ایرانزندانیان سیاسیمقالاتمقالات روز

حبس در جنگ؛ تلاش برای بقا در زندان قزلحصار، به روایت سهیل عربی

سهیل عربی پس از آزادی با وثیقه، روایت تکان‌دهنده خود از حبس در جنگ، اعدام‌ها، شکنجه و محرومیت‌ها را منتشر کرده است

سهیل عربی پیشگفتار
«سلول ۱۰ سوئیت قزلحصار؛ همان‌جایی که سازمان زندان‌ها آن را «اندرزگاه تربیت_سالن ۳۵ واحد ۳ ندامتگاه قزلحصار» می‌نامد. کنارم چند جوانِ متولد نیمه دوم دهه هشتاد نشسته‌اند؛ کمتر از بیست‌ساله. گردن‌هایشان را بالا و پایین و چپ و راست تکان می‌دهند؛ تمرین می‌کنند تا عضلات گردنشان برای طناب دار آماده شود. با بغض و اندوه می‌گویند: «می‌خواهیم گردن‌هایمان را برای دار آماده کنیم.»

اینجا بوی مرگ چنان سنگین است که وقتی زمین از انفجارها و عبور جنگنده‌های آمریکایی یا اسرائیلی می‌لرزد و طلق پنجره‌ها فرو می‌ریزد، کسی نمی‌ترسد. بسیاری هورا می‌کشند و شادی می‌کنند. گاهی اگر بیش از یک روز صدایی از جنگنده‌ها و انفجارها نیاید، بسیاری از زندانیان و حتی برخی از کارکنان زندان غمگین می‌شوند

… اینجا ایران است. سوئیت واحد سه زندان قزلحصار.

صدای فریاد چند زندانی از راهرو می‌آید: «ننگ بر ستمگر! ننگ بر شکنجه‌گر!» صدایشان آشنا است. حمزه و سعید را تشخیص می‌دهم. اینجا چه می‌کنند؟

چرا فریاد می‌زنند؟

چند روز بعد می‌فهمم پویا(قبادی) و چند هم‌بند پیشینم، از مدتها پیش در سلول کناری بوده‌اند و سپس اعدامشان کرده‌اند. اندوه و خشم چنان در وجودم موج می‌زند که نزدیک است منفجر شوم، اما نباید هم‌سلولی‌هایم بفهمند. آنها بسیار جوان‌اند و از محکومیت به اعدام وحشت‌زده.

یک غروب، افسر جانشین در سلول را باز می‌کند و سلطانعلی را صدا می‌زند: • «پیرمرد بیا بیرون. هم‌سلولی‌هات خیلی جوان‌اند، سر و صدا می‌کنند، اذیت می‌شوی. بیا ببرمت جای بهتر.» • سلطانعلی می‌گوید: «اشکالی ندارد، دوستشان دارم.» • افسر پاسخ می‌دهد: «دستور از بالاست، پیرمرد.» • سلطانعلی را می‌برند. • صبح از افسر نگهبان می‌خواهیم داروهای سلطانعلی را به او برسانیم. می‌گوید: «دیگر به دارو نیاز ندارد.» • آن‌گاه می‌فهمیم «جای بهتر» یعنی جوخه اعدام

نزدیک نیمه‌شب، در سلول باز می‌شود. افسر نگهبان می‌گوید: «عرفان شکورزاده بیا بیرون، افسر جانشین کارت دارد.» ما می‌دانیم این ساعت شب، افسر جانشین با محکوم به اعدام چه کار دارد.

یخ می‌زنیم. لحظات بلند شدن عرفان و گام‌هایش به سمت در، فریم به فریم در ذهنمان حک شده است. قبل از خروج، با حرکت لب و بی‌صدا می‌گوید: «وصیت‌هایم را فراموش نکنید.» «اگر جسم ما اعدام شد، روح آزادی‌خواهی‌مان باید تکثیر شود. اگر رفتم، برایم سوگواری نکنید. مرا و هر دادخواه جان‌باخته‌ای را زندگی کنید.»

فردا نوبت عباسی و افراشته است. پس‌فردا مهرداد و… بعضی‌ها را پیش از اجرای حکم با لوله آب می‌زنند. هر زندانی که اعتراض کند، او را هم…

اینجا فقط شکنجه‌گاه و کشتارگاه نیست. فجایعی رخ می‌دهد عجیب‌تر از بدترین کابوس‌های آدمی. صدای کتک زدن هم‌بندان با لوله آب. صدای میثم سیفی، افسر نگهبان ولایی که با ذوق به دستیارانش می‌گوید: «بچه‌ها گرم کنید برای مراسم استقبال از یک معاند!» دقایقی بعد در ورودی بند باز می‌شود، دست و پای زندانی را می‌بندند و سه نفر با لوله به جانش می‌افتند. اینجا قزلحصار است.

ادامه دارد…

۱۴ خرداد ۱۴۰۵″