یا رب سببی ساز که یارم به سلامت بازآید و بِرهانَدَم از بندِ مَلامت خاکِ رهِ آن یارِ سفرکرده بیارید تا چشمِ جهان بین کُنَمَش جایِ اقامت فریاد که از شش جهتم راه بِبَستند آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت امروز که در دستِ …
ادامه»شعر و ادبیات
زان یارِ دلنوازم شُکریست با شکایت:حافظ
زان یارِ دلنوازم شُکریست با شکایت گر نکته دانِ عشقی بشنو تو این حکایت بی مزد بود و مِنَّت هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدومِ بی عنایت رندانِ تشنه لب را آبی نمیدهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت در زلفِ چون کمندش ای …
ادامه»دزدان وطنی…!!:سعید پارسانیا
نسیمی میوزد از کویِ دلدارکه حول حالنا ای یار هشیار چرا اینگونه در خوابِ گرانیگرفته در بغل گل را خس و خار هزاران دزد و رهزن در کمینندلباس دوست دارند، های هشدار اگر با آفتاب همراه گردیهمه چون تو شوند از خواب بیدار اگر ایران رود در خوابِ غفلتهزاران دزد …
ادامه»هرکه شد خام، به صد شعبده خوابش کردند: فرخی یزدی
هرکه شد خام، به صد شعبده خوابش کردند/هرکه در خواب نشد، خانه خرابش کردند بازی اهل سیاست که فریبست و دروغ/خدمتِ خلقِ ستمدیده، خطابش کردند اوّل کار بسی وعدهی شیرین دادند/آخرش تلخ شد و نقشِ بر آبش کردند آنچه گفتند شود سرکهی نیکو و حلال/در نهانخانهی تزویر، شرابش کردند پشت …
ادامه»خاک زر خیز ایران زمین:فردوسی
چو ناکس به ده کدخدایی کندکشاورز باید گدایی کند در این خاک زرخیز ایران زمیننبودند جز مردمی پاک دین همه دینشان مردی و داد بودوزآن کشور آزاد و آباد بود چو مهر و وفا بود خود کیششانگنه بود آزار کس پیششان همه بنده ناب یزدان پاکهمه دل پر از مهر …
ادامه»خانهام آتش گرفته است: مهدی اخوانثالث
. خانهام آتش گرفته است، آتشی جانسوزهر طرف میسوزد این آتش پردهها و فرشها را، تارشان با پود من به هر سو میدوم گریان در لهیب آتش پر دود وز میان خندههایام تلخ و خروش گریهام ناشاد از درون خستهی سوزان میکنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد! خانهام آتش گرفتهست، آتشی بیرحم همچنان میسوزد این آتش نقشهایی را که من …
ادامه»حکایت دزد و قاضی
میرزا نعمت الله خان طالبی شاعر طناز اصفهانی حکایتی دارد شنیدنی. در عصر ماضی؛ در شهر بلخ لطفی نامی بود که در بین مردم داوری می کرد؛ در اینجا یکی از بهترین قضاوت هایش را نقل می کنم تا حساب کار دستتان بیاید. راویان گفتنـد : دزدی نابکـار رفت گِرد خانهای در شام تار گربه …
ادامه»حافظ ;گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریب
گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبالِ دل، رَه گُم کُنَد مسکین غریب گفتمش مَگذر زمانی، گفت معذورم بدار خانه پروردی، چه تاب آرد غم چندین غریب خفته بر سنجابِ شاهی نازنینی را چه غم؟ گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب …
ادامه»غاصبان ِ قرن :بهزاد بهره بر
در ره به تصادف همی شیخی عبا پوش دیدموز فرط ِ زبونیش چنان خار و سیه پوش دیدم گفتم ، که ز چیست خاری و آشفته گیتوز بهر ِ چه باشد همه افسرده گیت ؟ گفتا ، که مپرس دین به تاراج رفته استدرشهر همه جا شرع دگر وا رفته …
ادامه»فریدون_مشیری :باری اگر روزی کسی ازمن بپرسد:
باری اگر روزی کسی ازمن بپرسد:«چندی که در روی زمین بودی چه کردی»؟ من میگشایم پیش رویش دفترم راگریان و خندان، بر میافرازم سرم راآنگاه میگویم که بذری نوفشاندهستتا بشکفد، تا بر دهد، بسیار ماندهست درزیر این نیلی سپهر بیکرانهچندان که یارا داشتم، در هر ترانهنام بلند عشق …
ادامه»