از اعترافات تلویزیونی تا بیقبری؛ نیمقرن اعدام سیاسی
بازداشت، قطع تماس، زندان انفرادی، شکنجه، اعتراف تلویزیونی و ناگهان خبر اعدام. الگوی تکرارشونده اعدامها از دهه شصت تا امروز. روایت خانوادههایی که هنوز نمیدانند عزیزانشان چگونه کشته شدند و کجا دفن شدند.
جمهوری اسلامی نزدیک به نیمقرن است که با الگوها و سازوکارهایی مشابه، از اعدام سیاسی در برخورد با مخالفان استفاده کرده است؛ روندی که نهادهای حقوق بشری آن را بخشی از سازوکار ارعاب و کنترل اجتماعی دانستهاند و خانوادههای بسیاری، پیامدهای آن را در زندگی خود زیستهاند. نشانهها اغلب شبیه یکدیگر است: بازداشتهای امنیتی، قطع ناگهانی ملاقاتها، بیخبری طولانی، شکنجه و اعترافات اجباری، دادرسیهای غیرشفاف، انتقالهای ناگهانی به سلولهای اجرای حکم و در بسیاری موارد اجرای اعدامها بدون اطلاع قبلی و بدون تحویل پیکرها.
این نشانهها از ابتدای دهه شصت تا امروز در پروندههای مختلف تکرار شدهاند؛ گاه تنها خبر پایان زندگی فرد، تحویل “ساک وسایل” او به خانواده بوده است. در سالهای اخیر نیز گزارشهای متعددی از قطع تماسها، پخش اعترافات تلویزیونی و انتقال ناگهانی زندانیان به زندانهایی مانند قزلحصار منتشر شده است؛ نشانههایی که خانوادهها آنها را هشدار نزدیک شدن اجرای حکم میدانند. در ماههای اخیر، همزمان با تشدید سرکوبها پس از جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران، صدور و اجرای احکام اعدام بار دیگر افزایش یافته است. بر اساس گزارشها، از زمان آغاز جنگ ۲۱ نفر در ایران اعدام شدهاند و طبق گزارش سازمان ملل بیش از ۴۰۰۰ نفر نیز در همین دوره با اتهامهای امنیتی بازداشت شدهاند.
بیخبری؛ تاریکترین اتاق انتظار
مریم حسنی، دختر مهدی حسنی از زندانیان سیاسی اعدامشده در مرداد ۱۴۰۴، از بازماندگانی است که تجربه اعدام را کابوسی طولانی از بیخبری، انتظار و فروپاشی تدریجی زندگی میداند.مریم میگوید: «همهچیز برای من و خانوادهام خیلی غیرقابل پیشبینی شروع شد، میتوان گفت آغاز شکستن و فروپاشیدن ما ازهمان روز دستگیری بود؛ ما منتظر بازگشت بابا از سفر بودیم و میخواستیم به استقبالش برویم، اما او هرگز نرسید.»
او این وضعیت را یکی از هولآورترین تجربههای خانوادههای زندانیان سیاسی میداند: «زندگی خانوادههای دادخواه در تمام مراحل تلخ بوده و هست، اما بیخبری از دردناکترینهاست؛ گاهی آدم را مجبور میکند برای شنیدن یک جمله از زبان دادگاه و پلیس هزاران بار التماس کند.»
انتقال ناگهانی مهدی حسنی به زندان قزلحصار برای مریم و خانواده مرحلهای تازه از نگرانی را آغاز کرد: «ماهها بود بابا را به هر روشی مجبور میکردند، توبهنامه بنویسد و اعتراف اجباری کند؛ تهدید شده بود که اگر این کار را نکند اعدام میشود.» او انتقال پدرش به سلول انفرادی را چنین به یاد میآورد: «وحشت بعد از شنیدن صدای مامانم، که توضیح میداد بابا را به سلول انفرادی بردهاند، بهوضوح به خاطر دارم. مامان و بچهها گریه میکردند، همه عاجز و درمانده بودیم، نمیدانستیم چه کنیم. وکیل پرونده بهصراحت گفته بود که منتظر باشیم همان شب یا فردایش خبر بدهند او اعدام شده است.»
