خانه / شعر و ادبیات (صفحه 37)

شعر و ادبیات

برای قتل عامِ گل،تبرکِش گشته ام اینجا جمشید پبمان،

جمشید پیمان

سفر؛ آغازِ بی پایان، توقف؛ لاشه ی من شد من و رنگی هزاران گون، که در جانم مطنطن شد سفر؛ آغاز بی پایان، به پایم بند صد خواهش شدم دل خوش به گندیدن، به گندابی که ماَمن شد رَکَب خوردم صفا کردم، حماقت عالَمی دارد رسولم حجت المُتعه، امامم شیخ …

ادامه»

: پرسش استاد شفیعی کدکنی و پاسخ من جمشید پیمان

شفیعی کدکنی: طفلی به نام “شادی” دیری است گمشده، با چشم‌های روشن براق با گیسوی بلند به بالای آرزو هر کس از او نشانی دارد، ما را کُند خبر این هم نشان ما: یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جمشید پیمان: آن طفل گم شده در خانه ی …

ادامه»

چه کسی گویدت مکن پرواز، دم نزن در نسیم پاک سحر جمشید پیمان

ای عقاب از چه خانگی گشتی آسمان عرصه ی حضور تو بود با کلاغان کنی هماغوشی یعنی این آخرِ غرور تو بود؟ تن سپردی به خاکِ بی مقدار بردی از یاد بوده ای شهباز خاطرت گشت خالی از آبی در پَرَت مُرد جوشش پرواز آسمان مضطرب،دلش بی تاب مانده خالی …

ادامه»

باید که شعله بر جگر هیمه افکنی :جمشید پیمان

عمری نشسته ای که شود یا نمی شود سرمایه جَسته،سود مهیّا نمی شود خواهی جهان برای تو گردد،ولی درست کار از مسیرِ خواهش بی جا نمی شود در بیشه ی خیال چه خوش حال می چری شیرین جهان به کام زلیخا نمی شود قفل است از برون در و هی …

ادامه»

دوزخ واقعی ست سینه ی او جمشید پیمان

دل سپردی به شیخ حیلت ساز به خیالت که به ز سلطان است عنکبوتی ست شیوه ی کارش تارهایش کلامِ قرآن است کج کند کار و می نماید راست رهزن عقل و دزدِ ایمان است داغ مُهری زده به پیشانی باورت گشته او مسلمان است؟ بر لبش دائمن خدا جاری …

ادامه»

کاسه و بشقاب پرّان در هوا جمشید پیمان،

جمشید پیمان

محفلی دیدم شبی، پُر های و هو هوشیار و مست غرق گفت و گو این یکی مست از می چشم نگار آن یکی پیچیده در گیسوی یار گوشه ای زیدی نشسته در سکوت آرزوها می تند چون عنکبوت گوشه ای دیگر جنابی مستطاب غرق استدلال،در تحریم شراب پشت میزی خم …

ادامه»

ای شاعر معترض بپا خیز! جمشید پیمان،

مستی و مرامِ پرده پوشی؟ چون باده به خُم،چرا نجوشی فتوایِ من است و می حلال است مگذار کنار باده نوشی سجّاده ببَر،پیاله بردار زشت است طریق خود فروشی؟ از باده نگشته جانِ تو مست در نفی شراب از چه کوشی تا نیست دلت چو باده ی صاف پیرایه به …

ادامه»

مرا فریاد کن! ;ی. صفایی

به مناسبت روز جهانی کارگر فریادم را چه فرقی می‌کند که با شعر بسرایی یا زجر کشیدن و درد‌هایم را در نثر بیان کنی! من کارگرم با دستانی پینه بسته و پیشانی چین خورده‌ی مملو از عرق می‌خواهی درباره‌ی من چه بنویسی یا چه بگویی؟! حقوقم را ماه‌هاست پرداخت نکرده‌اند …

ادامه»

گرگ درون/ شعری از فریدون مشیری

هرکه گرگش را دراندازد به خاک/ رفته رفته مى‌شود انسان پاک/ هرکه با گرگش مدارا مى‌کند/ خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند…. گفت دانایى که گرگى خیره سر هست پنهان در نهاد هر بشر … لاجرم جارى است پیکارى بزرگ روز و شب مابین این انسان و گرگ زور بازو …

ادامه»

یک غزل سیلابی : رحمان کریمی

رحمان کریمی2

                        پاکبازان وطن ! پاکی از درد ناپاکان با خُسران برفت ای بسا خوبی ها کز زشتی ها ویران تر از ویران برفت بی سر و پایی شده قانون و نظم این ناکسان عقل آدم سخت درمانده ، مجنون و سرگردان برفت روبه و گرگ و کفتارها حاکم مانده …

ادامه»