
ای کسی که ایستاده ای! دستم را بگیرصدیقه وسمقی
همیشه قلم، زبان دلم بود
دیگر نیست
همیشه واژه
هرچند با مدد مبالغه، اغراق
وصف حالم بود
دیگر نیست
خورشید و ماه و شب و بامداد
دیو، دد
داغ و درفش و جلاد
دیگر برای شعر به دردم نمی خورند
چراغی که در تمام توفان های سهمگین
همیشه در نهانخانهی دلم روشن بود
دیگر انگار سوسو نمی زند
اما من از یاس و استیصال
از زمینگیر شدن
نفرت دارم
ای کسی که ایستاده ای!
دستم را بگیر
تا برخیزم
باید کاری کرد
آفتابكاران اخبار و مقالات درباره ايران و مقاومت