خانه / آموزه ها / ​رقص زوربا در اثر کازانتزاکیس با همین نام، بنیان اصلی رمان را تشکیل می‌دهد. : ناهید زمانیان

​رقص زوربا در اثر کازانتزاکیس با همین نام، بنیان اصلی رمان را تشکیل می‌دهد. : ناهید زمانیان


رقص؛ زبانِ لحظه‌هایی است که کلمات کم می‌آورند. زوربا وقتی به بن‌بست می‌رسد، وقتی غم یا شادی از ظرفیت زبان رد می‌شود، بدن را وارد ماجرا می‌کند. رقص در این‌جا، اعتراضی است به عقلِ خشک، به ترس از بی‌نظمی، به زندگیِ بیش‌ازحد کنترل‌شده.

رقص پذیرشِ تراژدی است. زوربا نمی‌رقصد چون همه‌چیز خوب است؛ می‌رقصد چون زندگی همین است؛ مملو از شکست، مرگ، عشق، پوچی؛ و با این حال باید ایستاد و چرخید. وقتی سقف آوار می‌شود، زوربا می‌گوید بیا برقصیم. این یعنی که شاید جهان بی‌معنا باشد، اما من هنوز زنده‌ام.

اگر رقص زوربا فریادی است که می‌گوید” آهای دنیای حرامزاده، من هنوز زنده‌ام” ، رقص سوگ در ایران زمزمه‌ی عمیق‌تری را پژواک می‌کند تا بگوید که درد را می‌فهمم و آن‌را تا ابد با خودم حمل می‌کنم. این‌گونه بدن هم عزادار می‌شود. این رقص‌ها نمایشی نیستند. کسی برای دیده‌شدن نمی‌رقصد. حرکت‌ها اغلب ساده، تکراری و محدودند. این سادگی اتفاقی نیست؛ سوگ؛ امری تزئینی نیست. بدن فقط باید آن‌قدر حرکت کند تا مطمئن شود که  فرو نمی‌ریزد.
رقص سوگِ امروزِ ایران، مرگ را انکار نمی‌کند، بلکه در آن حل می‌شود؛ می‌گوید که غم هست، می‌ماند، و من در جریان زندگی با آن حرکت می‌کنم!

اگر زوربا با رقصش به پوچی می‌خندد، رقص سوگ ایرانی با حرکت آهسته به پوچی خیره می‌شود. هر دو بدن را وارد گفت‌وگویی می‌کنند که عقل به‌تنهایی از پسش برنمی‌آید؛ اما هم‌چنان‌که ایلیای ده‌ساله بر مزار مادرش گریه می‌کند و می‌گوید” فقط ده سال توانستم با مادرم بمانم، بقیه‌‌اش را باید در زندان زندگی بمانم..” کودک هیچ راهی نمی‌یابد، مگر آن‌که به پوچی خیره شود تا بتواند بگوید ” اما من زنده‌ام…”

@AftabkaranAzadi