
منم تقویمِ دلتنگی که از اسفند غمگینم
به پلکِ خیس و چشمانِ ترت سوگند غمگینم
تنم آجر به آجر درد دارد زیرِ آوارت …
چنان ارگی که از شیرازِ بعد از زند غمگینم
برایت میدهم دستی تکان اما نمیبینی
که پشتِ قابِ سردِ شیشه با لبخند غمگینم
اگرچه خالی از حرفم ، شمیرانی پر از برفم
و حتی از تماشای شبِ دربند غمگینم
تو رفتی و قرار از روزِ اول این نبود اما
مرا دادی به عطرِ بودنت پیوند غمگینم
کمی دور از گلِ نرده ، شبیهِ چایِ یخ کرده
کنارِ حوضِ کاشی ، سرد و پهلوقند غمگینم
همه در فکرِ سور و ساتِ عید و بی خبر از من
که از داغِ شقایق بر دلِ الوند غمگینم
برای کودکانی که به آغازِ بهارِ نو
لباسِ بی کلاس و کهنه می پوشند غمگینم
آفتابكاران اخبار و مقالات درباره ايران و مقاومت