. وه که گر من بازبینم روی یار خویش راتا قیامت شکر گویم کردگار خویش را یارِ بارافتاده را در کاروان بگذاشتندبیوفا یاران که بربستند بار خویش را مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلقدوستان ما بیازردند یار خویش همچنان امّید میدارم که بعد از داغ هجرمرهمی بر دل نهد …
ادامه»شعر و ادبیات
ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی : حافظ
v دیوان حافظ غزل شماره ۴۳۳ ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختیلطف کردی سایهای بر آفتاب انداختی تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضتحالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختیحافظای که بر ماه از خط …
ادامه»آخرِ بازی : احمد شاملو
عاشقانسرشکسته گذشتند،شرمسارِ ترانههای بیهنگامِ خویش. و کوچههابیزمزمه ماند و صدای پا. سربازانشکسته گذشتند،خسته بر اسبانِ تشریح،و لَتّههای بیرنگِ غرورینگونسار بر نیزههایشان. □ تو را چه سود فخر به فلک بَر فروختنهنگامی که هر غبارِ راهِ لعنتشده نفرینَت میکند. تو را چه سود از باغ و درختکه با یاسها به داس سخن گفتهای. آنجا که قدم …
ادامه»گریختن عیسی ع بر فراز کوه از احمقان:مولانا
عیسی مریم به کوهی میگریختشیر گویی خون او میخواست ریخت آن یکی در پی دوید و گفت خیردر پیات کس نیست چه گریزی چو طیر با شتاب او آنچنان میتاخت جفتکز شتاب خود جواب او نگفت یک دو میدان در پی عیسی براندپس بجِدِ جِد عیسی را بخواند کز پی …
ادامه»دامن کشان همیشد در شرب زرکشیده :حافظ
دیوان حافظ غزل شماره ۴۲۵ دامن کشان همیشد در شرب زرکشیدهصد ماه رو ز رشکش جیب قصب دریده از تاب آتش می بر گرد عارضش خویچون قطرههای شبنم بر برگ گل چکیده لفظی فصیح شیرین قدی بلند چابکرویی لطیف زیبا چشمی خوش کشیده یاقوت جان فزایش از آب لطف زادهشمشاد …
ادامه»ای پیک راستان خبر یار ما بگو: حافظ
دیوان حافظ غزل شماره ۴۱۵ ای پیک راستان خبر یار ما بگواحوال گل به بلبل دستان سرا بگو ما محرمان خلوت انسیم غم مخوربا یار آشنا سخن آشنا بگو برهم چو میزد آن سر زلفین مشکباربا ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو هر کس که گفت خاک در …
ادامه»درسی اخلاقی از سهراب سپهری:
سخت آشفته و غمگین بودمبه خودم می گفتم:بچه ها تنبل و بد اخلاقنددست کم میگیرند،درس ومشق خود را…باید امروز یکی را بزنم، اخم کنمو نخندم اصلاتا بترسند از منو حسابی ببرند…خط کشی آوردم،درهوا چرخاندم…چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطیدمشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !اولی کامل …
ادامه»وعدهی مادر: ملکالشعرا بهار
. شنیدهام پسری را جنایتی افتاداز اتفاق که شرحش نمیتوان دادن قُضاتِ مَحکمه دادند حُکمِ قتلش راکه رسم نیست به بیچارگان امان دادن! بهدست و پای درافتاد مادرش که مگرتوان نجاتش از آن مرگ ناگهان دادن بُود علاقهی مادر به حالتِ فرزندحکایتی که مُحال است شرحِ آن دادن از …
ادامه»ای خونبهای نافه چین خاک راه تو: حافظ
دیوان حافظ غزل شماره ۴۰۹ ای خونبهای نافه چین خاک راه توخورشید سایه پرور طرف کلاه تو نرگس کرشمه میبرد از حد برون خرامای من فدای شیوه چشم سیاه تو خونم بخور که هیچ ملک با چنان جمالاز دل نیایدش که نویسد گناه تو آرام و خواب خلق جهان را …
ادامه»تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو :حافظ
دیوان حافظ غزل شماره ۴۱۱ تاب بنفشه میدهد طره مشک سای توپرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوزکز سر صدق میکند شب همه شب دعای تو من که ملول گشتمی از نفس فرشتگانقال و مقال عالمی میکشم از برای تو دولت عشق …
ادامه»