
۴۷ سال پیش در روز ۲۱ بهمن ۵۷ در روستای درباغ شهرستان اردستان پای رادیو نشسته بودم که ناگاه نزدیک غروب آفتاب از رادیو شنیدم که : ” این صدای انقلاب اسلامی ایران است و …..”
من که در آن زمان دانشآموز سال آخر دبیرستان بودم و هنوز وارد حوزه علمیه نشده بودم، در پوست خود نمیگنجیدم و سرشار از شادی و شعف بودم. این خبر را چنان مهم میانگاشتم که گویا کشورم در مسیر خوشبختی کامل قرار گرفته است . از ماهها قبل شعار ” استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی ” را بارها و بارها سر داده بودم و گمان میکردم به این سه هدف مهم نائل شدهام.
اما اکنون بعد از ۴۷ سال احساس میکنم به هیچیک از سه هدف فوق نرسیدهام بلکه از آنها دورتر شدهام! از استقلال کشور خبری نیست و باید برای حفظ خود به چین و روسیه ، که آن زمان دشمن کشور میشمردمشان، آشکارا باج بدهیم. آزادی که تنها نام میدان و ورزشگاه است و در امور دیگر عنصری نایاب است. اما جمهوری اسلامی که حتی اگر بتوان تعریف سازگار و درستی از آن ارائه داد ، هیچگاه تاسیس نشده است. با آمدن ولایت فقیه و ولایت فقه نه جمهوریت مانده و نه هیچیک از اصول حقوق بشر باقی مانده است.
اما آنچه بسیار آزار دهنده است این است که این نظام به نام دین روی کار آمده و شعار آن را میدهد اما چیزی از دین و فرهنگ و اخلاق باقی نگذاشته است!
از یک نظر حکومت را به لحاظ منطقی به شش قسم میتوان تقسیم کرد:
دموکراسی ضد دینی
دموکراسی غیر دینی
دموکراسی دینی
استبداد ضد دینی
استبداد غیر دینی
استبداد دینی
مرحوم نائینی میگوید بدترین و زیانبارترین حکومت همین آخری یعنی استبداد دینی، یا دقیقتر بگوییم، استبداد به نام دین است. و متاسفانه باید بگویم که به گمان من کشور ما به همین بلا مبتلا شده است.
محققی بر اساس اسناد بنیاد شهید میگوید تعداد شهدای کل دوران ۳۶ ساله سلطنت شاه حدود سه هزار نفر بوده است!
روز ۱۸ دی ۴۰۴ چند برابر این …. ؟
فقط خدا میداند!
دولت فهرستی از کشته شدگان ارائه داده که نام کسانی که خود من در خاکسپاری آنان حضور داشتهام نیست!
بیش از این نمیگویم و نمیتوانم بگویم!
خردمند را یک اشاره کافیست
هرچند سخن گوینده نارسا و مغشوش باشد!
آفتابكاران اخبار و مقالات درباره ايران و مقاومت