
از کتاب: «همه هستیام نثار ایران»، یادنامه غلامحسین صدیقی»
به کوشش: پرویز ورجاوند، ص۱۹۶
۱۳۵۷ یعنی سه ماه مانده به پیروزی انقلاب، دکتر امینی از شاه خواست برای آرام کردن اوضاع سیاسی کشور از دکتر غلامحسین صدیقی (جامعهشناس، حقوقدان برجسته و وزیر کشور دکترمصدق) استفاده کند و کمک بگیرد.
شاه با عصبانیت گفت: حالا کار من به جایی رسیده که از این میرزای جامعهشناس کمک بخواهم!
امینی: مملکت نیاز به او دارد. مساله شما نیستید.
شاه یک شب در این باره فکرکرد و اطلاعداد حاضر است که دکتر صدیقی را به حضور بپذیرد، که در این جلسه عبدالله امیرانتظام نیز حضور داشت. متن این گفتگو بسیار آموزنده و عبرت آموز است:
شاه: در این مدت آقای دکتر ظاهراً در دانشگاه مشغول بودید؟
صدیقی: به لطف اعلیحضرت، گاه در زندان قزلقلعه و قصر بودم، گاه زیر نظر ساواک شما. روزگاری گذراندیم که نتیجهاش امروز عاید حضرتعالی شد.
شاه: گلایهها را کنار بگذاریم، باید وطن را نجات داد.
صدیقی: برای نجات وطن نمیشود گذشته را کنار گذاشت. شما کاری کردید که دولتیها تبدیل به کارگزاران شاه شدند نه خدمتگزاران ملّت. با این روش مردم شما را مسئول خرابیها میدانند.
شاه: مگر به شما و مصدق اختیارات ندادیم؟ مصدق خواب و خیالهایی دید.
این رجال خائن بودند که وضع را به اینجا کشاندند.
صدیقی: مصدق، مَردِ وارستهای بود. شما زاهدیها و هویدها را ترجیح دادید. شما هرچه رجل آزاده و وطنپرست بود به زندان انداختید. شما و دستگاه شما ایران را از هرچه مَرد بود خالیکرد.
شاه: توطئهای بینالمللی توسط بعضی از مخالفان به اجرا درآمده.
صدیقی: امروز باید دید چهچیز در خطر است. مملکت یا مصالح گروهی که در طول این ۲۵ سال، یعنی بعد از کودتای ۲۸مرداد علیه حکومت قانونی و ملّی مصدق زمام ملک و ملت را به دست گرفتند. اگر میخواهید مملکت به آرامش برسد نخست باید خود گذشت کنید، گذشت از همه آن چیزهایی که به ناحق در ۲۵سال اخیر در ید قدرت شاه قرارگرفته، گذشت از ثروتی که بیسبب در خزانه شخصی شاه گرد آمده، گذشت از حمایت مردان و زنانی که جز فساد و خیانت در این سالها نکردند، گذشت از اهلبیتی که باعث بدنام شدن خاندان سلطنت هستند، اولین شرط برای آرام شدن کشور تشکیل شورای سلطنت و استراحت حضرتعالی است.
شاه: شورای سلطنت در زمان حیات؟!
مگر آدم زنده وکیل وصّی میخواهد؟!
صدیقی: بعضی از مفسدین شما را دچار خیالات ناصواب کردند.
دکترصدیقی، حقوقدان پیر و پاک، سخن میگفت و شاه از سر ناچار میشنید. شاه هرگز حاضر نبود سخنانی را گوشکند که در کلمه کلمهی آن، محکومیت بساط استبدادی او حضور دارد.
از کتاب: «همه هستیام نثار ایران»، یادنامه غلامحسین صدیقی»
به کوشش: پرویز ورجاوند، ص۱۹۶.
آفتابكاران اخبار و مقالات درباره ايران و مقاومت