خانه / شعر و ادبیات (صفحه 28)

شعر و ادبیات

عروسی مرگ: بیژن

زندانبان

خدای من، ای زندانبان من تا به کی مرا در بند خواهی داشت؟ آیا گناه آدم را به پای ما گذارده‌ای؟ در این جزیره‌ی چرخان سرگردان، ما را آیا مستحق کیفری ابدی دانسته‌ای؟ گناه ما، آری سرپیچی از تباهی است و چه گناه سنگینی!؟ بنگر تا کجای تاریخ ما را …

ادامه»

با کاروان مقاومت ایران ، به ویلپنت بیایید : رحمان کریمی

با کاروان مقاومت ایران به ویلپنت بیایید به کهکشان قیام خلق به جایگزین خلافت خون و خدعه و خسران . با کاروان مقاومت ایران به ویلپنت بیایید به دیدار قهرمان بی مثال عصر سخت خود مریم همواره خروشنده و توفنده بر ناکسان حاکم و خائنان ریزه خوار . با کاروان …

ادامه»

چراغ تویی،شعله غیرِ جانِ تو نیست : جمشید پیمان،

  نگو”نمی شوَد”،این نکته در زبانِ تو نیست نگو”نمی روَم” این شأنِ کاروان تو نیست نگو “سکوت و صبوری” توراست چاره ی کار سکوت و صبر کلامی به گفتمانِ تو نیست میازمای و مرو راه رفته را از نو جوابِ نو به دلِ “کهنه امتحانِ”تو نیست ز رویِ ساده دلی …

ادامه»

گفتمش دردت زچیست! :محمود نیشابوری

آرم مجاهدین

به: شهدای افتخار آفرین، سی هزار شهید قتل عام و مجاهدین گردنفراز، در همه جا آنان که خاک را زر ناب کردند شکوه و ناله ات ا ز برای کیست! صورت استخوانیت، چین و چروک صورتت گواه چیست!؟ درد من درد توست، شاید نمی دانی! شکوه و ناله ام، ناله …

ادامه»

رد هجوم حرامیان اشرار تا دمدمه های پایان : رحمان کریمی

رحمان کریمی2

دریک کسوف خونین بدهنگام شرورترین تبار ابلیسان از ظلمت اندیشی ی واحه های منسوخ عهد عتیق برآمدند تا صدارت کنند به تاریک ترین تباهی ممکن برسرزمین آفتاب میترایی . زنان معصوم اهورایی را درحجاب ابر با پاره های آتش شفق ، سنگباران کردند و تکبیرگویان گفتند : آنک ، خشت …

ادامه»

وقتی که صبر می شکند زیر پتکِ دَرد : جمشید پیمان

جمشید پیمان

در جنگلِ خیالِ من، افراز می شَوی گل می شوی،به دیده ی من باز می شوی وقتی برای صبح دلم تنگ می شود در وسعت نگاهِ من آغاز می شوی وقتی چراغِ رابطه تاریک می شود در تو به توی خاطر من راز می شوی وقتی تمام شهر مرا سنگ …

ادامه»

پوزخند خدا……بیژن

ناله‌هایت را هرگز فراموش نخواهم کرد، در هیاهوی قحطی و گرانی در کشور من اما، مرگ ارزان‌ترین کالاست می‌توان خرید با پشیزی سیاه! مرگ شاعر و نویسنده، مرگ نقاش و دستفروش، مرگ آرایشگر و نانوا و مرگ استاد دانشگاه…. خریداران در کوچه‌ها بلندگو در دست مرگ را خریدارانند! پدرم کولبر …

ادامه»

شبی در دشت : رحمان کریمی

رحمان کریمی

شب ، عطر انزوای بومی اش را به جان دشت ریخت . و دشت ، زخم رحیل سواران را تا واحه های دلگیر شب استغاثه کرد . و من ، بی ستوری ز میراث پدر با ردایی ز هزاران تهمت ، ز هزاران زخم به شب پیوستم ، به تنهایی …

ادامه»

دختران من اند کاوه ی من : جمشید پیمان

جمشید پیمان

کاوه باید که شورشی باشد نهراسد ز هیبتِ ضحّاک بشکند این سکوت و سنّت را جامه ی ننگ افکند برخاک کاوه باید که شورشی باشد شعله اش ظلمت جهان سوزد بنهد پا برون ز خلوت خویش در دل شهر آتش افروزد کاوه باید که شورشی باشد نگریزد ز راه و …

ادامه»

چه خورشید هایی سوختند :جمشید پیمان:‌

دادخواهی

«به یادِ شهیدانِ آزادی ایران» چه خورشید هایی چه خورشید هایی سوختند تا آسمان تاریک نماند . چه خورشید هایی سوختند تا من دستِ تو را به نوازش چشمم فرا بخوانم تا عشق رها شود از چنبر دلهره های غربت و انسان میان دروغ های باورش سرگردان نماند. چه خورشید …

ادامه»