خانه / شعر و ادبیات (صفحه 5)

شعر و ادبیات

بجو اوّل زلیخائی جگر‌دار:جمشید پیمان

سحر بگذشته و خورشیدت اینجاستبرای دیدنش یک دَم نکوشی جهانت یکسره بر باد رفتهمیان خیل وَهمت در خروشی ترا خوانَد به خود معشوقِ بیتابچرا خوابی به سردابِ خموشی؟ بگوید حرف دل با صد اشارهفغان از عالَم بی چشم وُ گوشی نه لبخندش ترا گیرد نه اَخمشعجب بیگانه با هر نیش …

ادامه»

ما قصه ی دل جز به بر یار نبردیم: امیر هوشنگ ابتهاج

ما قصه ی دل جز به بر یار نبردیموز یار شکایت سوی اغیار نبردیم” ما قصه ی دل جز به بر یار نبردیموز یار شکایت سوی اغیار نبردیم معلوم نشد صدق دل و سر محبتتا این سر سودازده بر دار نبردیم ما را چه غم سود و زیان است که …

ادامه»

سحر بلبل حکایت با صبا کرد : حافظ

سحر بلبل حکایت با صبا کرد که عشقِ رویِ گل با ما چه‌ها کرد از آن رنگِ رُخَم، خون در دل افتاد وز آن گلشن، به خارم مبتلا کرد غلامِ همتِ آن نازنینم که کار خیر بی روی و ریا کرد من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هرچه …

ادامه»

بینوا وطن : محمدرضا کریمی

ای با هزار غصه و غم مبتلا وطن!عمری اسیر گشته به دام بلا وطن!فرش قمارخانۀ مشتی دغا وطن!بر بوریا نشسته به کنج عزا وطن!آماج تیر و نیزۀ جور و جفا وطن!بیکس؛ وطن! غریب؛ وطن! بینوا وطن!*دیشب غمی رسید و چه حالی ز من گرفتوجدان؛ دو دسته تا سحرم از یخن …

ادامه»

زنده باد آن کس که هست از جان هوادار وطن :رهی معیری

زنده باد آن کس که هست از جان هوادار وطن هم وطن غمخوار او هم اوست غمخوار وطن دکتری فهمیده باید دست در درمان زند تا ز نو بهبود یابد حال بیمار وطن هرکه دور از میهن خود در دیار غربت است از برایش سرمه چشم است دیدار وطن تا …

ادامه»

ای تو را خوانده جهان خرّم و خندان، ایران :محمدرضا طاهری

ای تو را خوانده جهان خرّم و خندان، ایرانچه کسی قافیه کرده‌ست تو را با “ویران”؟ چه کسی ریخت به هم شوکت فردای تو را؟وطنم! ای به جوانان تو مدیون، پیران چه کسی محضِ تسلّای دلِ راسوهاکنده دندان ز پلنگان، زده یال از شیران چه کسی خواسته مردانِ تو را …

ادامه»

بی‌مهری اگر چه بی‌وفا هم :هاتف اصفهانی

بی‌مهری اگر چه بی‌وفا هم جور از تو نکو بود جفا هم بیگانه و آشنا ندانی بیگانه کشی و آشنا هم پیش که برم شکایت تو کز خلق نترسی از خدا هم بس تجربه کرده‌ام ندارد آه سحری اثر دعا هم در وصل چو هجر سوزدم جان از درد به …

ادامه»

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست رهی معیری:

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست وآنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست زندگی خوش‌تر بود در پردهٔ وهم و خیال صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع در میان آتش سوزنده جای خواب نیست مردم چشمم فرومانده‌ست …

ادامه»

ای بسر زلف تو سودای من، :طاهره قرهالعین

ای بسر زلف تو سودای من،وز غم هجران تو غوغای من‎لعل لبت شهد مصّفای من،عشق تو بگرفته سراپای من‎من شده … تو آمده بر جای من‎گرچه بسی رنج غمت برده ام،سوخته جانم اگر افسرده ام،زنده دلم گرچه زغم مرده ام‎چون لب تو هست مسیحای من‎گنج منم بانی مخزن تویی،سیم منم …

ادامه»

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت: حافظ

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت جانم بسوختی و به دل دوست دارمت تا دامنِ کفن نکشم زیرِ پایِ خاک باور مکن که دست ز دامن بدارمت محرابِ ابرویت بنما تا سحرگهی دستِ دعا برآرم و در گردن آرمت گر بایدم شدن سویِ هاروتِ بابلی صد گونه جادویی بکنم …

ادامه»