خانه / شعر و ادبیات (صفحه 40)

شعر و ادبیات

وقتِ نالیدن پنهانی نیست!: جمشید پیمان،

جمشید پیمان

گفت:” پیشِ تو بیندازم لُنگ بکشم زیپ دهان، گردم گُنگ!” هان مبادا که بیندازی لُنگ پای پوشیده به و می در تُنگ بلبلم خوانده ای ای رشک هزار خاکساری مکن این سان در کار راه می خانه اگر بندد جِیش وصف عیش است ولی نیمه ی عیش! ای خداوند دل …

ادامه»

برخیز که ایران ز ستم ، غرق فغان است :رحمان کریمی

اعتراضات

یک غزل مردمی – میهنی برخیز که ایران ز ستم ، غرق فغان است در رخساره او درد و محن سخت عیان است شوریدگی از عشق بیاموز که استاد فدا اوست بر سینه دلمرده خصم ، تیر و سنان است تا آزاده نگردی ، در ذلت و بس رنج وعذابی …

ادامه»

با تو ای شادیِ خوش رنگِ تمنّاهایم :جمشید پیمان،

جمشید پیمان

دلِ من با غزلِ چشم تو شیدا می شد بی خیالِ دلِ من چشم بستی و گذشتی وَ بجا ماند غمی زیر آشفتگیِ پیرهنم. داغ بهمن، به دلم چنگ انداخت خُنکُای نَفَس اش شعله ور گشت در آئینه ی فروردینم گریه ام شد خاموش، غزلم مرثیه شد دیِر ویرانه؛ تنم. …

ادامه»

مـرا منقلب تر مکن امشب ! * : رحمان کریمی

مرا منقلب تر مکن امشب گمان مبر که پیرم در رگ های من ، آتشفشان جاری ست دهانهٌ انفجارش ، این دل سوزان گداخته هایش ، واژگان من. من اسب چموشی هستم بی برگستوان و زین و رکاب می تازم در شهرها و بیابان های جهان برای آزادی ، برای …

ادامه»

آتشفشان خروشان خشم خلق: افسانه اسکویی

در باور نا با ور ناظران شهر پس لرزه های زاده فقرو فساد هم فصل نهیب وحشت وخوف وخطر را در سرزمین مادری فریا د می زند —————– سیل فغان مادران، رنج اسیران، یک جا به آتش می کشد مًلک شه و ”بیت امام” را آتشفشانِ خروشانِ خشمِ خلق أصل …

ادامه»

رویش خورشیدیان :شهلا صفایی

چشم درچشم روشنائی دوختند خویشتن خویش را در چشمه نور تطهیر کردند رو در روی خورشید، با آفتاب پیوندی ابدی بستند قول دادند بدرخشند و راه را به عاشقان پاکی و راستی نشان دهند. کرکسان اما بر جسمشان سفره گستردند، جشن برپا کردند و دست افشان و پای کوبان، باهم …

ادامه»

دوستان پلید اهریمنان :رحمان کریمی

خورشید بانان هنوز به زندان ها بودند که ماه عقربی را به آسمان جاهلان به معجزه آوردند . دست دسیسه ها در انفجار شور و شوق خلق که هنوزشان نداده بودند مجال فهم و فخامت اندیشگی پیدا بود ، چنان پیدا که پنداری نبود . دیگر غبار پیش چشمان شان …

ادامه»

گریه خدا به قلم: محمود نیشابوری

آیا تا بحال دیده ای گریه و ماتم خدا را ! آری، دیده ام بارها و بارها کجا، چگونه ! آن مادری فقیر و نداری که در پنهان می گذارد، طفل شیر خوارش را درسر خیابان ! نگاه کنید از شرم، گریه اش را چگونه مهار میکند، مهر مادری گریه …

ادامه»