خانه / ثابت / این فقط سوختن چند درخت نیست؛ این خاکستر شدن هزاران سال حافظه است:حمید آصفی

این فقط سوختن چند درخت نیست؛ این خاکستر شدن هزاران سال حافظه است:حمید آصفی


این همان لحظه‌ای‌ست که تاریخ، با تمام سنگینی‌اش، سیلی می‌زند و ما باز هم خود را به کوچه‌ی «بی‌تقصیری» می‌زنیم. جنگلبان گریه می‌کند، اما گریه‌ی او در این کشور حکم «اعتراض بدون مجوز» دارد: شنیده نمی‌شود، تکثیر نمی‌شود، و انگار هیچ‌کس مسئول نیست.

آتش هیرکانی فقط تنه‌های کهن را نمی‌سوزاند؛ آتش، خودِ ما را دارد دود می‌کند. در جنگلی که قدمتش از تمدن‌های منطقه بیشتر است، صدای «تق‌تق» سوختن چوب‌ها مثل شکستن استخوان‌های یک ملت می‌ماند که دیگر توان ایستادن ندارد. و این وسط، دستگاه عریض و طویل حکمرانی مثل همیشه یا خواب است، یا دنبال دشمن نامرئی، یا مشغول نمایش‌های سیاسی که هیچ‌کس را از زیر خاکستر بیرون نمی‌آورد.
جنگلبان وقتی گریه می‌کند، دو چیز را فریاد می‌زند:

یکی، تهی‌دستی دولت؛ دیگری، بی‌پشتوانگی طبیعت. هیرکانی باستانی که باید سرمایه ملی باشد، عملاً گروگان بی‌برنامگی نهادی است که حتی در خاموش‌کردن آتش – این ابتدایی‌ترین وظیفه یک حکمرانی – درمانده است. هواپیما نیست، بودجه نیست، برنامه نیست، اما «دشمن» همیشه هست، آن هم در جایی که از همه کمتر حضور دارد: درخت‌ها.
صدای گریه‌ی جنگلبان در این کشور جای سوت آغاز یک بحران را گرفته. هر بار یکی از این انسان‌های فراموش‌شده اشک می‌ریزد، یعنی یک قطعه از آینده‌مان کنده شده و در هوا دود شده است. اما قدرت، با خیال آسوده پشت میزهای چوبی – چوبی که شاید زمانی برادر همین درخت‌های سوخته بوده – نشسته و در بهترین حالت، یک پیام تسلیت خشک‌وخالی صادر می‌کند.
هیرکانی آتش گرفته، اما ماجرای واقعی آن زیر خاکستر است:
هیرکانی دارد می‌میرد، چون کشور به جایی رسیده که طبیعت هم دیگر امیدی به بقا ندارد.
این آتش، اعلامیه رسمی یک فروپاشی اکولوژیک است؛ همانی که سال‌ها هشدار داده شد، اما چون در آن «سود انتخاباتی» نبود، هیچ‌کس جدی نگرفت. حالا هم مثل همیشه، بدلکاری رسانه‌ای می‌شود: یکی می‌گوید عمدی بوده، یکی می‌گوید صاعقه، یکی می‌گوید کمبود تجهیزات؛ اما هیچ‌کس نمی‌گوید چرا بعد از هزار سال درخت زنده مانده، اما بعد از چهل سال مدیریت ما دوام نیاورده؟
هیرکانی سوخت، اما مسئله فقط جنگل نیست. مسئله این است که کشور ما به نقطه‌ای رسیده که هیچ‌چیز ماندگاری از دست ما در امان نیست: نه تاریخ، نه آب، نه خاک، نه حافظه ملی.
اگر گریه‌ی جنگلبان را به‌عنوان «آخرین زنگ خطر» نشنویم، دفعه بعد شاید دیگر نه گریه‌ای باشد، نه جنگلبانی، نه جنگلی برای ایستادن زیر سایه‌اش.