خانه / دادخواهي / وقتی کشیشی به قدرت برسد، مسیح به صلیب دوم میخ می‌شود – ولتر : قربان_عباسی

وقتی کشیشی به قدرت برسد، مسیح به صلیب دوم میخ می‌شود – ولتر : قربان_عباسی


در تاریخ اندیشه، معدود کسانی هستند که همچون “ولتر”، خنده را به تیغی برنده بدل کردند و قلم را به شمشیری کهنه‌ناشونده. او نه ‏کشیش بود، نه پادشاه، نه فرمانده؛ اما با زبان خود، سلسله‌مراتب دینی را لرزاند، معابد تزویر را درید، و هیبت کلیسای کاتولیک را ‏در انبوهی از سطرهای گزنده به سخره گرفت. اگر “روسو” با سوزِ دل و خلوصِ وجدان با کلیسا درافتاد، “ولتر” با خنده‌ای هوشیار، با ‏نیشخندی تلخ، و با جملاتی که تا امروز همچون پتک فرود می‌آیند بر بنای جهل‎.‎

او فرزند قرن روشنگری بود، اما نه روشنگری در قاب درسی و موقر. روشنگری “ولتر”، دیوانه‌وار، رادیکال، بی‌پروا، و عصیان‌گر بود. ‏او نخواست اصلاح کند؛ خواست افشا کند. دشمنی‌اش با کلیسا نه از جنس الحاد سطحی، بلکه از ژرفای نفرتی اخلاقی نسبت به ‏ریا، سرکوب و خشونت نهادینه‌شده‌ای بود که در پوشش خدا سخن می‌گفت و در عمل، از خدا می‌دزدید‎.‎
“ولتر” گفت‎:‎
‏«اگر خدا را نمی‌شناختیم، مجبور بودیم او را اختراع کنیم. اما وای به وقتی که این اختراع در دست کشیشان باشد‎.»
او خدا را نفی نمی‌کرد؛ اما می‌دانست که آنچه کلیسا عرضه می‌کند، خدا نیست؛ بت است. بتِ قدرت، بتِ تعصب، بتِ اطاعت ‏کورکورانه‎.‎
با همان زبان تیز، می‌نویسد‎:‎
‏«کلیسا همواره مشتاق آزادی بیان بوده… البته برای خودش، نه برای دیگران‎.‌‏»‏
“ولتر” مرد مناظره نبود؛ مرد یورش بود. در رساله‌ها، داستان‌ها، و طنزهای پرشورش، از کاندید گرفته تا نامه‌ها از انگلستان، سیمای ‏دین رسمی را به آینه‌ی مضحکه کشید‎.‎

او باور داشت که دین، آن‌گاه که با دولت هم‌خو شود، تنها نتیجه‌اش سوزاندن انسان‌هاست — هم در میدان شهر، هم در ‏وجدانشان‎.‎
در دفاع از قربانیان تعصب مذهبی، بی‌نظیر بود. وقتی ژان کالاس، مردی پروتستان، به‌ناحق به جرم قتل پسرش و ارتداد محکوم شد، ‏”ولتر” سکوت نکرد. برخاست، فریاد زد، نوشت، روشنگری را به صحنه آورد و نوشت آن جمله‌ی ماندگار را‎:‎
‏«له کنید منحوس را ‌‎! (Écrasez l’infâme!)‌‏ »‏
‏«منحوس» برای “ولتر”، همان قدرت دینی فاسد بود؛ کلیسایی که به‌جای بخشش، مجازات می‌آورد؛ به‌جای خرد، خرافه می‌کاشت؛ و ‏به‌جای عشق، ترس می‌پراکند‎.‎

“ولتر” می‌دانست که قدرت کلیسا تنها در شمشیر نیست، بلکه در جهل است. پس تصمیم گرفت روشنگری کند، نه برای نخبگان، ‏بلکه برای مردم؛ برای کسانی که قربانی‌اند اما زبان ندارند‎.‎

در جهانی که فریاد نمی‌توانست بر بلندای محراب غلبه کند، ولتر فریاد زد. با طنز، با وقاحت، با زرنگی، با فلسفه، با شوخی‌هایی که ‏جدی‌تر از هزار خطابه بودند‎.‎
http://telegram.me/bavarh
او ایمان را مسخره نکرد؛ ایمانِ دست‌درازی‌شده را کوبید. می‌دانست که انسان‌ها به معنا نیاز دارند، به راز، به تسلا. اما فریاد می‌زد‎:‎
‏«وقتی کشیشی به قدرت برسد، مسیح به صلیب دوم میخ می‌شود‎.‌‏»‏
شجاعت “ولتر”، در این بود که در دل قرن هجده، در برابر طغیان کلیسای متحد با سلطنت ایستاد، بی‌آنکه تردید کند. تبعید شد، تهدید ‏شد، آثارش سوزانده شد، اما نوشت. چون می‌دانست که زبان، تنها سلاح باقی‌مانده در دست عقل است‎.‎
او در وصیت‌نامه‌اش نوشت‎:‎
‏«من با همه‌ی وجود از نفرت، تعصب، خشونت، و جهل متنفرم، به‌ویژه وقتی لباس مقدس به تن می‌کنند.»‏
و این نفرت، نه از کینه، بلکه از عشق می‌آمد. عشق به انسان. به آزادی. به خرد. به زندگی‌ای که با ترس از آتش جهنم آمیخته نشده ‏باشد‎.‎

“ولتر” خدای خرافه را سوزاند تا شاید جایی برای خدای حقیقت باز شود. و اگر هنوز در جهانی زندگی می‌کنیم که می‌توان از ‏مذهب پرسید، اگر هنوز کسی جرأت می‌کند بپرسد “چرا باید اطاعت کرد؟”، این جسارت، وامدار آن مرد خندانِ گزنده است؛ ‏”ولتر”‎.‎

کلیسا خواست او را بسوزاند؛ تاریخ، اما او را به آتشی بدل کرد که هنوز می‌سوزاند — نه برای خاکستر کردن، که برای بیداری…