خانه / شعر و ادبیات (صفحه 24)

شعر و ادبیات

رجز خوانی بهاری این پیر : رحمان کریمی

رحمان کریمی2

بهار طبیعت ، همه ساله ست به پشت سر دارد هزاران هزار تابلو زیبای شاعران عهد کهن . بهار من به زندان مستبدان در بند هماره ، هر روزه خروش طغیانی او را ز اعماق جان تشنه ام شنیده ام . چه بی رحم اند این سوداگران قدرقدرت جهان چه …

ادامه»

لهجه بهاری:حمید نصیری

وقتی که می خرامد اندیشه های باران یک سو بنفشه روید یک سو شکوفه زاران بیدار می شود تا جایی که سبزه از خواب جان می دمد به غنچه یک لحظه رنگ آفتاب با خیزش نسیمی از پیشگاه ایوان دل می دهد به پیچک بیداری شبستان آنجا که چون پرستو …

ادامه»

شکوفه برآورده شاخ اُمید : جمشید پیمان،

با صمیمانه ترین درود ها ، آمدن دوباره بهار را به فال نیک می گیرم و به ایرانیان ارجمند، بویژه مبارزان راه آزادی ایران شادباش می گویم. در آغاز سال نو زیبا ترین آرزویم آزادی میهن عزیزم ایران از چنبره ی اهریمن جمهوری اسلامی است! باری، پارسال در همین روزها …

ادامه»

حجم فریاد زنان :ی. صفایی

من یک زنم بر فراز سکوی بلند تاریخ عصیانم را در کتیبه‌ها و دست‌نوشته‌ها حتا بر سکه‌ها بخوانید در هر پیچش تاریخ به بردگی کشیده شدم و آنگاه که شلاق بردگی بر تنم فرود می‌آمد فریادم در سینه سینه‌ی این کره‌ی خاکی ذره‌های موج مواج گشت! من یک زنم زنی …

ادامه»

شرم بر آنکس که مردم را فروخت جای آن نفرین بی پایان خرید جمشید پیمان،

جمشید پیمان

واکنش «میم ـ شوق» شاعر مقاومت، به یک صحنه از درماندگی و مصیبت های مردم : “یک جهان درد است اینجا، شعر می میرد ز شرم قلب هر شاعر ازین تصویر می گیرد ز شرم شعر من عمری ست درد میهن و مردم شده بر رخم خونگریه ها پایان نمی …

ادامه»

تو که رازِ گل شناسی : جمشید پیمان

جمشید پیمان

سفرت دراز گشت و دل من شده هوائی من و رسم با تو بودن، تو و شیوه ی جدائی نفسم گرفته اینجا،به خزانِ بی تو ماندن سرِ آن مگر نداری، که به باغ پر گشائی ز بهار مانده نقشی، به خیالِ زخمیِ من همه باغ شد خزانی، چه خزانِ بی …

ادامه»

هرگز نزدی بال در این پهنه ی آبی! :جمشید پیمان،

جمشید پیمان

سرگشته ی توفانی و شوریده ی آبی حیرانِ بیابانی و مفتون سرابی گم گشته ی نُه توی خیالات غریبی شب رفت و سحر آمد و همبستر خوابی چشمی نگشودی به شبی تا بنماید در تیرگی چشم تو پروازِ شهابی هر کس به هوائی دل و جان کرده گرفتار زآن لب …

ادامه»

ظهور دجال هیولایی اهریمنی بنام خمینی: رحمان کریمی

رحمان کریمی2

اورمزدا بار آخر خاک ایران را که کشت کاین چنین شد روزگار و سرنوشت دست اهریمن ببود یا تحریر جبر زیر و رو کرد هر چه زیبا و زشت تر آنچه زشت ریختند و نوشیدند خون ها در کهنه کاس حوزوی چون تجارت می توانست دیده ها را نا دیده …

ادامه»

از زلالی لبخند تا حسرت فریاد: بیژن

با من از عشق سخن بگو از آن لحظه‌های جادویی دوست داشتن از جاری زلال لبخندهای عاشقانه از دخترکان و پسران جوان از لبخندهای معصومانه و زیبایشان سخن بگو! با من حرف بزن با من از آن قلب همیشه چون آفتاب سخن بگو! با من از لبان آتشینی حرف بزن …

ادامه»

در ثانیه می‌جوشم :حمید نصیری

rajavi-massoud-696x435

در گرامیداشت خاطره روز آزادی «مسعود» شیر بیدار و قلب تپنده مردم ایران از زندانهای شاه در سی‌ام دیماه57 امیدٍ بسی دارم تا دیده به رخسارت روشن شوم از نورِ آیینه پندارت من خیس زلال تو در وادی بارانم تا لایقی باشم در آتشکده نارت ای عشق سفر کرده صد …

ادامه»