مریم لحظه شنیدن اجرای حکم را چنین روایت میکند: «وقتی از خواب بیدار شدم و خبر را دیدم، شوکه شدم؛ روی مبل خشکم زد و دنیا روی سرم خراب شد. تا چند روز تنها فکر توی مغزم، نوعی انکار شدید بود و همزمان صدای گریههای بچهها و مامان در سرم میپیچید. عمق فاجعه این بود که نمیتوانستم کنار خانوادهام و جایی سوگواری کنم که پدرم آنجا دفن شده است. این حرف خواهرم مدام در ذهنم تکرار میشود “آبجی! بابای ما حتی قبری ندارد که بروم آنجا برایش گریه کنم و با او حرف بزنم.” تا مدتها میان خوابهای گاهوبیگاهم در اضطراب و نگرانی، خبر اعدام بابا برایم تکرار میشد، گاهی فرق بین بیداری و خواب را گم میکردم.»
برای مریم، پدر نه یک عدد در فهرست طولانی اعدامهای امنیتی، که مرکز عاطفی خانواده بود: «خوشخندهترین و مهربانترین آدمی بود که میشناختم؛ همه از شوخطبعیاش یاد میکنند. او هرگز از بخشیدن جانش برای ایران و آزادی مردم دریغ نداشت. همیشه به من شجاعت میداد که درباره همه زندانیها و آدمهای بزرگی که یا در چنگال جمهوری اسلامی هستند یا جانشان را از دست دادهاند، اطلاعرسانی کنم. از دنیا رفتن برای بابا مهدی با آن همه هنر، روح لطیف و عشق به کتاب، آن هم اینطور ظالمانه در ۴۸سالگی، خیلی حیف بود.»
اعدامها و سوگهای پیاپی
برای بسیاری خانوادهها در ایران بازداشت میتواند در فاصلهای کوتاه چند عضو را از یک خانواده بگیرد. بر اساس گزارش سازمان ملل حداقل ۱۶۳۹ اعدام در سال ۲۰۲۵ ثبت شده است، در حالی که برآورد نهادهای مدنی رقم واقعی را بیش از ۲۰۰۰ مورد میدانند.
بیشتر بخوانید: “سرکوب و اعدام چه با جنگ و چه با آتشبس ادامه خواهد داشت”
منصوره بهکیش از مادران و خانوادههای خاوران و از خانوادههایی است که زخم اعدام و کشتهشدن اعضای نزدیک خانواده را در فاصله چند سال و بهصورت پیدرپی زیستهاند و چهار دهه است که دادخواه آنها هستند. او از سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷ شش نفر از اعضای خانوادهاش را از دست داد؛ از جمله سیامک اسدیان، همسر خواهرش، که مهر ۱۳۶۰ در آمل کشته شد و نخستین مواجهه خانواده با سوگواری جمعی خانوادههای کشتهشدگان دههٔ شصت را رقم زد.
چند هفته بعد، خود او در حالی که ششماهه باردار بود به مدت صد روز بازداشت شد و اسفند همان سال، برادرش محمدرضا را در تهران کشتند. در سال ۱۳۶۲، خواهرش زهرا را در زندان زیر شکنجه کشتند و برادرش محسن را در سال ۱۳۶۴ در زندان اوین اعدام کردند. دو برادر دیگرش، محمود و محمدعلی، که پیشتر به حبس محکوم شده بودند، در جریان کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ اعدام شدند و پیکرشان هرگز به خانواده تحویل داده نشد.بهکیش جزو خانوادههایی است که حتی قبری برای سوگواری ندارند، اما او نیز مانند بسیاری از خانوادههای کشتهشدگان دهه شصت حدس میزند که پیکر خواهر و دو برادرش در خاوران باشند: «دو برادرم به ده و هشت سال حبس محکوم شده و پنج سال از محکومیتشان را هم تحمل کرده بودند؛ ما منتظر آزادیشان بودیم، اما در تابستان ۶۷ در زندان گوهردشت مخفیانه حلقآویز شدند و بعد از چند ماه تنها یک ساک از وسایلشان به ما دادند. پیکر خواهر و چهار برادرم هیچوقت تحویل داده نشد و سالهاست هنوز دنبال این هستیم که بدانیم چرا و چگونه آنها را کشتند و کجا دفن شدند. در این سالها نقطه قوت ما این بود که با خانوادههای خاوران همراه شدیم و این درد مشترک را به دادخواهی جمعی تبدیل کردیم.»
