
آنچه در سطرهای کهنه تاریخ میدرخشد، سرگذشت فاتحان نیست؛
سرنوشت ملتهایی است که دیر فهمیدند.
سقوط،
پیش از آنکه از بیرون آغاز شود،
در درون شکل میگیرد.
این برگ حکایت شمشیر نیست؛
حکایت خطاهای پنهانِ پیش از شمشیر است.
آوردهاند
چنگیزخان، پس از ویرانی نیشابور، چون به همدان رسید، مردم را گرد آورد و گفت:
پاسخم دهید؛ من از جانب خدا آمدهام یا از جانب خویش؟
پرسشی ساده اما سهمگین؛
پرسشی که هنوز نیز بر فراز هر جامعهای در انتظار پاسخ ایستاده است.
سکوتی سنگین بر جمع سایه افکند؛
سکوتی آشنا که همواره در بزنگاههای بزرگ تاریخ تکرار میشود.
در این میان چوپانی بینام و نشان، اما دلیر و روشنضمیر قدم پیش نهاد و گفت: تو نه فرستاده خدایی و نه زاده اراده خویش؛ تو برآیند اعمال مایی.
چوپان ادامه داد:
آنگاه که دانایان را به حاشیه راندیم و نادانان را بر صدر نشاندیم؛
وقتی اندیشه را مزاحم شمردیم و تملق را فضیلت؛
وقتی مقام، نه پاداش شایستگی که سهم وفاداری شد؛
آنگاه راه تو بیهیچ نبردی هموار شد.
این سخن نه خطاب به چنگیز، که خطاب به تاریخ بود؛
تاریخی که همواره با زبان نتیجهها سخن میگوید.
سیاستِ خودویرانگری چنگیز حادثه نبود؛
نشانه بود.
نشانه جامعهای که در آن
خرد منزوی شد،
عدالت تضعیف گشت،
و قدرت از پاسخگویی فاصله گرفت.
هیچ سرزمینی به دست بیگانه فرو نمیریزد مگر آنکه پیشتر
در مدیریت،
در اخلاق،
و در اولویتها فروپاشیده باشد.
فاتحان آخرین حلقه زنجیرند؛
زنجیری که سالها پیش در ذهنها و تصمیمها بسته شده است.
چنگیز رفت،
اما قاعده ماند.
هرگاه شایستگی قربانی مصلحت شود،
پرسش جرم گردد،
و سکوت، امنترین راه بقا؛
تاریخ چهرهای تازه از همان فاجعه کهن به خود خواهد گرفت.
این برگ
نه روایت گذشته،
که هشدار آینده است:
مبادا چنگیز را در آینه بنگریم
و خود را نبینیم.
آفتابكاران اخبار و مقالات درباره ايران و مقاومت