خانه / شعر و ادبیات

شعر و ادبیات

نسیمِ بادِ صبا دوشم آگهی آورد : حافظ

نسیمِ بادِ صبا دوشم آگهی آورد که روزِ محنت و غم رو به کوتهی آورد به مُطربانِ صَبوحی دهیم جامهٔ چاک بدین نوید که بادِ سحرگهی آورد بیا بیا که تو حورِ بهشت را رضوان در این جهان ز برایِ دلِ رهی آورد همی‌رویم به شیراز با عنایتِ بخت زهی …

ادامه»

منم تقویمِ دلتنگی که از اسفند غمگینم :مهدی حبیبی

منم تقویمِ دلتنگی که از اسفند غمگینمبه پلکِ خیس و چشمانِ ترت سوگند غمگینم تنم آجر به آجر درد دارد زیرِ آوارت …چنان ارگی که از شیرازِ بعد از زند غمگینم برایت میدهم دستی تکان اما نمی‌بینیکه پشتِ قابِ سردِ شیشه با لبخند غمگینم اگرچه خالی از حرفم ، شمیرانی …

ادامه»

یک نفر پیش فلک ریش گرو بگذارد : شیدا صیادی پور

یک نفر پیش فلک ریش گرو بگذاردبلکه دست از سر آزردن ما برداردچه خطاهامگر از جانب ما سر زده کهدائما درد بلا بر سر ما میباردجای ما کوه اگر بود، فرو می پاشیدآه… درباره ما درد چه می پندارد؟!شده یک دلخوشی ساده بخواهیم و فلکداغ یک خنده به روی دلمان …

ادامه»

به فرض آخر اسفند هم بهار بیاید

به فرضآخر اسفند هم بهار بیاید بهار با گل زردیسر قرار بیاید به فرضسر بزند آسمان به پنجره‌هامان انار خسته‌یکنج حیاط بار بیاید صدای بال پرستودر آستانه بپیچد پرنده از سفریدور از انتظار بیاید در ایستگاه غم‌انگیزروزها بنشینیم که آن مسافر گم‌گشتهبا قطار بیاید و خانه پر شوداز عطر سیب …

ادامه»

در سوگ جوانان وطن : افشین علا

از سرو قامت پسراناز ساقه‌های نازک اندام دخترانغسال‌خانه‌ها شده مالامال،باید پی کدام‌یک از پاره‌های تنمبهوت و لالبا قامتی خمیده بگردم؟با چشم کور خویش چگونهدنبال نور دیده بگردم؟نام یکی از این‌همه فرزندانچون در شناسنامه‌ی من نیست،پنداشتی که خاطرم آسوده‌ست؟پنداشتی که یک سر سوزن توان و تابباقی است در تنم؟نام مرادر صدر …

ادامه»

دَمی با غم به سر بردن، جهان یک سر نمی‌ارزد : حافظ

دَمی با غم به سر بردن، جهان یک سر نمی‌ارزد به می بفروش دلقِ ما، کز این بهتر نمی‌ارزد به کویِ می فروشانش، به جامی بر نمی‌گیرند زهی سجادهٔ تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این باب رُخ برتاب چه افتاد این سر ما را که خاکِ …

ادامه»

ما، همان جمع پراکنده…

… موج، می آمد، چون کوه و به ساحل می خورد !* از دلِ تیره امواج بلند آوا،که غریقی را در خویش فرو می برد،و غریوش را با مشت فرو می کشت،نعره ای خسته و خونین ، بشریت را،به کمک می طلبید :ــ « ای آدم ها…آی آدم ها…»ما شنیدیم …

ادامه»

عشقِ تو نهالِ حیرت آمد : حافظ

عشقِ تو نهالِ حیرت آمدوصلِ تو کمالِ حیرت آمد بس غرقهٔ حالِ وصل کآخر هم بر سرِ حالِ حیرت آمد یک دل بنما که در رَهِ او بر چهره نه خالِ حیرت آمد نه وصل بِمانَد و نه واصل آن جا که خیالِ حیرت آمد از هر طرفی که گوش …

ادامه»

ای کسی که ایستاده ای! دستم را بگیر : صدیقه وسمقی

ای کسی که ایستاده ای! دستم را بگیرصدیقه وسمقی همیشه قلم، زبان دلم بود     دیگر نیست همیشه واژه     هرچند با مدد مبالغه، اغراق      وصف حالم بود    دیگر نیست خورشید و ماه و شب و بامداددیو، ددداغ و درفش و جلاددیگر برای شعر به دردم نمی خورند چراغی که در تمام …

ادامه»

سپاهی که مزدور ضحاک بود : فردوسی بزرگ

sepah

این قسمت از شاهنامه رو گویی فردوسی بزرگ همین امروز سروده سپاهی که مزدور ضحاک بوددریغا که اهل همین خاک بود سپاهی به پیکار با مردمشبه فرمان فرمانده کژدمش پی خصم در کوی و برزن روانمر او را هدف کودکان و زنان تو گفتی که از تخمه بربرندکِشند و کُشند …

ادامه»