کشتهشدن شش عضو خانواده بهکیش، همه زندگی بازماندگان را دگرگون کرد: «پدرم چهار سال آخر زندگی به اسکیزوفرنی مبتلا شد، مادر و همه ما دوران بسیار سختی داشتیم. هر بار که آن سالها را به یاد میآورم، قلبم بهشدت درد میگیرد. داستانی پر از خشم و اشک و حسرت.»
دادخواهی؛ سوگ جمعی، مقاومت جمعی
بهکیش که سالهاست با خانوادههای دادخواه نسلهای بعد در ارتباط است، میگوید هر بار خبر صدور یا اجرای حکم اعدام فرد جدیدی را میشنود، تجربه آن سالها دوباره برایش زنده میشود: «هر زندانی که اعدام میشود مرا به همان سالها برمیگرداند. در ذهنم به درون خانوادهها میروم و رنجشان را حس میکنم. بیش از همه این درد را دارم که چرا در این همه سال نتوانستهایم جلوی ادامهٔ این جنایتها را بگیریم.»
منصوره بهکیش زندگی خانوادههای دادخواه را ترکیبی از رنج ماندگار و مقاومت جمعی میداند؛ تجربهای که به گفته او همزمان هم فرساینده است و هم نیروبخش: «زندگی خانوادههای دادخواه دوسویه دارد. یک سوی آن زخمی است که هیچوقت التیام پیدا نمیکند. من هنوز نمیتوانم به چشمهای برادرانم در عکسها نگاه کنم. اما سوی دیگر، مقاومتی است که وقتی جمعی میشود به ما نیرو میدهد. همین ایستادگی جمعی چیزی است که حکومت از آن میترسد.»
زیستن با عکس فرزندان کشتهشده
پیوند این تجربیات در روایت مرسده قائدی نیز دیده میشود؛ زندانی سیاسی دهه شصت که نزدیک به هشت سال حبس را تجربه کرده و دو برادر و همسر یکی از برادرانش را از دست داده است.قائدی درباره زندگی بازماندگان پس از اعدام میگوید: «زندگی برای بازماندگان اعدام هرگز به گذشته شبیه نمیشود. گسستی عمیق به وجود میآید. ما به زندگی ادامه میدهیم، لبخند میزنیم و کنار دیگران هستیم، اما حقیقت این است که شادیِ پیشین دیگر وجود ندارد. چیزی در درون ما برای همیشه تغییر کرده است. مادرم همیشه میگفت نمیخواهد هیچ زن دیگری رنج او را زندگی کند؛ مادری که هر روزش با نگاه کردن به عکس فرزندان اعدامشدهاش شروع میشود.»
بازگشت اضطرابهای دهه شصت
او سوگ ناشی از اعدام را تجربهای مشترک میان نسلهای ایرانی میداند: «در دهه شصت خانوادهها این رنج را در تنهایی مطلق، تحمل میکردند و صدایشان کمتر شنیده میشد. امروز همدلی بیشتری وجود دارد، اما هنوز خانوادههایی را میبینم که مقابل زندانها تنها ایستادهاند، این صحنهها برای من یادآور تکرار همان تاریخ است.»
مرسده قائدی در خاطرات خود از آخرین روزهای “منیر هاشمی” همسر برادر و همبندیاش روایت میکند: «آن روز نام منیر را از بلندگوی بند برای انتقال به دفتر خواندند، زندانیان میدانستند این صدا اغلب به معنای اجرای حکم است.»
منیر حلقه ازدواجش را در انگشت مرسده کرد و گفت “میخواهد این یادگار باارزش پیش او باشد”. ساعتی بعد از اعدام منیر، از طریق زندانی دیگری که از “اتاق وصیت” بازگشته بود، به مرسده پیام رسید که منیر گفته است همان شب جواد همسر او، برادر مرسده، را همراه او اعدام خواهند کرد.
