
در جنگ دوازده روزه با اسرائیل، تنها در همان روزهای نخست، بیشتر فرماندهان ارشد سپاهت از پا درآمدند. بسیاری از دانشمندان هستهایات خاموش شدند. زیرساختهای نظامی و امنیتیات در هم کوبیده شد. اسرائیل، بیهیچ پردهپوشی، به ژرفای قدرتت نفوذ کرد و آنچه را سالها با تبلیغ بنا نهاده بودی، در چند روز به خاک و خون کشاند.
و تو، آنکه سالها از «شهادت» میسرودی، با نخستین آوای انفجار، به ژرفترین پناهگاههای زیرزمینیات خزیدی؛ به دل لایههای سرد بتن و فولاد. خاموش، لرزان، گمشده در تاریکی زمین.
رهبرِ «شهادتطلبی» که دههها مریدانش را به استقبال مرگ فراخوانده بود، در لحظهی خطر، خود به دل پناهگاه خزید.
چه تناقضی! تو که روایتگر کربلا بودی، نه حسین شدی، نه حتی یار او؛ تنها پنهانماندهای بینام در دل تاریکی.
اسرائیل نهتنها پادگانها و قرارگاههایت را کوبید؛ تو را کوبید. نه با موشک، که با تحقیر، با افشای ترست در برابر مردم خودت.
تو را شکست داد، نه فقط در میدان نبرد، که در ذهن میلیونها ایرانی.
و تو، همانجا، در دل آن پناهگاه، بیآنکه جرأت کنی حتی لحظهای به سطح زمین بازگردی، در برابر دوربین نشستی و گفتی: «پیروز شدیم.» گفتی اسرائیل را نابود کردی. گفتی به آمریکا تودهنی زدی.
اما بیرون از آن تونلها، جز خاکستر و ویرانی چیزی نمانده بود؛ نه اثری از «اقتدار» تو، نه نشانی از «نظامت».
و تو، هنوز هم جسارت خروج از پناهگاهت را نداری.
چه شد آن وعدهها؟ چه شد آن فریادها دربارهی «شهادت»، «شجاعت»، «دفاع از اسلام»؟ آیا همهشان تنها برای دیگران بود؟! برای جوانانی که به امید بهشت، به کام مرگ فرستاده شدند؟ و تو، همان هنگام، در عمیقترین لایههای زمین، از هر خطری دور، زنده ماندی؟
اگر آن جنگ تنها دو هفته بیشتر ادامه مییافت، نهفقط فرماندهانت، که تمام آنچه «نظام» مینامیدی، فرو میپاشید.
امروز، حتی در چشمان بخشی از وفادارترین پیروانت، تو دیگر رهبر نیستی؛
تو، علی خامنهای، سالها مدعی شدی زبان خدا بر زمینی. گفتی با خدا سخن میگویی. گفتی در برابر ظلم ایستادهای. اما اکنون، در ژرفای پناهگاهها، نه صدای خدایی هست، نه پژواک صدای خودت.
نمرود نیز چنین گفت. فرعون نیز چنان پنداشت. و تاریخ، آرام و بیرحم، هر دو را بلعید.
تو گفتی: «نه جنگ خواهد شد، نه مذاکره.» و گفتی: «مذاکره یعنی بیشرافتی.»
اما اکنون، نه جنگی مانده، نه شرافتی؛ نه مذاکره، نه قدرت. فقط پناهگاه، فقط خاکستر، فقط ویرانی.
تو دیگر حتی تماشاگر هم نیستی؛ تو، خودِ سقوطی. سقوطی که خود را نمیبیند.
تو آن پیرمردی هستی که بر لب گور ایستاده و هنوز در توهم جاودانگی سرگردان است. پیرمردی که بهجای تسلیم، در سودای تاج میسوزد؛ در حالیکه نه تختی مانده، نه تاجی، نه کشوری، نه ایمانی.
علی خامنهای، تنها یک پرسش باقیست:
چه زمانی اعلام خواهی کرد که «خدا» شدهای؟!
زیرا دیگر نه به انسانبودن باوری داری، نه به مرگ، نه به حقیقت. تو مدّتهاست که از مرز توهم عبور کردهای
@AftabkaranAzadi کانال
آفتابكاران اخبار و مقالات درباره ايران و مقاومت