
.
در گوشهای از نقشه، کشوری ایستاده که رؤیای هستهایاش را با معدهی خالی کودکانش تاخت زده است. کشوری با درآمدهای نفتی صد میلیارد دلاری، اما با نان سهمیهبندی، شیر کیسهای یارانهای و مردمی که پشت یخچالهای خالیشان، چیزی جز صدای قاروقور شکم و غرغر سیاست نمیشنوند. امروز، ایران دیگر فقط سرزمین سانسور، سرکوب و مهاجرت نیست. امروز، ایران «جمهوری گرسنگی» است.
طبق گزارش رسمی روزنامهی شرق، تنها ۱/۷ درصد مردم ایران بهطور روزانه پروتئین مصرف میکنند. این یعنی گوشت و مرغ دیگر به افسانهای در زندگی روزمره بدل شدهاند. حتی لبنیات، پایهی اولیهی تغذیهی کودک، تنها توسط ۲% از کودکان کشور بهطور روزانه مصرف میشود. این آمار نه از سومالی است، نه از یمنِ جنگزده. این تصویر امروز تهران است، مشهد است، اصفهان است. این، روایت یک ملت زنده اما ساکت، گرسنه اما مأیوس است. بیش از ۵۷% مردم ایران دچار سوتغذیهاند. این دیگر صرفاً یک بحران تغذیهای یا بهداشتی نیست؛ این، فاجعهای تمدنیست. یک فروپاشی خاموش که نه با انفجار، که با خالیماندن سفرهها آغاز میشود.
جمهوریاسلامی، با مهندسی فقر و تثبیت گرسنگی، معادلهای ساده اما بیرحمانه را بر جامعه تحمیل کرده: یا سیاست یا پروتئین. نانی اگر هست، برای لبهای بسته است. هر که بیشتر سکوت کند، سهم بیشتری از صفر دارد. در چنین ساختاری، تغذیه نه یک حق که یک امتیاز است. نه عدالت، که ابزار کنترل است.
سوءتغذیه، آنگونه که تصور میشود، فقط درد شکم نیست؛ اینجا زخم مغز است. کودک ایرانی امروز، با کمبود کلسیم، آهن، روی و پروتئین، نهتنها قد نمیکشد، بلکه ذهنش تحلیل میرود، حافظهاش تضعیف میشود، سیستم ایمنیاش فرومیپاشد، و آیندهاش در سنین کودکی دفن میشود. جمهوریاسلامی دارد نسلی از انسانهای گرسنه، ضعیف و تحلیلرفته میسازد؛ نه از روی سهلانگاری، که با طرحی هدفمند. حکومتی که از فکر مستقل میترسد، از کودک سالم هم میهراسد. چرا که فردای آگاه، از معدهی سیر زاده میشود.
در ساختار بودجهریزی کشور، همواره برای مانورهای نظامی، رزمایشهای پیامبر اعظم، پروژههای امنیتی و تبلیغاتی، خط اعتباری هست. اما برای شیر مدارس نه. برای وعدههای تغذیهای در مناطق محروم نه. برای کودکی که صبح با شکم خالی به کلاس میآید، چیزی نیست. این ساختار، کودکان را به رسمیت نمیشناسد؛ مگر آنکه آمادهی پرتاب به قلههای شهادت یا ایدئولوژی باشند.
در عین حال، شکاف طبقاتی نیز به ستیزی بیصدا دامن زده است. در حالیکه بیش از نیمی از جمعیت کشور درگیر تأمین نان و برنج هستند، اقلیتی اندک اما قدرتمند، از طبقات وابسته به حاکمیت، در بوفههای اختصاصی، فروشگاههای ویژه و رستورانهای مجلل، مصرف لاکچری خود را ادامه میدهند. در ایران امروز، حتی غذای سگِ آقازادهها، از غذای کودک مناطق حاشیهای مغذیتر است. این نه فقط نابرابری اقتصادی، که شکاف تمدنی میان دو دنیای کاملاً متفاوت است: یکی مملو از پروتئین و چربی اضافه، و دیگری درگیر نان خشکی برای زندهماندن.
اما این بحران، برخلاف بسیاری از فجایع دیگر، صدایی ندارد. در رسانههای رسمی، کودکان گرسنه جایی ندارند. هیچ دوربینی به صورتِ زرد آن دانشآموزی که صبحها بدون صبحانه به مدرسه میرود، زوم نمیکند. هیچ مقامی به فقر پنهان نگاه نمیاندازد. سوءتغذیه، زلزلهای بیصداست. اما زلزلهایست که دارد مغز، عضله، آینده، امید، و حتی امنیت ملی را از درون میجَوَد.
حکومتی که از سیاست خارجیاش برای گسترش «محور مقاومت» هزینه میکند، اما از تامین صبحانهی مدارس بازمیماند، دیگر حتی شایستهی لقب دولت نیست. دولت، بهتعریف کلاسیک، یعنی نهاد تأمین خیر عمومی. آنچه در ایران میبینیم، نهادیست که خیر عمومی را گروگان گرفته است، تا بقا و امنیت ایدئولوژیک خود را تضمین کند.
ما خواهان نظامی هستیم که بودجهاش را از پایگاههای موشکی به سفرههای مردم منتقل کند. حکومتی که «کودک ایرانی» را مهمتر از «امنیت ایدئولوژیک» بداند. گذار از جمهوریِ فقر، فقط یک مطالبهی اقتصادی نیست؛ یک ضرورت تمدنیست. یک فریاد دیرهنگام برای حفظ اندک امید باقیمانده در نسل آینده است.
جمهوریاسلامی امروز بر دو پایه میچرخد: دستگاه سرکوب و معدهی خالی مردم. اولی برای خاموشکردن صداها، دومی برای بیصداکردن ذهنها. اما جامعهای که نان نداشته باشد، دیر یا زود نافرمانی خواهد کرد. کودکی که امروز بدون پروتئین قد میکشد، فردا شاید با خشمِ انباشته، بر این نظم پوسیده خط بطلان بکشد. هیچ حکومتی در تاریخ با شکمهای خالی دوام نیاورده است؛ این هم نخواهد آورد.
.
کانال را با دیگران به اشتراک بگذارید.
@AftabkaranAzadi
آفتابكاران اخبار و مقالات درباره ايران و مقاومت