. چه میگویید؟!کجا شهد است این آبی که در هر دانهی شیرین انگور است؟! کجا شهد است؟! این اشکاشک باغبان پیر رنجور استکه شبها راه پیمودههمه شب تاسحر بیدار بودهتاکها را آب دادهپشت را چون چفتههای مو دو تا کردهدل هر دانه را از اشک چشمان نور خشیدهتن هر خوشه …
ادامه»شعر و ادبیات
رهایی از بردگی…ملک الشعرای بهار
. شد وطن بر باد ای مردم خدا را بس کنیدخنجری تا ته به حلقوم همین ناکس کنید هموطن آخوند ایران را به یغما برد و رفتپولهای مملکت را بیشرافت خورد و رفت نفت و آب و خاک و حتا نان مردم را فروختاین وطن از جهل دین و مذهب …
ادامه»فتح باغ : فروغ فرخزاد
آن کلاغی که پریداز فراز سر ماو فرو رفت در اندیشهٔ آشفتهٔ ابری ولگردو صدایش همچون نیزهٔ کوتاهی، پهنای افق را پیمودخبر ما را با خود خواهد برد به شهر همه میدانندهمه میدانندکه من و تو از آن روزنهٔ سرد عبوسباغ را دیدیمو از آن شاخهٔ بازیگر دور از دستسیب …
ادامه»نقیضهای بر شعر سهراب سپهری : نسیم عربامیری
. موشکی خواهم ساخت!خواهم انداخت هوا!دور خواهم شد از این خاک فقیرکه در آن هیچ کسی نیست که بیزور کتکصبح بیدار شود! موشک از سوخت تهی!و دلم میخواهد بروم بالاترو دلم میخواهد چهقدر حرف جدید!و دلم میخواهد همچنان خواهم راندنه به پیران دل خواهم بستنه جوانها که سر از تخم …
ادامه»دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق
. وه که گر من بازبینم روی یار خویش راتا قیامت شکر گویم کردگار خویش را یارِ بارافتاده را در کاروان بگذاشتندبیوفا یاران که بربستند بار خویش را مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلقدوستان ما بیازردند یار خویش همچنان امّید میدارم که بعد از داغ هجرمرهمی بر دل نهد …
ادامه»ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی : حافظ
v دیوان حافظ غزل شماره ۴۳۳ ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختیلطف کردی سایهای بر آفتاب انداختی تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضتحالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختیحافظای که بر ماه از خط …
ادامه»آخرِ بازی : احمد شاملو
عاشقانسرشکسته گذشتند،شرمسارِ ترانههای بیهنگامِ خویش. و کوچههابیزمزمه ماند و صدای پا. سربازانشکسته گذشتند،خسته بر اسبانِ تشریح،و لَتّههای بیرنگِ غرورینگونسار بر نیزههایشان. □ تو را چه سود فخر به فلک بَر فروختنهنگامی که هر غبارِ راهِ لعنتشده نفرینَت میکند. تو را چه سود از باغ و درختکه با یاسها به داس سخن گفتهای. آنجا که قدم …
ادامه»گریختن عیسی ع بر فراز کوه از احمقان:مولانا
عیسی مریم به کوهی میگریختشیر گویی خون او میخواست ریخت آن یکی در پی دوید و گفت خیردر پیات کس نیست چه گریزی چو طیر با شتاب او آنچنان میتاخت جفتکز شتاب خود جواب او نگفت یک دو میدان در پی عیسی براندپس بجِدِ جِد عیسی را بخواند کز پی …
ادامه»دامن کشان همیشد در شرب زرکشیده :حافظ
دیوان حافظ غزل شماره ۴۲۵ دامن کشان همیشد در شرب زرکشیدهصد ماه رو ز رشکش جیب قصب دریده از تاب آتش می بر گرد عارضش خویچون قطرههای شبنم بر برگ گل چکیده لفظی فصیح شیرین قدی بلند چابکرویی لطیف زیبا چشمی خوش کشیده یاقوت جان فزایش از آب لطف زادهشمشاد …
ادامه»ای پیک راستان خبر یار ما بگو: حافظ
دیوان حافظ غزل شماره ۴۱۵ ای پیک راستان خبر یار ما بگواحوال گل به بلبل دستان سرا بگو ما محرمان خلوت انسیم غم مخوربا یار آشنا سخن آشنا بگو برهم چو میزد آن سر زلفین مشکباربا ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو هر کس که گفت خاک در …
ادامه»
آفتابكاران اخبار و مقالات درباره ايران و مقاومت