دل سپردی به شیخ حیلت ساز به خیالت که به ز سلطان است عنکبوتی ست شیوه ی کارش تارهایش کلامِ قرآن است کج کند کار و می نماید راست رهزن عقل و دزدِ ایمان است داغ مُهری زده به پیشانی باورت گشته او مسلمان است؟ بر لبش دائمن خدا جاری …
ادامه»شعر و ادبیات
کاسه و بشقاب پرّان در هوا جمشید پیمان،
محفلی دیدم شبی، پُر های و هو هوشیار و مست غرق گفت و گو این یکی مست از می چشم نگار آن یکی پیچیده در گیسوی یار گوشه ای زیدی نشسته در سکوت آرزوها می تند چون عنکبوت گوشه ای دیگر جنابی مستطاب غرق استدلال،در تحریم شراب پشت میزی خم …
ادامه»ای شاعر معترض بپا خیز! جمشید پیمان،
مستی و مرامِ پرده پوشی؟ چون باده به خُم،چرا نجوشی فتوایِ من است و می حلال است مگذار کنار باده نوشی سجّاده ببَر،پیاله بردار زشت است طریق خود فروشی؟ از باده نگشته جانِ تو مست در نفی شراب از چه کوشی تا نیست دلت چو باده ی صاف پیرایه به …
ادامه»مرا فریاد کن! ;ی. صفایی
به مناسبت روز جهانی کارگر فریادم را چه فرقی میکند که با شعر بسرایی یا زجر کشیدن و دردهایم را در نثر بیان کنی! من کارگرم با دستانی پینه بسته و پیشانی چین خوردهی مملو از عرق میخواهی دربارهی من چه بنویسی یا چه بگویی؟! حقوقم را ماههاست پرداخت نکردهاند …
ادامه»گرگ درون/ شعری از فریدون مشیری
هرکه گرگش را دراندازد به خاک/ رفته رفته مىشود انسان پاک/ هرکه با گرگش مدارا مىکند/ خلق و خوى گرگ پیدا مىکند…. گفت دانایى که گرگى خیره سر هست پنهان در نهاد هر بشر … لاجرم جارى است پیکارى بزرگ روز و شب مابین این انسان و گرگ زور بازو …
ادامه»یک غزل سیلابی : رحمان کریمی
پاکبازان وطن ! پاکی از درد ناپاکان با خُسران برفت ای بسا خوبی ها کز زشتی ها ویران تر از ویران برفت بی سر و پایی شده قانون و نظم این ناکسان عقل آدم سخت درمانده ، مجنون و سرگردان برفت روبه و گرگ و کفتارها حاکم مانده …
ادامه»” دایه ایسه وقته جنگه ” :هوشنگ اّسدیان
در همدلی با دایه دایه و سیل زده گان عزیز همتبارم لرستان و دیگر نقاط ایران. دایه دایه کِی وقته جنگه؛ قطار بالا سرت مّه بی فشنگه دالکه کی ما بجنگه دایه دایه سیل اوما حونم خِرو بی؛ لّشِ بچه مه دیه م دِ مینه اُو بی دایه جو جیرم …
ادامه»صدای آزادی ایران : رحمان کریمی
تمام تنم دل است و دلم گرفته و خونین است که کی دوباره در رسد انقلاب دیگر خلق نه چون ملا ربای پیشین . چو مرغ سر بریده ام در جست و خیز مرگ پرم بر افکنند به مسلخ اما ، دوباره همان مرغ پیر در پروازم . چنین حالی …
ادامه»عشقِ بالابلندم؛ آزادی! ;جمشید پیمان،
دیر گاهی ست آرزو دارم که نشانم به دیده نورِ تو را چه غریبم به چشمت،آزادی سخت باور کنم حضور ِتو را نشنیدی مرا که نالانم نشنیدم تو را که فریادی دلِ تو خون تر از دلِ من بود آی عشق قدیمی؛ آزادی با زمستان کنار می آیم بی خیالِ …
ادامه»ساقی دلم گرفته، کمی دردِ دل کنیم جمشید پیمان،
ساقی،سحر رسید،دلِ خسته ام به سوز گوید بریز جام دگر، تشنه ام هنوز جامی دگر بریز که خورشید تازه کار سر برنیاورد که بگوید:رسید روز! ساقی،دلم گرفته،کمی دردِ دل کنیم غم را به یمنِ خنده ی چشمت خجل کنیم با جامی از لبانِ پر از مستی ات مگر …
ادامه»