خانه / شعر و ادبیات (صفحه 13)

شعر و ادبیات

ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو :حافظ

بهار

ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو زینت تاج و نگین از گوهر والای تو آفتاب فتح را هر دم طلوعی می‌دهد از کلاه خسروی رخسار مه سیمای تو جلوه گاه طایر اقبال باشد هر کجا سایه‌اندازد همای چتر گردون سای تو از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف …

ادامه»

به غفلت عمر شُد حافظ، بیا با ما به میخانه

کنارِ آب و پایِ بید و طبعِ شعر و یاری خوش معاشر دلبری شیرین و ساقی گُلعِذاری خوش الا ای دولتی طالع، که قدرِ وقت می‌دانی گوارا بادَت این عِشرت که داری روزگاری خوش هر آن کس را که در خاطر ز عشقِ دلبری باریست سِپندی گو بر آتش نِه …

ادامه»

خیز تا از درِ میخانه گُشادی طلبیم : حافظ

خیز تا از درِ میخانه گُشادی طلبیم به رَهِ دوست نشینیم و مُرادی طلبیم زادِ راهِ حَرمِ وصل نداریم مگر به گدایی ز درِ میکده زادی طلبیم اشکِ آلودهٔ ما گر چه روان است ولی به رسالت سویِ او پاک نهادی طلبیم لذتِ داغِ غمت بر دلِ ما باد حرام …

ادامه»

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش :حافظ

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش وز شما پنهان نشاید کرد سِرِّ مِی‌فروش گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع سخت می‌گردد جهان بر مردمانِ سخت‌کوش وان گَهَم دَر داد جامی کز فروغش بر فلک زهره در رقص آمد و بَرْبَط زنان می‌گفت نوش با دلِ خونین …

ادامه»

هر نکته‌ای که گفتم در وصفِ آن :شَمایل حافظ

بهار

هر نکته‌ای که گفتم در وصفِ آن شَمایل هر کو شنید گفتا لِلّهِ دَرُّ قائل تحصیلِ عشق و رندی آسان نمود اول آخر بسوخت جانم در کسبِ این فضایل حَلّاج بر سرِ دار این نکته خوش سُراید از شافعی نپرسند امثالِ این مسائل گفتم که کِی ببخشی بر جانِ ناتوانم؟ …

ادامه»

عاشورای مولانا

روز عاشورا همه اهل حلبباب انطاکیه اندر تا به شب گرد آید مرد و زن جمعی عظیمماتم آن خاندان دارد مقیم ناله و نوحه کنند اندر بکاشیعه عاشورا برای کربلا بشمرند آن ظلمها و امتحانکز یزید و شمر دید آن خاندان نعره‌هاشان می‌رود در ویل و وشتپر همی‌گردد همه صحرا …

ادامه»

ما چو دادیم دل و دیده به طوفانِ بلا :حافظ

روی بِنْمای و وجودِ خودم از یاد بِبَر خِرمنِ سوختگان را همه گو باد بِبَر ما چو دادیم دل و دیده به طوفانِ بلا گو بیا سیلِ غم و خانه ز بنیاد بِبَر زلفِ چون عَنبَرِ خامَش که ببوید؟ هیهات ای دلِ خامْ طمع، این سخن از یاد بِبَر سینه …

ادامه»

   هیچ کس چیزی نگفت

  جغد فرتوتی هما شد، هیچ کس چیزی نگفتکرم آمد اژدها شد، هیچ کس چیزی نگفت آن که رسم کدخدایی را غلط اعلام کردکم کمک خود کدخدا شد، هیچ کس چیزی نگفت ملّتی که برج در برجش نشان از جشن داشتماه در ماهش عزا شد، هیچ کس چیزی نگفت شیخ …

ادامه»

گر چه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشود :حافظ

گر چه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشود تا ریا وَرزَد و سالوس مسلمان نشود رندی آموز و کَرَم کُن که نه چندان هنر است حَیَوانی که ننوشد مِی و انسان نشود گوهرِ پاک بِباید که شود قابلِ فیض ور نه هر سنگ و گِلی، لؤلؤ و مرجان نشود …

ادامه»

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را؟: حافظ

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را؟که به شُکرِ پادشاهی ز نظر مران گدا را ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهممگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را مژهٔ سیاهت ار کرد به خون ما اشارتز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا دل عالمی بسوزی چو عِذار …

ادامه»