
.
چون شفق گرچه مرا باده ز خون جگر است/
دل آزادهام از صبح طربناکتر است
عاشقی مایهٔ شادی بُوَد و گنجِ مراد/
دل خالی ز محبت صدف بیگُهر است
جلوهٔ برقِ شتابنده بوَد جلوهٔ عمر/
مگذر از بادهٔ مستانه که شب در گذر است
لب فروبستهام از ناله و فریاد ولی/
دل ماتمزده در سینهٔ من نوحهگر است
گریه و خندهٔ آهسته و پیوستهٔ من/
همچو شمع سحر آمیخته با یکدگر است
داغ جانسوز من از خندهٔ خونین پیداست/
ای بسا خنده که از گریه غمانگیزتر است
خاکِ شیراز که سرمنزل عشق است و امید/
قبلهٔ مردم صاحبدل و صاحبنظر است
سرخوش از نالهٔ مستانهٔ سعدی است رهی/
همه گویند ولی گفتهٔ سعدی دگر است
کانال را با دیگران به اشتراک بگذارید.
@AftabkaranAzad
آفتابكاران اخبار و مقالات درباره ايران و مقاومت