
ترانه پساکودتای ٢٨مرداد
دیدی دلا که یار نیامد؟
گرد آمد و سوار نیامد
بگداخت شمع و سوخت سراپای
و آن صبح زرنگار نیامد
دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غمگسار نیامد
آن کاخ ها ز پایه فرو ریخت
و آن کردهها به کار نیامد
سوزد دلم به رنج و شکیبت
ای باغبان، بهار نیامد

بشکفت پس شکوفه و پژمرد
اما، گلی به بار نیامد
خوشید چشم چشمه و دیگر
آبی به جویبار نیامد
ای شیر پیر بسته به زنجیر
کزبندت ایچ عار نیامد
سودت حصار و پیک نجاتی
سوی تو و آن حصار نیامد
دیری گذشت و چون تو دلیری
در صف کارزار نیامد
چندان که غم بجای تو بارید
باران به کوهسار نیامد