خانه / دادخواهي / نجف، رستمِ زال نشد، اما قربانعلی، گَرسیوز شد…

نجف، رستمِ زال نشد، اما قربانعلی، گَرسیوز شد…

.

به یاد دارم، سرکار خانم ایران نوروزی، معلم کلاس پنجم‌مان ـ که خدایش سلامت بدارد ـ در سال ۱۳۵۵، در زنگ انشا با خطی خوش بر تخته‌سیاه نوشت:

موضوع انشا: دوست دارید در آینده چه‌کاره شوید؟

هفته بعد، هنگام درس انشا، پیش از آن‌ که کسی زبان بگشاید، نجف دست بلند کرد و مشتاقانه پای تخته آمد تا انشایش را بخواند.

نجف چنین آغاز کرد:
«خانم اجازه! من دوست دارم در آینده، رستمِ زال بشوم. هر روز بر رَخش بنشینم و در میدان آبادی جولان بدهم.

دوست دارم رستم باشم، تا از میهنم دفاع کنم و دشمنان این خاک را نابود سازم.

اگر روزی ازدواج کردم، نام پسرم را سهراب می‌گذارم؛ امّا به جای آن‌که بازوبندی بر بازویش ببندم، به تهمینه یک کلاه‌خود می‌دهم تا وقتی سهراب بزرگ شد و در میدان کارزار روبه‌رویم ایستاد، با یک نگاه بشناسمش و بی‌بصیرتی نکنم! او را نکُشم و آنگاه با دستِ خالی در کوچه‌های ناصرخسرو دنبال نوشدارو نگردم و جنازه‌ی پسرم را به خاک نسپارم.

من با عاقبت‌اندیشی و هم‌داستانی با آن نَرّه‌ شیر، چنان ترفندی می‌زنم که نیرنگ افراسیاب و سپاه توران به خودشان بازگردد.

سپس با یاری سهراب و دیگر پهلوانان ایران، دمار از روزگار تورانیان درآورم.
رستم زور داشت، اما سیاست نداشت…»

سرفه‌های خشک و پی‌در‌پی، و تن تب‌دار و لاغر نجف، کلاس را در سکوتی سنگین فرو برد.

خانم معلم، اشک‌هایش را بی‌صدا پاک کرد و لیوانی آب به دست نجف داد. نجف اما ادامه نداد.

خانم معلم، دو برگ انشای نجف را بی‌کلام از دفترش جدا کرد، در کیف خود نهاد و آهسته گفت: «آفرین نجف… آفرین پهلوان کوچک…»

او خود نیز بغض کرده بود. زیر لب زمزمه کرد: «کاش می‌توانستم باقی انشای نجف را برایتان بخوانم…»

و ما هرگز نفهمیدیم که آخر شاهنامه‌ی نجف چه شد؛ خوش بود یا نافرجام؟

نجف هم، علی‌رغم اصرارهای بسیار، هیچ‌گاه نگفت که ادامه‌ی انشایش چه بود…

نوبت به قربانعلی رسید.
قربانعلی، پسری تپلی با لپ‌های همیشه گل‌انداخته و کلاه نمدی‌ای که به رسم پدرش همیشه بر سر داشت، بی‌مقدمه گفت:

«خانم اجازه! موضوع انشا: “دوست دارید در آینده چه‌کاره شوید؟”
من می‌خواهم در آینده گَرسیوز بشوم!»

کلاس در بهت فرو رفت. خنده‌ای میان بچه‌ها پیچید. خانم معلم اخم کرد.

قربانعلی ادامه داد:
«هر وقت انشا داریم، می‌روم سراغ خالو عبدشاه، شوهرخاله‌ام، که کوره‌ سواد مکتبی دارد و شاگرد ملا اسدالله بوده.

از خالو پرسیدم: خالو! به‌نظرت در آینده من باید چه‌کاره بشوم؟

خالو کمی سرش را خاراند، دستی به پیشانی کشید، دو پُک حیدری به چپقش زد، بعد بادی به غبغب انداخت و گفت: بنویس، گَرسیوز!

من که نمی‌دانستم گرسیوز برگ چه درختی‌ست، اما سید حیدر، شاهنامه‌خوانِ آبادیِ آن‌وری، گفت:

گَرسیوز، برادر افراسیاب بود. خودش جنگی نمی‌کرد، اما پشت پرده فتنه می‌چید، نیرنگ می‌ریخت، و پهلوانان را به جان هم می‌انداخت. به خون‌خواهی سیاوش شوراند، اما خودش در هیچ آوردگاهی شمشیر نکشید. آخرش هم بدنام ماند.»

خانم معلم نگاهی پرسشگر به قربانعلی انداخت و گفت:

«قربانعلی جان، چرا گرسیوز؟!
چرا نه رستم، نه گیو، نه بیژن؟!»

قربانعلی با خونسردی گفت:
«خانم اجازه، چون رستم‌ها امروز زود پیر می‌شن، سهراب‌ها زود کشته می‌شن، ولی گرسیوزها همیشه می‌مونن! هر جا کار به جنگ می‌کشه، خودشون عقب می‌مونن و بعدش صاحب‌منصب می‌شن.
خالو عبدشاه گفت اگر گرسیوز باشی، نه دستت می‌شکنه، نه پات می‌لنگه، ولی در آخر همه‌ی تصمیم‌ها با توست. گرسیوزها اهل لابی‌ان، پشت‌پرده کار می‌کنن، همیشه زنده‌ن و همیشه برنده‌ن…»

سکوتی سرد بر کلاس حاکم شد. خانم معلم دفتر انشای قربانعلی را بست و آرام گفت:
«تو هم راست می‌گویی قربانعلی… اما کاش روزی برسه که رستم‌ها هم سیاست داشته باشن…»

آن روز، ما بچه‌ها فرق میان رستم و گرسیوز را خوب نفهمیدیم؛

اما سال‌ها گذشت و دیدیم که نجف رستم‌زال نشد ولی قربانعلی، آهسته و پیوسته، گَرسیوز شد…!

@AftabkaranAzadi کانال