
.
چندین وقت اینترنت ما را قطع کردند تا بیصدا بکُشند، دفن کنند، تحقیر نمایند و سپس دست به دامان تزویر و تحریف شوند…
چند روزی هم هست که وصل شده اما هنوز نمیدانم چه بنویسم، گیج و مبهوتم. منی که هنوز شرمنده زنده ماندن خودم هستم چگونه باور کنم برای مرثیه صدها هزار ایرانی کُشته یا زخمی شده، برای چشمهایی که دیگر نمیبینند و دلهای داغدار میلیونها بازمانده این فاجعه بینظیر تاریخی قرار است سوگنامه بنویسم؟!! من و امثال من در همان حالتی هستیم که آن شاعر جوان گفت:
«هم یکی از میان اجسادم، هم یکی از کمکرسانهایم»
امروز اطفال پرشماری پدر و مادر خود را از دست دادهاند، پدران و مادرانِ بیشماری داغِ فرزند بر جگرشان است و خواهران پرتعدادی در سوگ برادر گیسو بریدهاند. دنبال آمار دقیق نباشید چون خود رژیم هم نمیداند چه تعداد کشته است زیرا بسیاری جنازه عزیزان خود را از این میدان نابرابر ربوده و بینام و نشان در نقطههای دور افتادهای به خاک سپردهاند…
نمیدانم سوگوار بیش از یکهزار کشته خرمآبادی باشم که در آن ساکنم یا بر غربت جوانان زادگاهم کوهدشت داغدار باشم و یا دل خون هممیهنمانم در پایتخت که شبهای فراخوان با هم جنگیدیم. صبح شنبه با هر که از کرمان، کرمانشاه، بلوچستان، خوزستان و هر جای ایران تماس میگرفتم گریه امانش نمیداد از وضعیت آنجا چیزی بگوید…
بیش از همه اینها ناراحت انسانیت و شفقت ایرانی هستم که آخرین سرمایهمان بود و ضحاک آن را هم از ما گرفت و اکنون به بغض در گلویم اجازه نمیدهم اشک جاری بر دیدگانم شود تا از این ذخیره گریه بههمراه خشم در سینه سونامی بسازیم و همه آنها را زیر آوارش دفن کنیم…
اکنون هر گزاره اخلاقیِ خشونتپرهیز خود ضد اخلاقیترین سخن است. مثل اینکه به خرمشهریها میگفتی جای برداشتن سلاح برای مبارزه با بعثیهای متجاوز به خانه، جان و ناموستان با آنها گفتگوی خشونتپرهیز کنید…
ضحاک تمام مرزهای رذالت را جابجا کرد. او بار دیگر اسلحه به دست عراقیها داد تا در کنار لبنانی، پاکستانی و افغانی، دوشادوش مزدورانِ قاتلِ سپاه، مردم ایران را بکُشند.
من یکی از مردم بیپناه و بیصدای ایران که در دو شب قتلعام شدیم و هفتهها هیچ جا نمیتوانستیم فریاد کنیم و بیپناهی را عمیقا درک کردیم، اعلام میکنم ما اکنون غمگینتر و خشمگینتر از آنی هستیم که جز این سوگ و جز به ثمر رساندن آنچه یارانمان را برایش از دست دادیم یعنی نابودی ضحاکیان به هیچ تز سیاسی توجه کنیم…
برای من تمام سیاسیونی که جای همدردی با این هلوکاست ایرانی، مشغول تزهای انتزاعی سیاسی و آنانی که دنبال یافتن سهمی از قدرت بودند، همانقدر منفور هستند که آن بازنشستههای رذل سپاهی که در خیابان ناصرخسرو خرمآباد برای روزی ۵ میلیون تومان به همتباران خود شلیک میکردند. تمام کارکنان بیبیسی برایم با حشدالشعبیها تفاوتی ندارند و پسر جلاییپور که در صداوسیما خونشویی کرد و فردایش برای شورای شهر نامنویسی کرد از بسیجیهای اسلحه به دست هم بیشرفتر است. بیتعارف بگویم از همه شما با هم عبور خواهیم کردیم…
.
آفتابكاران اخبار و مقالات درباره ايران و مقاومت