خانه / شعر و ادبیات / ای بسر زلف تو سودای من، :طاهره قرهالعین

ای بسر زلف تو سودای من، :طاهره قرهالعین

ای بسر زلف تو سودای من،
وز غم هجران تو غوغای من
‎لعل لبت شهد مصّفای من،
عشق تو بگرفته سراپای من
‎من شده … تو آمده بر جای من
‎گرچه بسی رنج غمت برده ام،
سوخته جانم اگر افسرده ام،
زنده دلم گرچه زغم مرده ام
‎چون لب تو هست مسیحای من
‎گنج منم بانی مخزن تویی،
سیم منم حاجب معدن تویی،
دانه منم صاحب خرمن تویی
‎هیکل من چیست اگر من تویی؟
گر تو منی، چیست هیولای من؟
‎من شدم از مهر تو چون ذره پست،
وز قدح بادۀ عشق تو مست
‎تا به سر زلف تو داد این دست،
تا تو منی من شده ام خود پرست
‎سجده گه من شده اعضای من
‎دل اگر از توست چرا خون کنی؟
ور ز تو نبود ز چه مجنون کنی؟
‎دم به دم این سوز دل افزون کنی،
تا خودم را همه بیرون کنی
‎جای کنی در دل شیدای من،
جای کنی در دل شیدای من
‎آتش عشقت چو برافروخت دود،
سوخت مرا مایۀ هر هست و بود
‎کفر و مسلمانیم از دل زدود،
تا به خم ابرویت آرم سجود
‎فرق نه از کعبه کلیسای من
‎کلک ازل تا به ورق زد رقم،
گشت هم آغوش چو لوح و قلم
‎نامده خلقی بوجود از عدم،
بر تن آدم چو دمیدند دم
‎مهر تو بود در دل شیدای من
‎دست قضا چون دل آدم سرشت،
مهر تو در مزرعۀ سینه کشت
‎عشق تو گردید مرا سرنوشت،
فارغم اکنون ز شهیم و بهشت
‎نیست به غیر از تو تمنای من
‎باقی ام از یاد خود و فانی ام،
جرعه کش از بادۀ ربانی ام
‎سوختۀ وادی حیرانی ام،
سالک صحرای پریشانی ام
‎تا چه رسد بر دل رسوای من
‎بر در دل تا ارمی گو شدم،
جلوه کنان بر سر آن کو شدم
‎هر طرفی گرم هیاهو شدم،
او همگی من شد و من او شدم
‎مَنگِل او گشت دل آرای من
‎کعبۀ من خاک سر کوی تو،
مشعله افروز جهان روی تو
‎سلسلۀ جان خم گیسوی تو،
قبلۀ دل طاق دو ابروی تو
‎زلف تو در دل چلیپای من
‎شیفتۀ حضرت اعلاستم،
عاشق دیدار دلاراستم
‎رهروی وادی سوداستم،
ازهمه بگذشته ترا خواستم
‎پر شده از عشق تو اعضای من
‎تا کی و کی پند نیوشی کنم؟
چند نهان بلبله پوشی کنم؟
چند ز هجر تو خموشی کنم؟
‎تا که شود راهب کالای من
‎خرقه و سجاده بدور افکنم،
باده به مینای بلور افکنم
‎شعشعه در وادی طور افکنم،
بام و دل از عشق به شور افکنم
‎بر در میخانه بود جای من
‎عشق علم کوفته ویرانه ام،
داد صلا بر در جانانه ام
‎بادۀ حق ریخت به پیمانه ام،
از خود و عالم همه بیگانه ام
‎حق طلبد حمّت والای من
‎عشق به هر لحظه ندا می کند،
بر همه موجود صدا می کند
‎هر که هوای ره می کند،
گر حذر از موج بلا می کند
‎پا ننهد بر لب دریای من،
پا ننهد بر لب دریای من
‎هندوی نوبت زن بام تو ام،
طایر سرگشته به دام تو ام
‎مرغ شب آویز به شام توام،
محو زخود زنده به نام توام
‎گشته زمن درد من و مای من