. پیشِ میّت، دوغ با رانی چه فرقی میکندامنیت با وضعِ بحرانی چه فرقی میکند؟! “مشکلی دارم زِ دانشمندِ مجلس بازپرس”/کفرورزی با مسلمانی چه فرقی میکند؟! وقتی از دریای نفت و گاز، سهمِ ما هواست/نفت با ریگِ بیابانی چه فرقی میکند؟! مالِ بیتالمال اگر وقفِ چپاول کردن است/شاه باشد یا …
ادامه»شعر و ادبیات
فیل را دیدند در حال فرار از جنگل است
. فیل را دیدند در حال فرار از جنگل استگاوها گفتند بیمار است، شاید انگل است کرگدن فریاد زد دیوانه حیرانی چرا؟!همچنان موشی دوان سوی بیابانی چرا؟! گفت میترسم که خرطومم ز ریشه بکنندحکم داده شیر تا زرافهها گردن زنند کرگدن با خنده پرسید از همین ترسیدهای؟!فیلی آخر، از چه …
ادامه»استخر پر از حوری: شروین سلیمانی
شعری که چندی پیش شروین سلیمانی با جسارت فراوان در مجلس شعر اقای خامنهای قرائت کرد: پیکِ مرگ آمد شبی شوقِ جهانم را گرفتتا به خود جنبیدم عزرائیل جانم را گرفت سرنشین بنز آن دنیا شدم بی گفت و گومرگ در پس کوچهی دنیا ژیانم را گرفت رد شدم با …
ادامه»بعد مرگم شده بود…سهراب سپهری
ترسیم زیبای سهراب سپهری از تمجیدات و برخوردهای مردم بعد از مرگ افراد : بعد مرگم شده بود…آمدم مجلس ترحیم خودم ،همه را می دیدمهمه آنها که نمیدانستم عشق من در دلشان ناپیداست ♈واعظ از من میگفت…از نجابتهایم،از همهی خوبیهاو به خانمها گفت :اندکی آهستهتا که مجلس بشود سنگینتر…راستی این …
ادامه»دوستی دکترحمیداحمدی نیک
دوستی یعنی صداقت داشتنخستگی از دوش هم برداشتن دوستـی را گـر تو بـاور داشتیصد هـزار آییـنه در بر داشتی در تو خورشید صداقت می شکفت در دلـت نور رفـاقت مـی شکفت کاش می شد کلبه ای در ماه داشت تـا به خورشـید حقیـقت راه داشت گـر بیــایی بـا چــراغ دوستی می رویم …
ادامه»سحر که باد صبا از رُخَش نقاب گرفت: صائب تبریزی
. سحر که باد صبا از رُخَش نقاب گرفتدو دست صبح به روی خود آفتاب گرفت ز فیض حسن تو [شد] عالم آنچنان سیرابکه میتوان ز گل کاغذی گلاب گرفت ز عشق بس که مهیای سوختن گشتمبه دامن ترم آتش ز ماهتاب گرفت یکی هزار شد امید، خاکساران راز بوسهای …
ادامه»شعر انگور : نادر نادرپور
. چه میگویید؟!کجا شهد است این آبی که در هر دانهی شیرین انگور است؟! کجا شهد است؟! این اشکاشک باغبان پیر رنجور استکه شبها راه پیمودههمه شب تاسحر بیدار بودهتاکها را آب دادهپشت را چون چفتههای مو دو تا کردهدل هر دانه را از اشک چشمان نور خشیدهتن هر خوشه …
ادامه»رهایی از بردگی…ملک الشعرای بهار
. شد وطن بر باد ای مردم خدا را بس کنیدخنجری تا ته به حلقوم همین ناکس کنید هموطن آخوند ایران را به یغما برد و رفتپولهای مملکت را بیشرافت خورد و رفت نفت و آب و خاک و حتا نان مردم را فروختاین وطن از جهل دین و مذهب …
ادامه»فتح باغ : فروغ فرخزاد
آن کلاغی که پریداز فراز سر ماو فرو رفت در اندیشهٔ آشفتهٔ ابری ولگردو صدایش همچون نیزهٔ کوتاهی، پهنای افق را پیمودخبر ما را با خود خواهد برد به شهر همه میدانندهمه میدانندکه من و تو از آن روزنهٔ سرد عبوسباغ را دیدیمو از آن شاخهٔ بازیگر دور از دستسیب …
ادامه»نقیضهای بر شعر سهراب سپهری : نسیم عربامیری
. موشکی خواهم ساخت!خواهم انداخت هوا!دور خواهم شد از این خاک فقیرکه در آن هیچ کسی نیست که بیزور کتکصبح بیدار شود! موشک از سوخت تهی!و دلم میخواهد بروم بالاترو دلم میخواهد چهقدر حرف جدید!و دلم میخواهد همچنان خواهم راندنه به پیران دل خواهم بستنه جوانها که سر از تخم …
ادامه»