خانه / شعر و ادبیات (صفحه 10)

شعر و ادبیات

نگردی آشنای خویش تا یک آشنا داری: صائب تبری

ز مطلب در حجابی تا نظر بر مدعا داری نگردی آشنای خویش تا یک آشنا داری گهی از آسمان داری شکایت، گاه از انجم به دریا برنمی آیی، جدل با ناخدا داری گل بی خار می گردد اگر دورافکنی از خود همان خاری که در پیراهن از نشو و نما …

ادامه»

سرِ ارادتِ ما و آستانِ حضرت دوست :حافظ

سرِ ارادتِ ما و آستانِ حضرت دوست که هر چه بر سرِ ما می‌رود ارادتِ اوست نظیرِ دوست ندیدم، اگر چه از مَه و مِهر نهادم آینه‌ها در مقابلِ رخِ دوست صبا ز حالِ دلِ تنگِ ما چه شرح دهد؟ که چون شِکَنجِ ورق‌هایِ غنچه تو بر توست نه من …

ادامه»

ای فروغِ ماهِ حُسن‌، از روی رخشان شما :حافظ

ای فروغِ ماهِ حُسن‌، از روی رخشان شما آبِ‌روی خوبی از چاه زَنَخدان شما عزم دیدار تو دارد جانِ بر لب آمده باز گردد یا برآید؟ چیست فرمان شما؟ کَس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت بِه که نفروشند مستوری به مستان شما بخت خواب‌آلود ما بیدار خواهد شد …

ادامه»

میدونم که خیلی خَستَ م: جمشید پیمان

رو لبام گم شده خندهتوو سَرَم آرزو مُردههرچی سروهنمیبینی سرِ داره؟ هیشکی دیگهتوویِ باغشگل یاس وُ گل سوسن،گل نرگس، گل مریمنمیکاره زمین از خون شقایقشده انگار دل عاشقهی میوفتندونه دونهدسته دستهآسمون دیگه ندارهحتّا یک دونه ستاره هرکی رد میشه نیگاشو میپوشونهاونی که میاد به گوشِتصدای خِس خِس ِ هیسه!دیگه چی …

ادامه»

حکایت پروانگان که از مطلوب خود خبر می‌خواستند :عطار

یک شبی پروانگان جمع آمدند در مضیفی طالب شمع آمدند جمله می‌گفتند می‌باید یکی کو خبر آرد ز مطلوب اندکی شد یکی پروانه تا قصری ز دور در فضاء قصر یافت از شمع نور بازگشت و دفتر خود بازکرد وصف او بر قدر فهم آغاز کرد ناقدی کو داشت در …

ادامه»

صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا؟حافظ

صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا؟ ببین تفاوتِ رَه کز کجاست تا به کجا دلم ز صومعه بگرفت و خِرقِهٔ سالوس کجاست دِیرِ مُغان و شرابِ ناب کجا؟ چه نسبت است به‌ رِندی صَلاح و تقوا را؟ سماعِ وَعظ کجا نغمهٔ رَباب کجا؟ ز رویِ دوست دلِ دشمنان چه …

ادامه»

با فراقت چند سازم؟ برگ تنهاییم نیست: سعدی

با فراقت چند سازم؟ برگ تنهاییم نیست دستگاه صبر و پایاب شکیباییم نیست ترسم از تنهایی، احوالم به رسوایی کشد ترس تنهایی‌ست ور نه بیم رسواییم نیست مرد گستاخی نیَم تا جان در آغوشت کشم بوسه بر پایت دهم چون دست بالاییم نیست بر گلت آشفته‌ام بگذار تا در باغ …

ادامه»

درد ما را در جهان درمان مبادا بی‌شما: مولانا

درد ما را در جهان درمان مبادا بی‌شمامرگ بادا بی‌شما و جان مبادا بی‌شما سینه‌های عاشقان جز از شما روشن مباد گلبن جان‌های ما خندان مبادا بی‌شما بشنو از ایمان که می‌گوید به آواز بلند با دو زلف کافرت کایمان مبادا بی‌شما عقل سلطان نهان و آسمان چون چتر او …

ادامه»

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند: علیرضا بدیع

پاییز می رسد که مرا مبتلا کندبا رنگ های تازه مرا آشنا کند پاییز می رسد که همانند سال پیشخود را دوباره در دل قالیچه، جا کند او می رسد که از پس نه ماه انتظارراز درخت باغچه را بر ملا کند او قول داده است که امسال از سفراندوه …

ادامه»

چو ناکس به دِه کد خدایی کند: فردوسی

این شعر 900 سال پیش در وصف ایران امروز سروده شده رحمت بر تربت پاک فردوسیاین شعر رو بخونید که دل و تن آدم رومی لرزونه : چو ناکس به دِه کد خدایی کندکشاورز باید گدایی کند … در این خاک زرخیز ایران زمیننبودند جز مردمی پاک دین همه دینشان …

ادامه»