خانه / شعر و ادبیات / گریزان چرا از شکوهِ بهاری«: جمشید پیمان»

گریزان چرا از شکوهِ بهاری«: جمشید پیمان»

چه دانی ز حال دل وُ بی‌قراری
چو از عالَم عاشقی برکناری

نه قلبت تپیده به شوری وُ شوقی
نه در سینه‌ات خواهشی زد شراری

دلت خو گرفته به سستی، به سردی
خبر از دل بی‌قراران نداری

همه خطه‌ات بستر بی‌خیالی
همه خاطرت غوطه‌وَر درخُماری

تهی گشته‌ای جمله از روحِ رستم
سراپا همه چشمِ اسفندیاری

نداری سر مهربانی به خورشید
به ظلمت صمیمانه دل می‌سپاری

چرا گشته‌ای سخت معتاد بهمن
گریزان چرا از شَکوهِ بهاری

بر آیینه‌ی خود دَمی دیده بُگشا
مشو بیش از این از حقیقت فراری!

@AftabkaranAzadi
کانال را با دیگران به اشتراک بگذارید.