با بهاران باید اما ، جملگی رویش کنیم همچو غُنچه بر سر ِهر شاخه آرایش کنیم سرو مانند ، ایستاده سبز ِ سبز بالا بلند در سپهر ِ میهن ِ در بندمان شورش کنیم . ******************** صد هزاران لاله در سبز ِ وطن آذین شده سُرخی هامون نیز با آبی …
ادامه»شعر و ادبیات
تو جامه دوز و من پالان رفو کن! : جمشید پیمان
نمی دانم روا یا نارواییم به این صورت، ز ریشه از کجاییم؟ مرا چون خود نخوان،از خود ندانم ز یک آبیم اگر،از گِل دوتاییم بوَد جنس تو زَر، من زرد چوبه ولیکن هر دو رنگِ کَهرباییم خموشیِ تو از دَرد و من از ترس فرو بسته لبیم و بی صداییم …
ادامه»باورم کن بهارِ آزادی ست جمشید پیمان،
باغ اردیبهشتِ من امسال می نشاند به چشم خسته ی من اینهمه سروهای سبز آیین اینهمه با شکوه شمشادان اینهمه یاس و سوسن و نسرین دشتِ اردیبهشت میهنِ من از پیِ سال های پاییزی می شود سر به سر شقایق زار محفل شاد کبک های چمان خنده هاشان شنیدنی،شیرین جا …
ادامه»خوشا به حال دل من که صبح نوروزم : جمشید پیمان
سفره ی ما عجب به آذین است جمشید پیمان،
اولین سین تو ، سلامتی است خواهش پول دار و پا پتی است سین دوّم سرایی آباد است در چنین خانه ای دلت شاد است “سرفرازی”ست سین سوّم تو قسمتَت باد و سهم مردم تو ” سادگی ” هست چارمین سین ات صافی و یک دلی ست آیینت سین پنجم …
ادامه»هوشنگ اسدیان (پگاه) ببار باران
(تقدیم به سرزمین غمبارم ایران) ببار باران، بهاران را به همراه خودت آر به هر کوی و به هر برزن و هر کشتزار ببار باران که یاران تشنۀ آبند تو خیس تر کن لب سوزانِ دلدار ببار باران به هر فصلی که میل داری چه تابستان، زمستان، چه پاییز یا …
ادامه»رودِ تاریخ وطن پُر گشته از تلخابه ها : جمشید پیمان
ای در این ظلمت سرا جانت سراسر شعله زار عزم داری بگسلی زنجیره ی این شام تار ای دل و جانت برای باغِ میهن بی قرار ای ندیده نو بهاری، قرن ها در این دیار آرزوهایت فزون، امّیدت افزون تر شود لیک تنها ” آرزو” اینجا نمی آید به کار …
ادامه»با اولین کِلیک! جمشید پیمان
میخانه ها همه متروک گشته اند ساقی بجای ساغر می می کشد به دوش؛ سجّاده ی مطّهرِ خوش رنگِ شیخ شهر! بازار مُتعه داغ و کساد است بحث عشق. یک عکس چار در شش و یک شرح مختصر: ” اهل کجایی و اینجا چه میکنی؟ شرمنده ام ازاین سوال, شما …
ادامه»دست در دستِ حقیقت بگذار : جمشید پیمان،
نه خراباتی و رندی نه قلندر شده ای گرچه پیداست قلندر فامی. چند گویی که رهیدی و رسیدی به کمال، چند لافی که فنا فی اللّهی که رها از همه ی نیک و بد ایّامی. چارخط نا نزدایی ز دل وُ رخسارت تا در اندیشه ی بی روزن خویش کهنه …
ادامه»می جنگم برای داد و آزادی جمشید پیمان،
نه از نفرت انباشته ام نه دل به کین می سپارم کار من انتقام نیست و به تلافی بر نمی خیزم اینهمه بیداد امّا نه می ترساندم و نه در حصار سکوت می نشاندم من بر این بیداد می شورم بی هراس از بهای شوریدن. مرا خسته نمی کند تکرار …
ادامه»