ثابتمقالاتمقالات روز

یک نفر می تواند یک کشور را بسازد یا آن را  نابود کند..!

در سال 1905 ، نروژ از سوئد مستقل می‌شود. جمعیت 2.2 میلیون نفر است. اقتصاد آن کشور بر پایه ماهی‌گیری و چوب است. هیچ صنعت و منابعی وجود ندارد. برای دهه‌ها، نروژ فقیر می‌ماند. فقط ماهی صادر می‌کند و کشتی می‌سازد.

شب عید کریسمس 1969، شرکت فیلیپس پترولیوم میدان‌های عظیم نفتی را در دریای شمال نروژ کشف می‌کند. میدان اکوفیسک، میلیاردها بشکه نفت. شرکت‌های نفتی انگلیسی و آمریکایی هجوم می‌آورند. آن‌ها قراردادهای سریع و سود فوری می‌خواهند. اما یک نفر در برابر آن‌ها ایستاد: ینز اوانسن، وزیر صنایع نروژ. او یک وکیل دادگستری و دیپلمات است. او مطالعه می‌کند که نفت با کشورهای دیگر چه کرده: ونزوئلا، نیجریه، ایران؛ فساد، نابرابری، دوره‌های رونق و رکود. او نمی‌گذارد این اتفاق برای نروژ بیفتد.

در سال 1972، اوانسن به تدوین «قانون نفت» کمک می‌کند. قوانین انقلابی: دولت همه منابع نفتی را کنترل می‌کند. شرکت‌های خارجی باید فناوری را به آن کشور آورده و به اشتراک بگذارند و کارگران نروژی را آموزش دهند. فروش سریع ممنوع؛ فساد ممنوع. شرکت‌های نفتی تهدید به خروج می‌کنند. اما اوانسن کوتاه نمی‌آید. نروژ در سال 1972 شرکت دولتی استات اویل را تأسیس می‌کند. نروژی‌ها منابع خود را کنترل می‌کنند. نخست‌وزیر «تریگوه براتلی» و پارلمان از این طرح حمایت می‌کنند. آن‌ها تصمیم می‌گیرند که از ثروت نفتی صیانت نموده و آن را به نسل‌های آینده منتقل نمایند.

در سال 1990، وزیر دارایی «آرنه اسکائوگن» «صندوق بازنشستگی دولتی جهانی» را پیشنهاد می‌دهد. هر کرون از درآمد نفت وارد این صندوق می‌شود، و ان اندوخته در بازارهای سرمایه ی جهانی سرمایه‌گذاری می‌شود، شفاف و دست‌نخورده. قانون این است که فقط 4%از سود سالانه خرج شود و اصل سرمایه هرگز دست نخورده باقی بماند. هیچ سیاست‌مداری نمی‌تواند از آن سوءاستفاده کند. هیچ استثنایی وجود ندارد.

تا سال 1996، این صندوق بالغ بر 19 میلیارد دلار موجودی داشت. تا سال 2008 ، 400 میلیارد دلار و تا سال 2024، 1.6 تریلیون دلار. ینز اوانسن اما در سال 2004 درگذشت. او هرگز ندید که صندوق به یک تریلیون دلار برسد. اما امتناع او از فروش آینده نروژ ، این کشور را به ثروتمندترین ملت سرمایه‌داری روی کره زمین تبدیل کرد.!

بله یک نفر گفت «نه» به طمع‌کاری و همه چیز را تغییر داد…! نه آقا زاده ای پرورش یافت نه الیگارشی هایی همچون شمخانی ، بابک زنجانی و علی انصاری و نه برادران قاچاقچی…..

: انتخاب ساده‌ای بود؛ می‌توانستیم فرش را انتخاب کنیم اما انرژی هسته ای را ترجیح دادیم. می‌شد تمام دلارهای نفتی را که کردیم سانتریفیوژ و حالا محبوس خاک فردو و نطنز است را تار و پودهای رنگی بخریم و قسمتش کنیم بین تمام کارگاههای قالی‌بافی خاک‌خورده‌ی کاشان و تبریز و بیرجند و قم و نایین و چهارمحال تا نقش ایرانی ببافند و هنر و اقتصاد ایران را سوار بر قالیچه‌های سلیمانی‌ به اقصی نقاط عالم پرواز دهند.
انتخاب بی شیله پیله ای بود؛ می‌توانستیم زعفران را انتخاب کنیم. تمام خاک خراسان را زعفران بکاریم و این زرِ سرخ را در جهان نامورتر از آن چه هست کنیم اما ترجیحمان این شد که ما را به سرخی دنباله‌ی موشکهایمان بشناسد جهان.
انتخاب راحتی بود. می شد پیچیده اش نکنیم و آفتاب را انتخاب کنیم. تمام دشت لوت و کویرمان را بیاراییم به سفره های خورشیدی و به اندازه‌ی یک جهان برق تولید کنیم. می‌شد بادهای صد و بیست روزه سیستان را به خدمت بگیریم و پیشروترین تولید کننده انرژی‌های پاک در جهان باشیم اما انتخاب ما سخت‌ترینش بود: شکافتن هسته اتم!

انتخاب واضحی بود؛ می‌توانستیم از چهار گوشه‌ی چهار فصل ایرانمان ستونهای صنعت توریسم را برافرازیم و جهان و جهانیان را به تحسین میهمان نوازی خود واداریم و ترکیه و دبی را حسرت‌کش دلارهای توریستی میهمانان وطن کنیم اما گویا برای عده‌ای از ما خوشایندتر آن بود که جهان ما را با گروگان‌گیری توریستهای چشم رنگی و موطلایی اش بشناسد.
انتخاب بی دردسری بود؛ می‌شد با یک صدم آن دلارها که خرج آتش کردیم وام بدهیم به صیادان کنارک و دیلم و بندر آفتاب تا کشتی‌های صیادی پربازده بخرند و در آبهای گرم خلیج همیشه فارس و دریای عمان‌مان پا جای پای کشتی‌های صید ترال چینی بگذارند، اما فلاکت و فقر را برای بلوچستانمان زیبنده‌تر تشخیص دادیم لابد.
انتخاب بدیهی بود؛ آنجا که با قطر و امارات و عراق و عربستان و کویت ظرفهای نفت و گاز مشترکی داشتیم، اولویت قاعدتا می‌بایست برداشت از آن کاسه‌ی اشتراکی می‌بود تا پیش از آن که رقیب تمامش کند ما محتوایش را سر کشیده باشیم، اما برای ما واجبتر آن بود گویا که روی موشکهایمان به عبری از نابودی اسراییل بگوییم تا جهان با کاغذپاره‌هایش تحریممان کند و هزار سال عقب بمانیم

از تکنولوژی روز اکتشاف و برداشت نفت و گاز که همه همسایگانمان بدان مجهزند و نتیجه اش بشود همین جدول خاموشی هر روزه.
همه چیز داشتیم و ما را به کار نیامد و این تراژدی تلخ روزگار ماست. این که انتخاب سهلی داشتیم: می‌شد زندگی را انتخاب کنیم اما در ما جماعتی به مرگ تشنه‌تر بودند!