خود را «خالی» کند: در هر کوی و برزن، در هر مجلس جشن و شادمانی، در هر خانه و پستو خانه ای و در هر گذرگاهی. آنها با «خالی» کردن خود به آرامش درونی می رسند. دوای «درد لاعلاج» آنها سخت گرفتن و اجحاف به دیگران است. آغاز فاجعه زمانی است که پرخاشگری به خدمت ایدئولوژی معینی در آید. تاریخ انسانی شاهدی است بر مدعا. این فاجعه نزدیک به دو دهه است در میهن ما تکرار می شود.

 

پرخاشگر خود را موظف می داند در همۀ مکانها «بنا بر اعتقاداتش» به «نهی از منکر» بپردازد.

 درمان و تراپی کلان این تیپ شخصییتی در جامعه امکان پذیر نمی باشد؛ آنها باز تولید جامعه اند.

 

برای گرفتن «بهانه» از دست پرخاشگران چاره ای جز «خلع قدرت» آنها نیست.

 

 

کلن، 31 ژولای 2008

 


[1] حتی از نوع اتمی آن.

[2] برخورد حاکمان تهران با «بسته های تشویقی» غرب در رابطه با پروژۀ اتمی بخوبی نشاندهندۀ این صفات است. آنها می دانند اگر بپذیرند امواج حوادث زنجیره ای بعدی آنها را می بلعند.

[3] پاشنۀ آشیل دیکتاتورها خارج شدن امور از «کنترل» است. هیتلر همه امور را در ید کنترل خود می خواست. وحشت عدم اعمال کنترل او را عذاب می داد. (Alles unter Kontrolle)

[4] صحنه های یورش به یهودیان در رایش سوم، حمله های شریران در خیابانهای تهران به جوانان بخوبی پرخاشگری متکاسف درون این تیپ شخصییتی را به نمایش می گذارد.