خانه / شعر و ادبیات (صفحه 4)

شعر و ادبیات

درد سر هجر از سر ما، کم شدنی نیست : صابر همدانی

درد سر هجر از سر ما، کم شدنی نیست آنگونه که وصل تو، فراهم شدنی نیست دل بی تو بدنیا نتوان بست و، نبندیم بنیاد سر آب که محکم شدنی نیست جاداشت گر از دیده دلم دوش کمک خواست بی آب، گلستان خوش و خرم شدنی نیست چون عمر رود …

ادامه»

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم : رهی معیری

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار پای آن سرو روان اشک روانی داشتم آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی …

ادامه»

چه دل‌ها بردی ای ساقی به ساق فتنه‌انگیزت : سعدی

چه دل‌ها بردی ای ساقی به ساق فتنه‌انگیزت دریغا بوسهْ چندی بر زنخدان دلاویزت خدنگ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کی سپر انداخت عقل از دست ناوک‌های خونریزت برآمیزی و بگریزی و بنمایی و بربایی فغان از قهر لطف‌اندود و زهر شِکَّرآمیزت لب شیرینت ار شیرین بدیدی در …

ادامه»

بی‌تو حرام است به خلوت نشست : سعدی

بی‌تو حرام است به خلوت نشست حیف بود در به چنین روی بست دامن دولت چو به دست اوفتاد گر بهلی باز نیاید به دست این چه نظر بود که خونم بریخت؟ وین چه نمک بود که ریشم بخست؟ هر که بیفتاد به تیرت نخاست وان که درآمد به کمندت …

ادامه»

خانه دلتنگ غروبی خفه بود : هوشنگ ابتهاج

خانه دلتنگ غروبی خفه بودمثل امروز که تنگ است دلمپدرم گفت چراغو شب از شب پُر شدمن به خود گفتمیک روز گذشتمادرم آه کشیدزود برخواهد گشت ابری آهسته به چشمم لغزیدو سپس خوابم بردکه گمان داشت که هست این همه درددر کمین دل آن کودک خرد؟آری آن روز چو می …

ادامه»

هر آن کاو خاطِرِ مَجموع و یارِ نازنین دارد: حافِظ

aهر آن کاو خاطِرِ مَجموع و یارِ نازنین دارد سَعادَت، همدم او گشت و دولت، هم‌نشین دارد حَریمِ عشق را دَرْگَه، بسی بالاتر از عَقْل است کسی آن آسْتان بوسد، که جان در آستین دارد دهانِ تَنْگِ شیرینش، مگر مُلْکِ سلیمان است که نَقْشِ خاتَمِ لَعْلَش، جهان، زیرِ نگین دارد؟ …

ادامه»

تو زیبا نیستی من کلک زیبا آفرین دارم : معینی کرمانشاهی

تو زیبا نیستی من کلک زیبا آفرین دارم تو شیدا نیستی من شور شیدا آفرین دارم تو در بزم من این آوازه مستی به خود بستی تو رسوا نیستی من بزم رسوا آفرین دارم جنون گل کرد و مجنونی چو من از نو هویدا شد تو لیلا نیستی من عشق …

ادامه»

دریا لب ساحل را، هر ثانیه مى‌بوسد : فروغ فرخزاد

دریا لب ساحل را، هر ثانیه مى‌بوسد این سنت او عشق‌ست، عشقى که نمی‌پوسد اما دل آدم‌ها، اندازه‌ی دریا نیست عشقى که به هم دارند آنقدر شکوفا نیست ما عاشق اگر بودیم، بى‌واژه نمى‌ماندیم دیوانگىِ هم را بیهوده نمى‌خواندیم اى کاش براى ما، دریا شدن آسان بود در سینه‌ی ما …

ادامه»

رک بگویم… از همه رنجیده ام! :حمید مروی

رک بگویم… از همه رنجیده ام!از غریب و آشنا ترسیده ام با مرام و معرفت بیگانه اندمن به هر ساز ی که شد رقصیده ام در زمستانِِ سکوتم بارها…با نگاه سردتان لرزیده ام رد پای مهربانی نیست…نیستمن تمام کوچه را گردیده ام سالها از بس که خوش بین بوده ام…هر …

ادامه»

لاله‌رخا! سمن‌برا! سروِ روان کیستی؟خاقانی:

لاله‌رخا! سمن‌برا! سروِ روان کیستی؟ سنگ‌دلا! ستم‌گرا! آفتِ جانِ کیستی؟ تیرقدی، کمان‌کِشی، زُهره‌رُخی و مه‌وشی جانْت فدا که بس خوشی، جان و جهانِ کیستی؟ از گُل سرخ رسته‌ای، نرگس دسته بسته‌ای نرخِ شکر شکسته‌ای، پسته‌دهانِ کیستی؟ ای تو به دلبری سَمَر، شیفتهٔ رُخَت قَمَر بسته به کوه بر کمر، موی‌میانِ …

ادامه»