
.
فروپاشی یا استحاله ساختاری حکومت اسلامی ایران، هیچ بعید نیست نقطهی پایانی بر عصر «اسلام سیاسی» در مقیاس جهانی باشد؛ همانگونه که فروپاشی دیوار برلین، ناقوس مرگ «مارکسیسم-لنینیسم» را نواخت.
ایران طی نیم سده اخیر، «امالقرای» اندیشه و آزمایشگاه پیوند دین و قدرت بوده است؛ بنابراین هرگونه تغییر بنیادین در این کانون، لرزههایی ایجاد میکند که از شمال آفریقا تا جنوب خاوری آسیا را متأثر خواهد کرد.
تبدیل نازیسم و فاشیسم از ایدئولوژیهای فراگیر نیمه نخست سده بیستم، به خُرده فرهنگهای محلی از ۱۹۴۵، و یا زوال مارکسیسم-لننیسم از مکتبی جهان شمول به جزایری دورافتاده از ۱۹۹۱، بهترین نمونهها در این زمینه است.
خروج ایران از دایرهی «حکومت ایدئولوژیک»، نه تنها توازن قوای ژئوپلیتیک را جابجا میکند، بلکه «بحران مشروعیت»ی در میان گروههای اسلامگرای منطقه ایجاد خواهد کرد. در این سناریو، منطقه و جهان وارد عصر «پسا-اسلامگرایی» میشود؛ دورانی که در آن مذهب از ساحت «دولت و اجبار» به ساحت «جامعه و وجدان» بازمیگردد. این تغییر، یعنی پایانِ رویای تشکیل «خلافت»، یا «حکومت الهی» و پذیرشِ ناگزیر قراردادهای مدنی بر پایه ملیت و شهروندی. چرا؟
همانگونه که شکست اقتصادی شوروی ثابت کرد سوسیالیسم دولتی کار نمیکند، بنبست فعلی در ایران (بحران انرژی، تورم و انزوای بینالمللی) به عنوان «سند ناکارآمدی» «اسلام سیاسی» در ذهن مسلمانان جهان ثبت میشود.
در چنین شرایطی، «ملیگرایی» معمولاً بهعنوان جایگزین اصلی قد علم میکند؛ رخدادی که در روسیه پسا-شوروی رخ داد و اکنون در لایههای زیرین جامعه ایران نیز به شدت دیده میشود.
همچنین با استحاله کانون مرکزی، جریانهای اقماری که با سوختِ ایدئولوژیک و مالی تهران تغذیه میشوند، یا ناگزیر به «سیاسی شدن محض» (مانند مدل احزاب دموکرات مسیحی در اروپا) میشوند و یا در خلأ قدرت مضمحل خواهند شد.
.
آفتابكاران اخبار و مقالات درباره ايران و مقاومت