
نسلی که در دوران حکمرانی طاغوت تربیت یافت و امروز؛ اخلاقی که قربانی احکام میشود…
روزنامه اطلاعات در یادداشتی نوشت:
سال ۱۳۵۶شمسی است.
بازیهای فوتبال مقدماتی جام ملتهای آسیا…
کاتماندو پایتخت کشور فقیر نپال…
تیم فوتبال ایران با تیم میزبان در حال بازی است…
در نیمه دوم، در حالی که بازیکنان ایران بازی را از حریف، تا اینجای کار، بردهاند، “مرتضی کرمانی مقدم” بازیکن ستاره مهاجم تیم ملی در زمین خوش میدرخشد و نیمکتنشینان بازی برجسته او را تشویق میکنند…
ناگهان مرحوم “پرویز دهداری” مدیر فنی تیم ملی به “رضا وطنخواه” سرمربی تیم میگوید: “مرتضی را از زمین بیرون بکش…!!”
وطنخواه به دهداری میگوید:
“پرویزخان…! ما هر سه تعویضمان را انجام دادهایم. نمیتوانیم دیگر تعویض کنیم. مرتضی هم که فوقالعاده ظاهر شده است…!!”
پرویزخان اما میگوید:
“میدانم که نمیتوانیم تعویض کنیم، گفتم از زمین بیرون بیار. ده نفره بازی میکنیم…!”
مرتضی در میان بهت خودش و ناباوری بازیکنانِ حریف و تماشاچیان، از زمین بیرون میآید بدون آنکه کسی بتواند جانشینش شود…
بعد از بازی، وطنخواه، مرتضی کرمانیمقدم را میخواهد و میگوید: “پرویزخان با شما کار دارد.
به اتاقش برو…”
پرویز دهداری با او آرام آرام شروع به سخن میکند. از او و تواناییاش در فوتبال تعریف میکند و او را تشویق و تحسین میکند…
بعد از این تعریفها، مرتضی بیشتر تعجب میکند.
از او میپرسد:
“خیلی عذر میخواهم پرویزخان…! اگر اینطور است که میفرمائید پس چرا وسط بازی مرا کشیدید بیرون…؟! من که حتی کارت زرد هم نداشتم…!!”
دهداری نگاهی عمیق به مرتضی میکند،
مرتضی احساس میکند نگاههای پرویزخان از او گذر کرد و تا دوردستها، آنسوی دیوار اتاق، امتداد یافت…
پرویزخان نفس عمیقی میکشد و میگوید:
“تو آن بازیکن حریف را دریبل یکسره و دو سره زدی و بعد توپ را از میان پاهایش عبور دادی و دوباره توپ را گرفتی و منتظر ماندی تا دوباره تقلا کند و دوباره دریبلش کنی…
فکر نکردی که آن بازیکن هم، مثل تو، بازیکن تیم ملی یک سرزمین است…؟!
ملتی منتظر دیدن درخشش و شایستگی او هستند…
از آن گذشته، او پدر دارد، مادر دارد، احتمالاً زن دارد، بچه دارد، خویشاوند دارد، آنها دارند بازی را میبینند، منتظرند ببینند فرزندشان، همسرشان یا پدرشان در مصاف با حریف چه میکند…
تو او را نزد خانوادهاش، بچهمحلهایش، دوستانش و ملتش تحقیر کردی، خوار و خفیف کردی…
مرتضی جان…!
ما قبل از اینکه فوتبالیست باشیم، انسانیم…
چه کسی به ما حق داده است انسان دیگری را کوچک کنیم، حقیر کنیم، خجالتزده کنیم…؟! آن هم در برابر میلیونها جفت چشم…؟!
پس انسانیت چه میشود…؟!
اخلاق چه میشود…؟!
جوانمردی چه میشود…؟!
فتوت چه میشود…؟!”
پرویزخان سخن میگفت و مرتضی اشک میریخت….
📌 #پینوشت
چگونه بود این نسل…؟!
نسلی که نه ستاد اقامه نماز داشت، نه ستاد امر به معروف و نه بر در و دیوار شهرهایش آیه و حدیث و روایت…
نه نماز جمعه…
نه هر روز از رادیو و تلویزیوناش روایت اخلاق دینداری و درس انسانیت خبری بود…
آن نسل سینمای فیلم فارسی داشت…!
عرق فروشی سر خیابان رو داشت…!
اما برای رفتن یا نرفتن مختار بود…!
فقط با اینگونه آزادی و این طرز تفکر میتوان آموخت که برخورد با زیردست باید چگونه باشد…
نسل قبل از انقلاب، بهراستی و به دور از ریا و نفاق، اخلاقگرا و آزاده بودند که امتداد راه پوریای ولی و تختی در مسیری سبز تا نپال هم کشیده میشود…
همان نسلی بود که هشت سال جانانه در مقابل تجاوز عراق جنگید…
همان نسلی که خون و جان داد ولی خاک به اجنبی نداد…
اینکه برای اخلاقی کردن جامعه روی به خشونت و تنبیه و تصویب قوانین ضد انسانی آوردهایم نشان میدهد که چقدر خودمان از درون خالی و تهی هستیم…
کانال را با دیگران به اشتراک بگذارید.
@AftabkaranAzadi
آفتابكاران اخبار و مقالات درباره ايران و مقاومت