قائدی درباره موج جدید احکام اعدام در شرایط قطعی ارتباطات میگوید: «این روزها همان نگرانیهای دهه شصت برایم زنده میشود؛ همان بیخبری از پشت دیوارهای زندان. قطع ارتباط همیشه برای ما نشانه خطر بوده است. از دست دادن عزیزان مشمول مرور زمان نمیشود. این رنج با گذشت زمان از بین نمیرود، بلکه در سکوت عمیقتر میشود. اگر درباره این جنایتها گفته نشود، همان خشونتها ادامه پیدا میکنند.»
تعلیق مزمن خانوادههای محکومان
در کنار خانوادههایی که سرنوشت آنها با اعدام گره خورده است، خانوادههای بسیاری در انتظاری مداوم میان بیم و امید به سر میبرند. به گزارش “سازمان حقوق بشر ایران” در ماههای اخیر دستکم ۴۴ معترض به اعدام محکوم شدهاند و صدها نفر در معرض صدور حکم اعدام قرار دارند. روایت ژینو از وضعیت پدرش”رزگار بیگزاده بابامیری” نمونهای از این تعلیق است.او میگوید: «این وضعیت بسیار فرساینده است. زندگی در شرایطی که ندانی قرار است چه شود، خودش نوعی شکنجه است. من سالهاست نمیتوانم بگویم آرامش داشتهام یا خوشحال بودهام. این اضطراب مداوم انسان را از درون فرسوده میکند و بر سلامت، خواب، ذهن، ظاهر و همه ابعاد زندگی تأثیر میگذارد. این رنج فقط مربوط به خود زندانی نیست؛ خانواده او هم هر روز همین فشار را تحمل میکنند. نزدیک به چهار سال گذشته و هنوز سرنوشت پدر من نامعلوم است. این سالها فقط زمان از دسترفته نیست، بلکه سهمی از زندگی ما بوده که در نبود او سپری شده است. برادر کوچکم بخش بزرگی از کودکیاش را بدون پدر گذرانده است.»
اعترافات تلویزیونی؛ مقدمه صدور حکم اعدام در پروندههای بسیار
ژینو از احساسش پس از خواندن روایت شکنجههای پدرش میگوید: «چند هفته طول کشید تا بتوانم خودم را آماده کنم و آن بخشها را بخوانم. در ابتدا فقط خبر کلی را خواندم و از خواندن جزئیات پرهیز میکردم. دانستن اینکه یکی از عزیزترین افراد زندگی چنین رنجی را تحمل کرده و تو در برابر آن ناتوان بودهای، بسیار دردناک است، برای من روایت واتربوردینگ “روش شکنجه که در آن به فرد حس میکند در حال خفه شدن است” بیش از هر چیز دیگری در ذهنم مانده است. هر بار که دوش میگیرم به یاد آن میافتم. چیزی به سادگی یک کار روزمره ناگهان تبدیل به یادآوری تجربهای دردناک میشود.»
ژینو درباره اعترافات اجباری پدر و حکم اعدام پس از آن میگوید: «این فیلم برای ما بسیار ترسناک بود، چون دیده بودیم افراد پس از پخش چنین اعترافاتی با احکام سنگین یا حتی اعدام روبهرو شدهاند. همان موقع فهمیدیم اوضاع چقدر جدی است، برای من واضح بود که آن حرفها تحت فشار و شکنجه گرفته شده بود. بعد از آن وقتی خبر صدور حکم اعدام را شنیدم ذهنم کاملا قفل شد. نمیتوانستم احساساتم را درست درک کنم یا حتی بفهمم چه واکنشی داشته باشم. ما تا پیش از آن برای آزادی او تلاش میکردیم، اما صدور حکم اعدام همهچیز را بدتر کرد. ناگهان موضوع دیگر فقط زندان نبود، آن دوره با شبهای بیخوابی و اضطراب شدید همراه بود، ترس از تکرار آن شرایط توی ذهن ما همچنان هست؛ میدانیم ممکن است دوباره با همان فشارها روبهرو شویم و این خیلی سنگین است.»
اعدام سیاسی در ایران طی نزدیک به پنج دهه، روندی تکرارشونده با پیامدهایی ماندگار برای خانوادهها بوده است؛ روندی که با بازداشت آغاز میشود، با قطع ارتباط ادامه مییابد و با پرسشهایی بدون پاسخ، بیپایان میماند: چرا اعدام شد؟ چگونه اعدام شد؟ کجا دفن شد؟
