دادخواهيمقالاتمقالات روز

حسین کایدی؛ گلوله‌ای که از دهه شصت شلیک شد و در امروز نشست. : حمید_آصفی


حسین را نکشتند بلکه اعدام کردند؛ فقط چوبه‌دار عوض شد.
تاریخ همه را یکسان نمی‌کُشد. بعضی را با طناب دار، بعضی را در سلول‌های بی‌پنجره، و بعضی را با گلوله‌ای که بی‌هشدار می‌آید. حسین کایدی از آن دسته سوم بود؛ جوانی آرام و محجوب از اندیمشک که نه فرمانده بود، نه شعاردهنده، نه فعال سیاسی. او نه پروژه‌ای داشت و نه پرونده‌ای؛ تنها چیزی که با خود حمل می‌کرد، نام خانوادگی‌ای بود که پیش از او بهای سنگینی برای ایستادگی پرداخته بود.
حسین فرزند حشمت‌الله کایدی بود؛ مردی که خود، در سیزده‌سالگی و پس از رویدادهای سی خرداد ۱۳۶۰، چهار سال از نوجوانی‌اش را در زندان گذراند. نه به‌خاطر جرمی مشخص، بلکه صرفاً به جرم زیستن در دهه‌ای که حکومت از جوانی، از حافظه و از نام‌ها می‌ترسید. دهه شصت برای خانواده کایدی فقط یک بازه تاریخی نبود؛ یک زخم ممتد بود. در همان سال‌ها، برادران حشمت‌الله یکی پس از دیگری اعدام شدند؛ بی‌دادگاه عادلانه، بی‌پاسخ روشن، بی‌آن‌که خانواده حتی فرصت فهمیدن چرایی این حذف‌ها را داشته باشد. یک برادر دیگر سیزده سال در زندان ماند. مادر خانواده نیز در همان دهه بازداشت و زندانی شد؛ زنی که سهمش از زندگی نه آرامش، که تحمل بازجویی، ترس و فرسایش بود. حشمت‌الله تنها یک خواهر داشت که او نیز سال‌ها با سایه‌ی داغ و هراس زندگی کرد. خانه‌ی کایدی، به‌تدریج، به موزه‌ای از رنج بدل شد؛ آرشیوی زنده از آن‌چه یک حکومت می‌تواند با یک خانواده بکند.
حشمت‌الله، با همه‌ی این گذشته، تمام تلاشش را کرد که حسین از سیاست دور بماند. نه از سر ترس، بلکه از سر امید؛ امید به این‌که شاید این بار، چرخه متوقف شود و نام «کایدی» از فهرست کشته‌ها و زندانی‌ها جا بماند. او می‌خواست پسرش زندگی کند؛ زندگی‌ای ساده، بی‌حاشیه و بی‌هراس.
اما تاریخ بی‌رحم است و حتی سکوت را هم نمی‌بخشد.
حسین در هیچ تظاهراتی شرکت نکرد. هیچ شعاری نداد. هیچ اقدامی علیه حکومت انجام نداد. او فقط برای لحظه‌ای از خانه بیرون آمد؛ لحظه‌ای عادی، بی‌ادعا و بی‌نشانه. و همان‌جا گلوله‌ای سینه و قلبش را شکافت؛ گلوله‌ای که نه هشدار داد، نه پرسید و نه عذرخواهی کرد. گلوله‌ای که گویی از پیش می‌دانست کجا را بزند تا یک تاریخ قدیمی دوباره تکرار شود.
حسین را کشتند نه به‌خاطر کاری که کرده بود، بلکه به‌خاطر خانواده‌ای که به آن تعلق داشت؛ به‌خاطر حافظه‌ای که حکومت سال‌هاست در تلاش برای پاک‌کردن آن است. این مرگ تصادف نبود؛ ادامه بود. ادامه‌ی اعدام‌های دهه شصت، ادامه‌ی زندان کودکان، ادامه‌ی مجازات جمعی و ادامه‌ی ترس مادری که هر در زدن را خبر بد می‌داند.
حسین کایدی جاویدنام شد، نه چون می‌خواست، بلکه چون در این سرزمین حتی بی‌طرفی هم جرم است. حتی زندگی آرام می‌تواند تحریک‌آمیز باشد و حتی ایستادن در آستانه‌ی خانه می‌تواند حکم اعدام داشته باشد.
این متن برای گریه نیست؛ برای ثبت است. برای روزی که کسی بپرسد این همه کشته برای چه بوده است؟ و پاسخ، نه شعار باشد، نه تحلیل و نه عدد؛ فقط یک نام: حسین کایدی. جوانی که نه جنگید، نه فریاد زد و نه قهرمان‌بودن را انتخاب کرد، اما در سکوت اعدام شد. تاریخی که این نام را فراموش کند، خود را جعل کرده است.