هارالد پنجم؛ چگونه یک پادشاه، الگوی یک رهبر شایسته شد؟
روز چهارشنبه، ۹ سپتامبر، مراسم تشییع و خاکسپاری هارالد پنجم، پادشاه فقید نروژ، با حضور شمار زیادی از اعضای خاندانهای سلطنتی، مقامات عالیرتبه سیاسی و نمایندگان کشورهای مختلف جهان در اسلو، پایتخت نروژ، برگزار میشود. مراسم اصلی در کلیسای جامع اسلو ساعت ۱۳ به وقت محلی برگزار خواهد شد و پس از آن، پیکر پادشاه برای مراسم خصوصی خاکسپاری به قلعه آکرشوس منتقل میشود.

در روزهای پس از درگذشت پادشاه، هزاران نفر از مردم نروژ برای ادای احترام به پیکر او در صفهای طولانی ایستادهاند. تصاویر مردمی که ساعتها منتظر ماندهاند تا برای آخرین بار با پادشاه خود وداع کنند، و بسیاری که با چشمانی اشکبار در برابر تابوت او ادای احترام کردهاند، بیش از هر چیز نشاندهنده رابطهای عاطفی و عمیق میان او و مردم نروژ است.
چرا هارالد پنجم چنین جایگاهی در میان مردم نروژ به دست آورده بود؟ چرا بسیاری از مردم، فارغ از گرایش سیاسی، مذهبی، قومی یا اجتماعی خود، او را نمادی از نروژِ مشترک خود میدانستند؟
شاید پاسخ را بتوان در یکی از مشهورترین سخنرانیهای او یافت؛ سخنرانیای که دقیقاً ده سال پیش، در اول سپتامبر ۲۰۱۶، در جشن باغ سلطنتی در پارک کاخ سلطنتی اسلو ایراد کرد. سخنرانیای که شاید بتوان آن را یکی از روشنترین بیانیههای او درباره معنای «نروژی بودن» دانست. خود خاندان سلطنتی نروژ نیز بعدها این سخنرانی را یکی از مهمترین اظهارات هارالد در دفاع از حق همه انسانها برای تعلق داشتن به جامعه نروژ توصیف کرد.
هارالد در آن سخنرانی گفت:
«نروژیها دخترانی هستند که دختران را دوست دارند، پسرانی هستند که پسران را دوست دارند، و دختران و پسرانی هستند که یکدیگر را دوست دارند. نروژیها به خدا ایمان دارند، به الله ایمان دارند، به جهان هستی ایمان دارند و برخی نیز به هیچ چیز ایمان ندارند. نروژیها از افغانستان، پاکستان و لهستان، از سوئد، سومالی و سوریه به این سرزمین مهاجرت کردهاند؛ همانگونه که پدربزرگ و مادربزرگ من از دانمارک و انگلستان به اینجا مهاجرت کردند.

… همیشه آسان نیست که بگوییم از کجا آمدهایم یا به چه ملتی تعلق داریم. اما خانه، برای ما، جایی است که قلبمان در آنجاست؛ و قلب انسان همیشه نمیتواند در محدوده مرزهای یک کشور جای بگیرد. به بیان دیگر: نروژ، شمایید. نروژ، ماییم. وقتی سرود ملیمان را میخوانیم و میگوییم “آری، ما این سرزمین را دوست داریم”، باید به یاد داشته باشیم که در همان حال از یکدیگر نیز سخن میگوییم. زیرا این ما هستیم که این سرزمین را میسازیم. بزرگترین امید من برای نروژ این است که بتوانیم از یکدیگر مراقبت کنیم؛ اینکه بتوانیم این کشور را بر پایه اعتماد، همبستگی و گشادهدستی بیش از پیش آباد کنیم؛ اینکه بتوانیم احساس کنیم که ما، با وجود همه تفاوتهایمان، یک ملت هستیم؛ اینکه نروژ، یکپارچه باشد.»
این سخنان را اگر کنار رفتار و شخصیت هارالد پنجم قرار دهیم، معنای عمیقتری پیدا میکنند. آیا هارالد پنجم همجنسگرا بود؟ آیا او پاکستانی، هندی، افغان، سوری، لهستانی یا سومالیاییتبار بود؟ آیا به الله اعتقاد داشت؟ آیا بیخدا بود؟
خیر. او هیچیک از اینها نبود. اما یک رهبر بزرگ لزوماً نباید خود متعلق به همه گروههایی باشد که از حقوق آنها دفاع میکند. وظیفه رهبر این است که حق انسان را، پیش از آنکه متعلق به گروه خودش باشد، به رسمیت بشناسد.
هارالد پنجم یک اصل بسیار مهم را میدانست؛ اصلی که در سرشت هر رهبر بزرگ نهفته است: برای نابودی آزادی یک جامعه، لازم نیست حقوق همه مردم را یکباره پایمال کنید. کافی است حقوق تنها یک گروه را نادیده بگیرید.
اگر جامعه در برابر محروم شدن گروهی کوچک از حقوق خود سکوت کند، دیر یا زود مرزهای این استثنا گستردهتر خواهد شد. روز بعد، گروه دیگری در صف خواهد بود.
به همین دلیل، شاید بتوان از معیار هارالد پنجم برای سنجش عیار واقعی رهبران و سیاستمداران جهان استفاده کرد.
برای تشخیص اینکه یک رهبر تا چه اندازه به آزادی، عدالت و کرامت انسانی باور دارد، لازم نیست فقط به شعارهای او درباره «ملت»، «امنیت»، «اخلاق» یا «مردم» گوش دهیم. باید ببینیم با آن بخشی از مردم که خودش دوستشان ندارد چگونه رفتار میکند. آیا برای آنها نیز همان حقوقی را به رسمیت میشناسد که برای طرفداران خود قائل است؟ آیا حاضر است از حقوق گروهی دفاع کند که به او رأی نمیدهند؟ آیا انسانهایی را که با باور، سبک زندگی، مذهب، جنسیت، قومیت یا پیشینه او متفاوتاند، همچنان بخشی از ملت خود میداند؟
و مهمتر از همه: آیا گروهی از مردم را از دایره «ملت» خارج میکند و آنان را فاقد حق زندگی، امنیت، آزادی و کرامت انسانی میداند؟
