
.
در سیاست لحظهای هست که قدرت دیگر از زبان بیرون نمیریزد، که از تن شُره میکند. جایی که بدن پیش از واژهها تسلیم میشود….
علی خامنهای دقیقاً در چنین لحظهای ظاهر شد، نه چون فرمانده، که چون بازماندهی نظامی که خودش ساخته بود. آمده بود که از پیروزی بگوید، ولی زبان و بدنش خلاف آن را نشت میداد…
در آینهی روبرو آنچه بازتاب مییافت، نه آن شکوه سابق، که ناتوانی در وانمود کردن بود…
قدرت وقتی نمیتواند خودش را اقناع کند، به تئاتر تبدیل میشود…
پیام در این ویدیو، نمایشی بود از سقوطی بیصدا. خامنهای نشسته بود، بیآنکه بداند نشستنِ او اعتراف است. نه به شکست نظامی، که به تمام دروغهایی که سالها بدنش را بهجای واقعیت به میدان فرستاده بود…
از نگاه فلسفه این نقطهایست که رهبر سیاسی از سوژه به شیء تبدیل میشود. دیگر کنشگر نیست، تصویر است. دیگر تصمیمگیر نیست، توهم است…
در این آینه، خامنهای برای اولینبار نه تصمیم میگرفت، نه تهدید میکرد، که فقط حضور داشت، بیوزن و بلاموضوع…
آینه کار خودش را کرد، هر چند دیر، او را نه آنگونه که دوست داشت دیده شود، که آنگونه که بود، بیرون ریخت، مردی که نه خود را میفهمید و نه دیگران را.
نه برای آینده حرفی داشت و نه برای گذشته پاسخی…
در تاریخ لحظاتی هست که قدرت در سکوت فرو میریزد، نه با کودتا، نه با گلوله، که با چشمهایی که دیگر هیچکس را نمیبینند. خامنهای با چشمهایی که چیزی برای قضاوت نداشتند، خودش را نگاه کرد و دیگر چیزی برای پنهان کردن نمانده بود…
من نه از روی خشم و نه از بغض، که با مسئولیتی انسانی، در برابر حقیقتی که چهل سال له شد تا یک تصویر ساخته شود، میگویم، همچنان چون سابق، مرگی ایستاده برایش آرزو دارم، نه از سر نفرت، که از سر نقدی سیاسی. نه روبهروی آینه، که در برابر مردم. مردمی که بالغ بر سی سال فرمانروایشان بود. این کمترین بدهکاریست که به تاریخ و مردم این سرزمین دارد…
.
@AftabkaranAzadi کانال
آفتابكاران اخبار و مقالات درباره ايران و مقاومت