ثابتمقالاتمقالات روز

چرا «ارزشی‌ها» بزرگ‌ترین بازنده‌ی این روزها و تاریخ‌اند؟: زهرا عبدی

ارزشی بودن این روزها بزرگ‌ترین بدبختی است؛ نه به خاطر بدشانسی، بلکه به خاطر نوع طراحی‌شان. به قول خودشان تبدیل شدند به مصداق کامل «خسر الدنیا والاخره».

کسی که قبول می‌کند زیر بار عنوان «ارزشی» برود، باید می‌دانست اولین چیزی که از یک طرفدار افراطی می‌گیرند «عقل» اوست. اتفاقاً آن را با زور هم نمی‌گیرند، بلکه با اعطای افتخارهای خیالی، با رضایت کامل از او می‌گیرند. و تمام مدتی که زیر بار عنوان «ارزشی» بار می‌بُرد، هرگز نفهمید چرا پرسیدن «چرا؟» گناه است.

«چرا» نشانه‌ی شک است و شک، نشانه‌ی ضعف ایمان. برای همین از همان روز اول تبدیل شد به انسانی که فقط یک سؤال دارد: «دستور چیست؟ امروز باید چه شعاری بدهیم؟» و این بهترین خبری است که صاحبان قدرت می‌توانند بشنوند. “ارزشی همیشه بازنده است چون همیشه از او «فدایی» می‌سازند، نه «شریک».” کسی که هزینه بدهد، خیابان را نگه دارد، فریاد بزند، دشمن بسازد؛ اما تصمیم واقعی همیشه جای دیگری گرفته می‌شود، پشت درهایی که هیچ‌وقت برای او باز نمی‌شود.

ارزشی یک بازنده‌ی تمام‌عیار است چون تمام «هویتش» را به گروگان می‌گیرند. زندگی شخصی، دوستی‌ها، آینده، شخصیت فردی؛ همه و همه قربانی یک باور می‌شود. باوری که رهبرانش هر وقت لازم شد زیرش می‌زنند، بی‌آنکه حتی توضیحی بدهند. بالاخره در همان لحظه‌ی حذف از تاریخ، ارزشی بینوا می‌فهمد فقط یک عقیده را از دست نداده، بلکه تمام و کمال «خودش» را از دست داده است.

امروز نه همه، که برخی از ارزشی‌ها بالاخره فهمیدند در هیچ‌کجای معادلات نیستند. بو بردند که کوچک‌ترین سهمی به آن‌ها نخواهند داد. سال‌ها در میدان ماندند، خطر کردند، خیال کردند بخشی از پروژه‌ی قدرت‌اند؛ و امروز تازه فهمیدند از ابتدا فقط سوخت موتور بوده‌اند و هیچ صندلی‌ای در این ماشین ندارند. ارزشی‌ها بد باختند. در خیابان مقاومت را جشن گرفتند و خیال کردند دوباره در حال دفاع از همان آرمانی هستند که سال‌ها برایش زیسته‌اند.

اما هم‌زمان، در اتاق‌های دیگری تصمیم دیگری گرفته می‌شد و سهم آن‌ها نهایتاً «یک ساعت صیغه» بود. برخی ارزشی‌ها دارند کم‌کم می‌فهمند ـ اگرچه بسیار دیر ـ که صاحبان قدرت هیچ وفاداری‌ای به سربازان ایدئولوژیک خود ندارند. همان کسانی که سال‌ها «خط مقدم حقیقت» خطاب می‌شدند، لحظه‌ای که بقای ساختار ایجاب کند، در چند ساعت تبدیل می‌شوند به هزینه‌ای قابل حذف.

بزرگ‌ترین ضربه اما، فروپاشی جهان درونی‌شان است. کسی که سال‌ها هویتش را بر تعصب ساخته، وقتی ناگهان می‌فهمد همه‌چیز قابل معامله بوده، دیگر جایی برای بازگشت ندارد. جهان بیرون او را نمی‌پذیرد و جهان درون هم ویران شده است؛ همان چیزی که خودشان می‌گویند: «خسر الدنیا والاخره.»

دیدند که صاحبان قدرت ایمان نمی‌خواهند. باور نمی‌خواهند. وفاداری نمی‌خواهند. آن‌ها فقط ابزار می‌خواهند و تمام ابزارها، پس از مصرف، دور انداخته می‌شوند.

تراژدی باخت هولناک یک ارزشی دقیقاً همین‌جاست: آن‌ها تمام عمرشان را صرف دفاع از چیزی کردند که هرگز به آن تعلق نداشتند. خیال می‌کردند ستون یک بنا هستند.

اما ستون نبودند.
داربست بودند.
و داربست را وقتی ساخت‌وساز تمام شد، جمع می‌کنند و به گوشه‌ای می‌اندازند…!!