
.
آموزش و پرورش و استتار مدارس دخترانه
خانم دکتر وسمقی
آبان ۱۳۹۸
روی سخنم با شما مردان است، مردان ایران زمین، بهویژه آن دسته از مردان که موی زنان را دام گناه و ریسمان شیطان و باب دوزخ میدانند. به موی همسر، دختر، خواهر و مادر خود سیر بنگرید. این مو چیست که چنین مردان و حکومت و کشور را بیمار ساخته و زنان و دختران را به مشقت درانداخته است؟! آیا به راستی این موی زنان است که این همه معضل آفریده است یا عقدهها و نیازهای جنسی سرکوب شده بهدلیل عدم کفایت حکومت برای تامین رفاه ملت و اجرای سیاستهای معیوب و و نیز انتشار افکار بیمار علیه زنان توسط بخشی از روحانیت و قشر سنتی مذهبی است که چنین معضل و مشقتی را آفریده است…؟!
انگیزهی من برای نگاشتن این سطور، دردی است که در تمام وجود خود تا بن استخوانها احساس کردم هنگامی که اطلاع یافتم وزارت آموزش و پرورش بر آن است تا مدارس دخترانه را استتار کند. استتار کند تا دختران ما پشت دیوارهای مدرسه بتوانند مقنعه را از سر برگیرند تا موهای نوجوانشان که آفتاب ندیده کمی هوا بخورد.
آموزش و پرورش میخواهد روی دیوارهای بلند مدرسه، دیوارهایی بلندتر بسازد، دیوارها را بالاتر ببرد و هر کجا که در اطراف مدرسه خانهای بلندتر از مدرسه هست و نگاههای در کمین مردان، موی دختران خردسال و نوجوان محصور در چهاردیواری مدرسه را تعقیب میکند، حیاط مدرسه را با برزنت مسقف کند تا شاید دختران بتوانند مقنعه از سر برگیرند و به گمان واهی با مشقتی کمتر درس بخوانند تا شاید دختران خردسال دبستانی راحتتر در حیاط بدوند و بازی کنند…
آه که چقدر دختر زاده شدن و زن بودن را در این مرز و بوم سخت کردهاید! دختران و زنان تا کجا باید از تعقیب نگاههای شما بگریزند و موهای سر خود را باید کجا پنهان سازند؟!
آی مردان فرهیخته! شما، مردانِ بیمارچشم و بیماردل و بیمار اندیشه را هدایت کنید تا چشمانشان را بشویند، تا دلها و اندیشههایشان را از ناپاکی بروبند، تا دختران و زنان این میهن آرام گیرند و با امنیت خاطر از زندگی عادی برخوردار شوند.
ای مردان مسئول! ای روحانیت متعصب! و ای حاکمان شریعت مدار! آیا هرگز فکر کردهاید که با کدام دلیل شرعی و با کدام منطق، دختران خردسال نابالغ باید با مقنعه به مدرسه و مهد کودک بروند؟!
چرا مردان نباید چشم و دل و اندیشهی خود را بشویند و در عوض زنان باید تاوان چشم و دل حریص و بیمار برخی مردان را بپردازند؟!
بهراستی این موی زنان نیست که معضل است. معضل اندیشهی بیماری است که ترویج میشود و معضل، ملتی است که حتی نخبگان آن نیز نمیاندیشند و تعقل نمیورزند تا اندیشههای بیمار را پس زده، از حقوق خویش دفاع کنند…
لحظهای خود را در مدرسهای با دیوارهای بلند و سقف برزنتی، با تابلوی ورود پدران ممنوع تصور کردم. اینجا مدرسه نیست. زندان هم نیست. دوزخی است برای دختران خردسال و نوجوان. در میان این حصارهای بلند چه آموزش و پرورشی در جریان است؟!
ما باید دیوارها و حصارها و سیم خاردارهای فکر خود را فروریزیم تا زندگی در این آب و خاک به وضعیت عادی بازگردد. کار، از استدلال شرعی و منطقی گذشته است. ما با بیماری خطرناکی روبرو هستیم که باید آن را درمان کنیم.
برای استتار موی دخترانمان به دیوار و سقف و برزنت و پارچه نیازی نیست.