
.
این روزها که برخی از مردم بخاطر رهایی از جور و ظلم حکومت جمهوریاسلامی، از حمله اسرائیل حمایت میکنند یاد شعر “کاوه یا اسکندر؟” اثر “مهدی اخوانثالث” افتادم. آنجا که میگه:
کاوهای پیدا نخواهد شد،
امید کاشکی اسکندری پیدا شود
کاوه یا اسکندر؟
شاعر: مهدی اخوانثالث
موجها خوابیدهاند،
آرام و رام
طبل توفان از نو افتاده است
چشمههای شعلهور خشکیدهاند
آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بیتپش
وای جغدی هم نمیآید به گوش
دردمندان بیخروش و بیفغان
خشمناکان بیفغان و بیخروش
آهها در سینهها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شدهست
هر چه غوغا بود و قیل و قالها
آبها از آسیا افتاده است
دارها برچیده خونها شستهاند
جای رنج و خشم و عصیان بوتهها
پشکبنهای پلیدی رستهاند
مشتهای آسمانکوب قوی
وا شدهست و گونهگون رسوا شدهست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسهی پست گداییها شدهست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود، آش دهنسوزی نبود
این شب است،
آری، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بیتپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبهست
گاه میگویم فغانی برکشم
باز میبینم صدایم کوتهست
باز میبینم که پشت میلهها
مادرم استاده، با چشمان تر
نالهاش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که؛ من لالم، تو کر
آخر انگشتی کند چون خامهای
دست دیگر را بسان نامهای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامهای
مکن سری بالا زنم، چون ماکیان
از پس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید، این بیند جواب
گوید آخر… پیرهاتان نیز… هم
گویمش اما جوانان ماندهاند
گویدم اینها دروغند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خواندهاند
گوید اما خواهرت، طفلت، زنت…؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که: این جهل است و لج
قلعهها شد فتح، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
میشود چشمش پر از اشک و به خویش
میدهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا
آبها از آسیا افتاده، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آبها از آسیا افتاده، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهیدست آمدی؟
آن که در خونش
طلا بود و شرف
شانهای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بیسوار
خشمگین، ما ناشریفان ماندهایم
آبها از آسیا افتاده، لیک
باز ما با موج و توفان ماندهایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بینصیب
زآن چه حاصل، جز با دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟
باز میگویند: فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوهای پیدا نخواهد شد،
امید کاشکی اسکندری پیدا شود
〰〰〰〰〰〰〰
اخوانثالث، تصویر آمدن اسکندر را بهعنوان نمادی از ناامیدی عمیق و آرزوی شدید به تغییر به کار برد؛ او قصد نداشت بهطور واقعی یا مستقیم آمدن یک تجاوزگر خارجی را توصیه یا تحسین کند، بلکه این تصویر بازتابی بود از حس سرخوردگی گسترده نسبت به وضعیت موجود و نیاز مبرم به رهایی، که در قالب نمادی قوی و استعاری بیان شد. ولی در واقعیت، تودهها از سر نفرت از حاکمان فاسد، گاه آرزوی اسکندر مقدونی دارند!
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بینصیب
زآن چه حاصل، جز با دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟
این شب است، آری، شبی بس هولناک
اخوانثالث این شعر را در فضایی سرود که ایران پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ وارد دورهای از سرکوب سیاسی، یأس و ناامیدی گسترده شده بود. در این دوران، جنبشهای مردمی و تلاشهای روشنفکران برای اصلاح و آزادی با محدودیتهای شدید مواجه میشد و امید به تغییر از درون جامعه کمرنگ شده بود. اخوان با این شعر، احساس عمیق سرخوردگی و انتظار برای یک تغییر بزرگ و رهاییبخش را بیان کرد، آن هم در زمانی که مردم بهدنبال نجاتی فوری و قدرتمند بودند، حتی اگر این نجات از بیرون و به شکلی قهرمانانه و رادیکال بیاید. این شعر بازتاب فضای سیاسی و اجتماعی آن دوره و درد ناشی از فقدان رهبران قابل اعتماد و راهحلهای عملی برای مشکلات کشور است.
@AftabkaranAzadi کانال
آفتابكاران اخبار و مقالات درباره ايران و مقاومت