خانه / شعر و ادبیات (صفحه 17)

شعر و ادبیات

جز” آزادی” از دل بران هرچه هست جمشید پیمان،

جمشید پیمان

نَشیمِ ستمگر دلِ خلق نیستوِرا دوزخی باید از خشمِ خلقبه هرجا گریزد، به فرجامِ کارنمانَد نهان از دل و چَشمِ خلق کسی را که وُجدانِ بیدار نیستکُنَد تیز تیغ ستم‌کارِگانبه زشتی سپارد دل و جان خویششَوَد همدَم و یارِ پَتیارِگان خموشی گزیند به گاهِ سخنبه وقتِ خموشی برآرد خروشگریزد ز …

ادامه»

زِ بُز دل مجو شیوه ی رستمی جمشید پیمان،

دلا از زبانِ حسودان مَرَنجبه سوراخِ مار اندرون، نیست گنجدرختِ دلِ سِفله ی طعنه زننباشد بَرَش پرتغال و تُرَنج شناس اهرَمَن ای عزیز از سروشمبادا شَوی همرهِ خود فروشمباد از بخیلان بخواهی مَدَدز دستِ فرومایه،باده منوش به دزدِ قلم، هان مکن اعتمادنیازت به گفتارِ دُزدان مبادزَنَد کوشش دیگران را به …

ادامه»

روُ به امید کن سَفَر جمشید پیمان،

جمشید پیمان

کاش تمام زندگی، بوُد به عاشقانه درکاش سخن میانِ ما، بوُد به “عشق” مختصر کاش برای مبهمی؛ نقشِ خیالِ دَرهمیخانه نمی شدی خراب، طقل نبود دَر به دَر چشمه درون خویش مُرد/ رود به تشنگی فتاداز دل ابرِ پر زِ بغض، قطره برون نکرده سر گشت بهار قصّه ای، رفته …

ادامه»

گفتن زِ تو ممنوع و شنیدن زِ تو ممنوع جمشید پیمان:،

جمشید پیمان

این باغ چرا یک‌شبه اینگونه خزان شد؟آن جنگل سرسبز چرا ارّه کشان شد؟ ویرانه چرا گشت خراباتِ پُر از عشقپیمانه چرا زخمیِ پیمان شکنان شد چوپان چو در آورد زِ تن رختِ شبانیدر آغل جا مانده از او گرگ شبان شد ما اینهمه ایّام چه کردیم که خورشیدبُگریخت از این …

ادامه»

بِزُدا گَردِ غم ز رخسارت :جمشیید پیمان،

جمشید پیمان

گفت سعدی ز سوز سینه ی خوددر رثای گذشتنِ رَمَضان: “بلبلی زار زار مینالیدبر فراق بهار و وقت خزانگفتم انده مبر که باز ایدروز نوروز ولاله و ریحانگفت ترسم بقا وفا نکندور نه هر سال گل دهد بستان “ نازنینا،زمانه این‌سان استوصل او نیست بی غم هجران رویِ خوش می …

ادامه»

ننگ است رسم تسلیم، در پیش دشمنِ دون جمشید پیمان،

جمشید پیمان

ای بهترین رفیقم،ای مهربان‌ترین یارگسترده سایه خورشید،خوابی هنوز ای دوست؟از چشم پر خمارت،یک لحظه پرده بَر‌دار! ای مانده دور از من،در ورطه های ظلمتگامی بسوی من نِه، آغوش مهر بگشادستانِ خواهشم را ،در دست خویش بفشار! ای بهترین رفیقم، ای مهربان‌ترین یارتا کی سکوتِ سنگین،بارد به روی جانتتا کی خموش …

ادامه»

هم بکوبم دَرِ بهشتِ خدا هم نهم پا به جَنّتِ شدّاد جمشید پیمان،

رفتگان را که برده ام از یادماندگان را چرا دهم بر باد؟ میکنم تُرش با یکی غورهکشمشی سازدم ز غم آزاد پیشه ام گشته این زمانه سکوتپیش ظالم نمی زنم فریاد سر فرود آورم برابر اوخانه ویرانه سازم از بنیاد هم دلِ دوست را به دست آرمهم کنم دشمنانِ خود …

ادامه»

بر هزار غصّه زِ چشم‍َم فرو فتاد! :«جمشید پیمان»،

ابر هزار غصّه زِ چشم‍َم فرو فتاد!مجاهد خلق، سهیلا ضیا، جاودانه شد.تنگنای زمین عرصه ی پروازش نبود،خورشید بود و به زُروان بی‌کران پیوست!«جمشید پیمان»، دیشب دوباره دیدمش،امّا چه سرد بودبر جهره اششیارعمیقی ز درد بود دیشب دوباره دیدمش،امّا ندیدمشمن بودم وحکایت ناگفته ی غمش دیشبنگاه از من دل‌خسته می ربودکوه …

ادامه»

تابستان شصت و هفت : جمشید پیمان

قتل عام زندانيان سياسى4

آنگاه سینه ی آسمان گسیختو ابرهای سِتَروَنروی تَرَک های عطشناکجاری شدندو برکه هادر هجوم توفان ها خشکیدند مناز آفتاب به دامان غروب گریختمآنجا بر گستره ی شب،دیوارها بلند بودند و کوچه ها؛ تنگو خانه ها تاریک.چه دشوار بود آنجاشناخت شب از مهتاب. ماشین ها خاموش بودندو کارخانه ها تعطیل!دست ها …

ادامه»

از یُمنِ شعله های فروزان بر اوج دار جمشید پیمان

« ادای احترام به سی و سه هزار زندانی مجاهد و مبارزکه در تابستان 1367 به فرمان خمینی سر به دار شدند» بیگانه ایکه هیچ غریبی در او نبودآیینه ایکه غیر دیدن من عادتی نداشتدیشب به خاطر دل من گریه می سرود. دیشب خدا ندید،که بر ما چه رفته است؟دستی …

ادامه»