به مُلازِمانِ سلطان، که رساند این دعا را؟ که به شُکرِ پادشاهی، زِ نظر مَران گدا را ز رقیبِ دیوسیرت، به خدای خود پناهم مَگَر آن شهابِ ثاقِب مددی دهد، خدا را! مُژِهیِ سیاهت اَرْ کرد به خونِ ما اشارت ز فریبِ او بیندیش و غلط مکن، نگارادلِ عالمی بِسوزی …
ادامه»شعر و ادبیات
با فراقت چند سازم؟ برگ تنهاییم نیست … سعدیِ
با فراقت چند سازم؟ برگ تنهاییم نیست دستگاه صبر و پایاب شکیباییم نیست ترسم از تنهایی، احوالم به رسوایی کشد ترس تنهاییست ور نه بیم رسواییم نیست مرد گستاخی نیَم تا جان در آغوشت کشم بوسه بر پایت دهم چون دست بالاییم نیست بر گلت آشفتهام بگذار تا در باغ …
ادامه»عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم: سعدی
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم تا برفتی ز برم صورت بیجان بودم نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب که نه در بادیه خار مغیلان بودم زنده میکرد مرا دم به دم …
ادامه»نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستم :یغمای جندقی
نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستمفدای چشمِ تو ساقی بههوش باش که مستم کنم مصالحه یکسر به صالحان می کوثر به شرطِ آنکه نگیرند این پیاله ز دستم ز سنگِ حادثه تا ساغرم درست بماند به وجهِ خیر و تصدق هزار توبه شکستم چنین که سجده برم …
ادامه»پرده بردار ز رخسار که دیدن داری: صائب تبریزی
پرده بردار ز رخسار که دیدن داریسربرآور ز گریبان که دمیدن داری منت خشک چرا می کشی از آب حیات؟ تو که قدرت به لب خویش مکیدن داری چشم بد دور ز مژگان شکار اندازت که بر آهوی حرم حق تپیدن داری می چکد گرچه طراوت ز تو چون سرو …
ادامه»جمله یارانِ تو سنگند و توی مرجان چرا ؟: مولانا
جمله یارانِ تو سنگند و توی مرجان چرا ؟آسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا ؟ چون تو آیی جزو جزوم جمله دستک میزنندچون تو رفتی جمله افتادند در افغان چرا ؟ با خیالت جزو جزوم میشود خندان لبیمیشود با دشمن تو مو به مو دندان چرا ؟ …
ادامه»مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست :حافظ
مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست که به پیمانهکشی شهره شدم روز الست من همان دم که وضو ساختم از چشمهٔ عشق چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست می بده تا دهمت آگهی از سر قضا که به روی که شدم عاشق و از …
ادامه»گریزان چرا از شکوهِ بهاری«: جمشید پیمان»
چه دانی ز حال دل وُ بیقراریچو از عالَم عاشقی برکناری نه قلبت تپیده به شوری وُ شوقینه در سینهات خواهشی زد شراری دلت خو گرفته به سستی، به سردیخبر از دل بیقراران نداری همه خطهات بستر بیخیالیهمه خاطرت غوطهوَر درخُماری تهی گشتهای جمله از روحِ رستمسراپا همه چشمِ اسفندیاری …
ادامه»من اگر کافر و بیدین و خرابم؛ به تو چه؟: سیمین بهبهانی
من اگر کافر و بیدین و خرابم؛ به تو چه؟من اگر مست می و شرب و شرابم ؛ به توچه؟ تو اگر مستعد نوحه و آهی، چه به من؟من اگر عاشق سنتور و ربابم؛ به تو چه؟ تو اگر غرق نمازی، چه کسی گفت چرا؟من اگر وقت اذان غرقه به …
ادامه»در این خاک زرخیز ایران زمین/ : مصطفی سرخوش
_upscale _blur _autotone گزیدهای از مثنوی مِهرِ میهن به دل آتشی دارم افروخته وز آن خرمن جان من سوخته دلم گشته چون کوه آتشفشان شرارش همی سر زند از زبان من او را ندانم جز آزاده کس که آزادگان راست این مهر و بس خود این مهر را گوهر آزادگیست …
ادامه»
آفتابكاران اخبار و مقالات درباره ايران و مقاومت