خانه / شعر و ادبیات (صفحه 7)

شعر و ادبیات

گر می فروش حاجت رندان روا کند: حافظ

گر می فروش حاجت رندان روا کندایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند ساقی به جام عدل بده باده تا گداغیرت نیاورد که جهان پربلا کند حقا کز این غمان برسد مژده امانگر سالکی به عهد امانت وفا کند گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیمنسبت مکن به …

ادامه»

در این زمانه رفیقی که خالی از خِلَل است حافظ:

در این زمانه رفیقی که خالی از خِلَل است صُراحیِ میِ ناب و سَفینهٔ غزل است جَریده رو که گذرگاهِ عافیت، تنگ است پیاله گیر که عُمرِ عزیز  بی‌بَدَل است نه من ز بی‌عملی در جهان مَلولَم و بس مَلالتِ عُلما هم ز علمِ بی‌عمل است به چشمِ عقل در …

ادامه»

دوستان! شرحِ پریشانیِ من، گوش کنید وحشی بافقی:

دوستان! شرحِ پریشانیِ من، گوش کنید داستانِ غمِ پنهانیِ من، گوش کنید قصهٔ بی‌سر و سامانیِ من، گوش کنید گفت‌وگویِ من و حیرانیِ من، گوش کنید شرحِ این آتشِ جان‌سوز، نگفتن تا کی؟ سوختم، سوختم، این راز، نهفتن تا کی؟ روزگاری، من و دل، ساکنِ کویی بودیم ساکنِ کویِ بتِ …

ادامه»

تمامِ آسمان شوریده بَر شب : جمشید پیمان،

میانِ مکثِ آبی می‌زنم گامشتابی سرخ می‌جوشد به جانم دلِ پیرم پُر از پرواز گردددر آن آبی رها از این وُ آنم درآن آبی،گشوده بال، سیمرغبه بالِ هستی‌افشانش نهانم به پروازش سکوتِ آسمان خُفتبه موج شعله‌بارانش روانم تمام آسمان شوریده بَر شبهم‌آوازِ دلِ شورشگرانم نیاسایم دَمی دیگر در این راهشده …

ادامه»

گرچه وصلت نفسی می‌ندهد دست مرا : سیف فرغانی

گرچه وصلت نفسی می‌ندهد دست مرا جز بیادت نزنم تا نفسی هست مرا من چو وصل تو کسی را ندهم آسان دست چون بدست آوری آسان مده از دست مرا چون تو هشیار بدم، نرگس مخمورت کرد از می عشق بیک جرعه چنین مست مرا مردمم شیفته خوانند و از …

ادامه»

در این زمانه رفیقی که خالی از خِلَل است: حافظ

در این زمانه رفیقی که خالی از خِلَل است صُراحیِ میِ ناب و سَفینهٔ غزل است جَریده رو که گذرگاهِ عافیت، تنگ است پیاله گیر که عُمرِ عزیز  بی‌بَدَل است نه من ز بی‌عملی در جهان مَلولَم و بس مَلالتِ عُلما هم ز علمِ بی‌عمل است به چشمِ عقل در …

ادامه»

گر تو پنداری که رازم بی‌تو پیدا نیست هست امیر معزی :

گر تو پنداری که رازم بی‌تو پیدا نیست هست یا دلم مشتاق آن رخسار زیبا نیست هست یا ز عشق لولو و یاقوت شَکَّر بار تو چشم ‌گوهر بار من هر شب چو دریا نیست هست ور تو را صورت همی بندد که از چشم و دلم آب و آتش …

ادامه»

ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرا : امیر معزی

ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرا مگذر از بیعت دیرینه و مگذار مرا به محالی و خطائی ‌که تو را هست خیال خط مکش بر من و بیهوده میازار مرا چند گویی که به یک‌بار زبون‌گیر شدی من زبونم تو زبان‌گیر مپندار مرا از همه خلق من امروز خریدار …

ادامه»

گفتن راز چرا عربده پرداز چرا : اسیر شهرستانی

گفتن راز چرا عربده پرداز چرا به نیازی که نفهمیده ای این ناز چرا دل ما هست اگر مطلبت آزار کسی است روی دل دادن آیینه غماز چرا دل اگر می تپد افلاک ز هم می ریزد در فضای قفس این شوخی پرواز چرا گرد هرگردش چشم تو دلم می …

ادامه»

سر مست اگـــر در آیی عــــالم بـــه هـــم بــرآیــــــــد: سعــدی

سر مست اگـــر در آیی عــــالم بـــه هـــم بــرآیــــــــد خـاک وجود مــــارا گــــرد از عــــدم بــــــر آیـــــــد گـــر پرتو رویت در کنـــــج خــــــاطـــر افتـــــــــــد خلـــوت نشین جــــان را آه از حــــــــرم بـــــر آیــــد گلــــــدسته امیــــدی بــــر جـــــان عـــاشقان بــــــــه تـــا ره روان غـــــــــم را خــار از قــــــدم بــر آیـــد گفتــی …

ادامه»