خانه / شعر و ادبیات / بجو اوّل زلیخائی جگر‌دار:جمشید پیمان

بجو اوّل زلیخائی جگر‌دار:جمشید پیمان

سحر بگذشته و خورشیدت اینجاست
برای دیدنش یک دَم نکوشی

جهانت یکسره بر باد رفته
میان خیل وَهمت در خروشی

ترا خوانَد به خود معشوقِ بیتاب
چرا خوابی به سردابِ خموشی؟

بگوید حرف دل با صد اشاره
فغان از عالَم بی چشم وُ گوشی

نه لبخندش ترا گیرد نه اَخمش
عجب بیگانه با هر نیش و نوشی

تو که ظرفیّتِ مستی نداری
مکن با خیل رندان باده نوشی

کنی از عشق دایم ساز خود کوک
به زخمت نیست جاری سوز وُ جوشی

نه فرعونی بوَد چشم ا نتظارت
نه در سینا نشانی از سروشی

بجو اوّل زلیخایی جگر‌دار
چو داری یوسفت را می‎‌فروشی!